[نامه ای که قرار نیست هرگز فرستاده شود]
وقتی به آن روزها برمیگردم، متعجب میشوم؛ برگشتن از هر راهی.
یکی از بزرگترین و سختترین برگشتها، برگشتن از خواب و رویاست.
بدترین قسمت، ندانستنِ حقیقت است.
وقتی دقیق ندانی چه به سرت آوردهاند، میتوانی بدترین و دردناکترین سناریوها را بسازی و باور کنی واقعاً همان بوده.
شده خواب ببینی داری درد میکشی و گریه میکنی، و این احساسها کاملاً واقعی باشند؟
صبح که میشود، چشمهایت را باز میکنی و میبینی چند ساعت گذشته؛ بعد تلاش میکنی دوباره بخوابی، انگار
میشود حقیقت را تغییر داد.
حقیقت این است: از آن روز، من دیگر خودم نبودم.
شکستنِ خودم را دیدم و باور کردم تقصیر من است؛ کمبودهای من.
خودم را با کسی مقایسه کردم که شب را با الکل، قرص، یا ماریجوانا کنارِ تو خوابیده بود.
اما حقیقت ندارد. مشکل من نبودم.
عشقِ زیاد قلبِ بزرگ میخواهد، نه کمربندی که تا یکی را بهتر از من دیدی باز شود.
خواستهی من از تو ماندن بود.
حاضر شدم با تو همراهی کنم، اما من را پس زدی.
خوشحال بودی؟ همان اندازه که وقتی با من بودی و اولین بار من را بوسیدی و «حسم» کردی؟
این حجم از دردی که به من دادی، تو را شاد کرد؟
چون من تکهتکه شدم. و وقتی کسی مثل من این را میگوید یعنی هر شب ممکن است خوابها امانش را ببرند.
خیلی سخت است ساختن و جان دادن به بدنی که خردههایش هنوز کف زمین است.
و هر بار لمس… من دوباره سعی میکنم عشق را جایگزینِ واقعیت کنم؛ اما فراموش میکنم همان خردهریزهایی از من—که تو باعثش شدی—میتواند دوباره زخمیات کند.
منِ زخمی به تو تعلق ندارد.
دور بمان،
تا جفتمان در امان باشیم
یکی از بزرگترین و سختترین برگشتها، برگشتن از خواب و رویاست.
بدترین قسمت، ندانستنِ حقیقت است.
وقتی دقیق ندانی چه به سرت آوردهاند، میتوانی بدترین و دردناکترین سناریوها را بسازی و باور کنی واقعاً همان بوده.
شده خواب ببینی داری درد میکشی و گریه میکنی، و این احساسها کاملاً واقعی باشند؟
صبح که میشود، چشمهایت را باز میکنی و میبینی چند ساعت گذشته؛ بعد تلاش میکنی دوباره بخوابی، انگار
میشود حقیقت را تغییر داد.
حقیقت این است: از آن روز، من دیگر خودم نبودم.
شکستنِ خودم را دیدم و باور کردم تقصیر من است؛ کمبودهای من.
خودم را با کسی مقایسه کردم که شب را با الکل، قرص، یا ماریجوانا کنارِ تو خوابیده بود.
اما حقیقت ندارد. مشکل من نبودم.
عشقِ زیاد قلبِ بزرگ میخواهد، نه کمربندی که تا یکی را بهتر از من دیدی باز شود.
خواستهی من از تو ماندن بود.
حاضر شدم با تو همراهی کنم، اما من را پس زدی.
خوشحال بودی؟ همان اندازه که وقتی با من بودی و اولین بار من را بوسیدی و «حسم» کردی؟
این حجم از دردی که به من دادی، تو را شاد کرد؟
چون من تکهتکه شدم. و وقتی کسی مثل من این را میگوید یعنی هر شب ممکن است خوابها امانش را ببرند.
خیلی سخت است ساختن و جان دادن به بدنی که خردههایش هنوز کف زمین است.
و هر بار لمس… من دوباره سعی میکنم عشق را جایگزینِ واقعیت کنم؛ اما فراموش میکنم همان خردهریزهایی از من—که تو باعثش شدی—میتواند دوباره زخمیات کند.
منِ زخمی به تو تعلق ندارد.
دور بمان،
تا جفتمان در امان باشیم
- ۹۲۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط