با احترام به آن چیزی که کاش داشتی
ببین
من مثل یک بازندهی تمامعیار، با همان اعتمادبهنفس کاذبی که فقط از یک آدم نابلد برمیآید، توی چشمهای دنیا نگاه میکنم و با صراحت یک دروغگوی آماتور میگویم : "من؟ جدی؟ من که اصلاً تو را در حد یک یادآوری تقویم هم حساب نکردم! تو؟ من اصلاً هیچوقت تورو جدی نگرفتم که"
و خدای من
چه اجرای درخشانی هم دارم! در خلوتهای شبانهام، وقتی حتی سایهام هم از دیدن این همه حماقت متمرکز، شرم دارد، چنان به این بازیگر قهار بودن خودم ایمان دارم که گاهی حتی برای غریبههای داخل ایستگاه هم سخنرانی میکنم که: "نه عزیز من، اصلاً مسئله این حرفها نیست! اون که اصلاً برای من جدی نبود!"
اما حالا، اینجا، در این کنج خلوت که تو نیستی تا با نگاه بیتفاوتت مرا تحقیر کنی، بگذار این نقاب مسخره را از صورتم بکنم و اعتراف کنم: نه، "زیباترینِ تمام فاجعههای زندگیِ من"؛ حقیقت این است که تو تنها چیزی بودی که در این زندگی نکبتبار، بیش از حد استانداردم جدی گرفتم.
تو برای من نه یک نفر، تو تمام دنیای من تفسیر شده بودی
من خودم را با تمام باگهای سیستماتیک و نقصهای فنیام به تو نشان دادم.
مثل کسی که بداند جنسش خراب است، اما باز هم آن را توی ویترین لوکسترین مغازهی شهر بگذارد. احمقانه بود، مگر نه؟
فکر میکردم تو آنقدر بافهم هستی که نیاز نباشد برایت زیرنویس کنم که چقدر دوستت دارم. فکر میکردم سکوت من را مثل یک شاهکار ادبی میخوانی
نه مثل یک گنگی بیخاصیت.
فرضاً که من یک احمق تمامعیار بودم و تو هم بویی از آنچه در مغزم میگذشت نبردی. قبول! فرضاً من حتی آن چیزی که تو میخواستی هم نبودم.
اما... خداوکیلی؟
کاش لااقل آنقدر شعور داشتی که بفهمی چقدر دوستت داشتم.
میدانی
توقع زیادی است میدانم.
اما توقع یکذره درک؟ یکذره شعور برای فهمیدن اینکه کسی جلوی چشمهایت دارد خودش را برای تو خرد میکند؟
این حداقل انتظار من از تو بود عزیزترین نفهمترین آدمها.
کسی که احمقانه همهچیزش را برای هیچکس خرج کرد
۳۰ شهریور
من مثل یک بازندهی تمامعیار، با همان اعتمادبهنفس کاذبی که فقط از یک آدم نابلد برمیآید، توی چشمهای دنیا نگاه میکنم و با صراحت یک دروغگوی آماتور میگویم : "من؟ جدی؟ من که اصلاً تو را در حد یک یادآوری تقویم هم حساب نکردم! تو؟ من اصلاً هیچوقت تورو جدی نگرفتم که"
و خدای من
چه اجرای درخشانی هم دارم! در خلوتهای شبانهام، وقتی حتی سایهام هم از دیدن این همه حماقت متمرکز، شرم دارد، چنان به این بازیگر قهار بودن خودم ایمان دارم که گاهی حتی برای غریبههای داخل ایستگاه هم سخنرانی میکنم که: "نه عزیز من، اصلاً مسئله این حرفها نیست! اون که اصلاً برای من جدی نبود!"
اما حالا، اینجا، در این کنج خلوت که تو نیستی تا با نگاه بیتفاوتت مرا تحقیر کنی، بگذار این نقاب مسخره را از صورتم بکنم و اعتراف کنم: نه، "زیباترینِ تمام فاجعههای زندگیِ من"؛ حقیقت این است که تو تنها چیزی بودی که در این زندگی نکبتبار، بیش از حد استانداردم جدی گرفتم.
تو برای من نه یک نفر، تو تمام دنیای من تفسیر شده بودی
من خودم را با تمام باگهای سیستماتیک و نقصهای فنیام به تو نشان دادم.
مثل کسی که بداند جنسش خراب است، اما باز هم آن را توی ویترین لوکسترین مغازهی شهر بگذارد. احمقانه بود، مگر نه؟
فکر میکردم تو آنقدر بافهم هستی که نیاز نباشد برایت زیرنویس کنم که چقدر دوستت دارم. فکر میکردم سکوت من را مثل یک شاهکار ادبی میخوانی
نه مثل یک گنگی بیخاصیت.
فرضاً که من یک احمق تمامعیار بودم و تو هم بویی از آنچه در مغزم میگذشت نبردی. قبول! فرضاً من حتی آن چیزی که تو میخواستی هم نبودم.
اما... خداوکیلی؟
کاش لااقل آنقدر شعور داشتی که بفهمی چقدر دوستت داشتم.
میدانی
توقع زیادی است میدانم.
اما توقع یکذره درک؟ یکذره شعور برای فهمیدن اینکه کسی جلوی چشمهایت دارد خودش را برای تو خرد میکند؟
این حداقل انتظار من از تو بود عزیزترین نفهمترین آدمها.
کسی که احمقانه همهچیزش را برای هیچکس خرج کرد
۳۰ شهریور
- ۲۰.۳k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط