#تک_پارتی_هیونجین

#تک_پارتی_هیونجین


توضیحات:
تو و هیونجین یه ساله باهم ازدواج کردین، هیونجین تو رو خیلی دوست داره و تو هم خیلی لجبازی... تو از امپول میترسی

اون رو حالت خیلی بد بود، مریضی بدی داشتی و تنها راه درمانش امپول بود... ولی لجبازی کردی و قانع نشدی بری امپول بزنی

هیونجین: عزیزم، بیا بریم دیگه... من پیشت میمونم، قول میدم
ات : نوموخوام 😖
هیونجین: داری از درد حلاک میشی، لجبازی نکن دیگه... لطفا بیا بریم
ات: نوموخوام... میترسم
هیونجین:ترس نداره که، قول میدم خودم پیشت بمونم
ات:نومویام

هیونجین هرچی نازتو کشید و اسرار کرد، تو قبول نکردی... اخر تسلیم شد

یکم بعد، حالت خیلی بد تر شد، جوری که تحمل و انکارش برات خیلی سخت بود

هیونجین:بسه دیگه، ات پاشو بریم
ات:نه 😣😖
هیونجین:ات!
ات:خب من میترسم
هیونجین:خب منم پیشتم!
ات:نمیشه نریم ؟
هیونجین:نه، نمیشه
ات:من نومویام
هیونجین:ات..
ات :نوموخوام😖
هیونجین:باشه... خودت خواستی

اون، یه دستشو گذاشت پشت کمرت و دست دیگه اش رو گذاشت پشت زانو هات و بلندت کرد

هیونجین:تو نمیخوای، ولی منم نمیتونم اینجوری ببینمت... و نمیخوام هم اینجوری ببینمت
ات :بزارم زمین
هیونجین:هیششششش... هیچی نگو، فقط به حرفم گوش بده

مکث کرد

هیونجین:میریم بیمارستان، من پیشت میمونم و دستتو میگیرم... امپول رو میزنی و بعد باهم برمیگردیم خونه! فهمیدی؟

چیزی نگفتی... هیونجین بردت سمت ماشین، سوار شدین و رفتین بیمارستان... یکم کارتون طول کشید، بعد نوبتت شد تا امپول رو بزنی... خیلی ترسیده بودی

هیونجین پیشت نشست، دستتو محکم گرفت و برات یه داستان خنده دار تعریف کرد تا اروم تر بشی... وقتی امپول رو زدی و اومدی بیرون، هیونجین گفت

هیونجین:دیدی ترس نداشت؟؟؟
ات: خب... 👈👉
هیونجین:حالا هم هیسسس... ساکت!... میریم خونه و استراحت میکنی، فهمیدی؟
ات:باشه
هیونجین:افرین

رفتین خونه، روی تختت خوابیدی و استراحت کردی، هیونجین هم حواسش بود تا حالت بهتر بشه


*پایان*
دیدگاه ها (۰)

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

پارت 4 رمان 💘عشق مدرسه ای 💘هیونجین با تعجب گفت: هیونجین: ات ...

پارت 45 رمان عشق مدرسه ای ویو وقتی که میخواستند برن بیرون: ا...

پارت 8رمان✨ عشق مدرسه ای✨هیون :باشهات ساعت رو نگاه کردات: هی...

پارت 5 رمان🦋 عشق مدرسه ای🦋اون کسی نبود جز جون کوک دوست پسر ق...

پارت 46 رمان عشق مدرسه ای ات: اله هیونجین: باشه پس من برم گر...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

پارت ۲ الکس : همینی که گفتم یوری : باااشهههالکس : قشنگم بیا ...

پارت 17 رمان✨ عشق مدرسه ای ✨هیونجین: چشمکه یهو گوشی هیون زنگ...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط