تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۱۱
سپر از کار افتاد و قهرمان ها و خبرنگار ها رسیدن ولی دابی موفق به فرار شد
آلمایت: همه حالشون خوبه؟
باکوگو اصلا توجهی به حرف آلمایت نکرد و فورا رفت پیش ایزوکا که افتاده بود داخل گودال دابی که با آتیش خیلی داغش درست کرده بود هیچ کادر درمانی بخاطر داغی اونجا نمی تونست بره داخل ولی باکوگو سریع رفت ایزوکا رو پرنسسی بغل کرد و آورد بیرون گذاشتش رو زمین سرد و صاف
آلمایت: ایزوکا بیدار شو!
باکوگو: بیدار نشی خودم میکشمت!
ذهنش: هرچی تلاش از بچگی کردم بی فایده بود از موقعی که فهمیدم کوسه نداره با خودم گفتم اذیتش کنم که نره سمت قهرمانی نمیخواستم هیچ خراشی روش باشه..اما حالا همه ی بدنش سوخته من به هیچ دردی نمیخورم! چون من بلد نیستم احساساتم رو بیان کنم......
کادر درمان: لطفا برین کنار وضعیت بیمار اورژانسیه!
همینطور که کادر درمان داشت ایزوکا رو می برد همه ی بچه ها دورش جمع شده بودن
اوراراکا: ایزوکا!
شوتا: تو خیلی قدرتمندی! بلند شو!
مینا: تو باید بیدارشی دختر!
دکتر: یه نفر باید باهاش بیاد!
آلمایت: من--
باکوگو: من میرم! البته...فقط چون عذاب وجدان دارم که تو نبرد شرکت نکردم!
کیریشیما: باشه بابا...نکشیمون
اورژانس ایزوکا رو برد بیمارستان و باکوگو هم همراهش رفت آلمایت هم رفت اداره پلیس تا به پرونده رسیدگی کنه آیزاوا هم بچه ها رو برگردوند مدرسه...اما توی اوتوبوس یه جو آروم و عجیبی وجود داشت
میناتا: بچه ها شما هم...
اوراراکا: آره...ایزوکا خیلی عجیب شده بود...
شوتا: امیدوارم زود خوب بشه
کیریشیما: ولی خدایی اون از کجا اون تبهکار رو میشناخت؟
آیزاوا: میشناخت؟
آئویاما: آره! اما وقتی دیدش بجای اینکه عصبانی بشه یا بترسه...
آسویی: میخندید...
ویو بیمارستان^
باکوگو: دکتر...حالش چطوره؟
دکتر: اون حالش خوبه سوختگی هاش شدید نیست جاشون نمی مونه...اما ممکنه یه مدت بیهوش باشه
باکوگو: ممنون...میشه من پیشش بمونم؟
دکتر: مادرش گفته میاد پیشش
میزوکی: سلام باکوگو! دخترم کجاست؟
دکتر: لطفا دنبالم بیاید
مخفیگاه ویلن ها^
شیگاراکی: حال دابی چطوره؟
توگا: تعریفی نداره...راستی میشه دفعه بعد من برم؟
شیگاراکی: اگه میخوای بمیری برو
توگا: بدجنس!
آکادمیUA^
دانش آموزا رسیدن و باکوگو هم با تاکسی اومده بود UA
کیریشیما: حالت خوبه باکو؟
باکوگو: به تو چه نفله!!!؟؟
کامیناری: اوه اوه...بچه ها...خبرنگارا!
ایدا: فرار کنید!
بچه ها دوییدن تو ساختمون و خبرنگار ها رو جا گذاشتن
مید نایت: خب...چی شده؟
اوراراکا: خبرنگارا
مید نایت: مثل همیشه! راستی بازم باید فرار کنید
آسویی: چرا؟
مید نایت: خب--
یکی از کلاسA2: بچه ها اومدن!
میناتا: الفرار!
ویو بیمارستان^
میزوکی: دخترم زود بیدارشو باشه؟
صاحب۴: به نظرم بهتره بیدارشی
ایزوکا: درسته..نمیتونم بیشتر از این وقت تلف کنم و مامانم رو هم نگران کنم..اما بدنم بدجوری آسیب دیده
صاحب۱: تو بیدار شو...بقیش با ما
ایزوکا آروم چشماش رو باز کرد
میزوکی: دکتر! دکتر بهوش اومد!
آکادمیUA^
آیزاوا: خب میریم سر درس
شوتا: استاد..ایزوکا..
ایزوکا یهو میاد داخل
ایزوکا: سلام...ببخشید یکم طول کشید بهوش بیام
همه حتی آیزاوا داشتن با یه نگاهی که معلومه داره از تعجب سکته میکنه ایزوکا رو نگاه میکردن
ایزاوا: وات؟
باکوگو: تو زنده ای؟! اصلا واقعی؟ تو با اون سوختگی ها نباید حداقال تا دو هفته بیهوش. می موندی!
ایزوکا: نه آخه به اینجور آسیب ها عادت دارم واسه همین هنوز زندم!
همه:؟
شوتا: یعنی چی به این آسیب ها عادت داری؟
ایدا: وقت کلاس داره میره! استاد لطفا کلاس رو شروع کنید!
آیزاوا: باشه(ور ور زر زر) کلاس تمومه...راستی ما یسری خوابگاه ساختیم از فردا باید اونجا بمونید با پدر و مادر هاتون هم هماهنگ شده
ذهن ایزوکا: حاجی چرا اتفاقات انقدر تند پیش میرن؟
آلمایت: همه حالشون خوبه؟
باکوگو اصلا توجهی به حرف آلمایت نکرد و فورا رفت پیش ایزوکا که افتاده بود داخل گودال دابی که با آتیش خیلی داغش درست کرده بود هیچ کادر درمانی بخاطر داغی اونجا نمی تونست بره داخل ولی باکوگو سریع رفت ایزوکا رو پرنسسی بغل کرد و آورد بیرون گذاشتش رو زمین سرد و صاف
آلمایت: ایزوکا بیدار شو!
باکوگو: بیدار نشی خودم میکشمت!
ذهنش: هرچی تلاش از بچگی کردم بی فایده بود از موقعی که فهمیدم کوسه نداره با خودم گفتم اذیتش کنم که نره سمت قهرمانی نمیخواستم هیچ خراشی روش باشه..اما حالا همه ی بدنش سوخته من به هیچ دردی نمیخورم! چون من بلد نیستم احساساتم رو بیان کنم......
کادر درمان: لطفا برین کنار وضعیت بیمار اورژانسیه!
همینطور که کادر درمان داشت ایزوکا رو می برد همه ی بچه ها دورش جمع شده بودن
اوراراکا: ایزوکا!
شوتا: تو خیلی قدرتمندی! بلند شو!
مینا: تو باید بیدارشی دختر!
دکتر: یه نفر باید باهاش بیاد!
آلمایت: من--
باکوگو: من میرم! البته...فقط چون عذاب وجدان دارم که تو نبرد شرکت نکردم!
کیریشیما: باشه بابا...نکشیمون
اورژانس ایزوکا رو برد بیمارستان و باکوگو هم همراهش رفت آلمایت هم رفت اداره پلیس تا به پرونده رسیدگی کنه آیزاوا هم بچه ها رو برگردوند مدرسه...اما توی اوتوبوس یه جو آروم و عجیبی وجود داشت
میناتا: بچه ها شما هم...
اوراراکا: آره...ایزوکا خیلی عجیب شده بود...
شوتا: امیدوارم زود خوب بشه
کیریشیما: ولی خدایی اون از کجا اون تبهکار رو میشناخت؟
آیزاوا: میشناخت؟
آئویاما: آره! اما وقتی دیدش بجای اینکه عصبانی بشه یا بترسه...
آسویی: میخندید...
ویو بیمارستان^
باکوگو: دکتر...حالش چطوره؟
دکتر: اون حالش خوبه سوختگی هاش شدید نیست جاشون نمی مونه...اما ممکنه یه مدت بیهوش باشه
باکوگو: ممنون...میشه من پیشش بمونم؟
دکتر: مادرش گفته میاد پیشش
میزوکی: سلام باکوگو! دخترم کجاست؟
دکتر: لطفا دنبالم بیاید
مخفیگاه ویلن ها^
شیگاراکی: حال دابی چطوره؟
توگا: تعریفی نداره...راستی میشه دفعه بعد من برم؟
شیگاراکی: اگه میخوای بمیری برو
توگا: بدجنس!
آکادمیUA^
دانش آموزا رسیدن و باکوگو هم با تاکسی اومده بود UA
کیریشیما: حالت خوبه باکو؟
باکوگو: به تو چه نفله!!!؟؟
کامیناری: اوه اوه...بچه ها...خبرنگارا!
ایدا: فرار کنید!
بچه ها دوییدن تو ساختمون و خبرنگار ها رو جا گذاشتن
مید نایت: خب...چی شده؟
اوراراکا: خبرنگارا
مید نایت: مثل همیشه! راستی بازم باید فرار کنید
آسویی: چرا؟
مید نایت: خب--
یکی از کلاسA2: بچه ها اومدن!
میناتا: الفرار!
ویو بیمارستان^
میزوکی: دخترم زود بیدارشو باشه؟
صاحب۴: به نظرم بهتره بیدارشی
ایزوکا: درسته..نمیتونم بیشتر از این وقت تلف کنم و مامانم رو هم نگران کنم..اما بدنم بدجوری آسیب دیده
صاحب۱: تو بیدار شو...بقیش با ما
ایزوکا آروم چشماش رو باز کرد
میزوکی: دکتر! دکتر بهوش اومد!
آکادمیUA^
آیزاوا: خب میریم سر درس
شوتا: استاد..ایزوکا..
ایزوکا یهو میاد داخل
ایزوکا: سلام...ببخشید یکم طول کشید بهوش بیام
همه حتی آیزاوا داشتن با یه نگاهی که معلومه داره از تعجب سکته میکنه ایزوکا رو نگاه میکردن
ایزاوا: وات؟
باکوگو: تو زنده ای؟! اصلا واقعی؟ تو با اون سوختگی ها نباید حداقال تا دو هفته بیهوش. می موندی!
ایزوکا: نه آخه به اینجور آسیب ها عادت دارم واسه همین هنوز زندم!
همه:؟
شوتا: یعنی چی به این آسیب ها عادت داری؟
ایدا: وقت کلاس داره میره! استاد لطفا کلاس رو شروع کنید!
آیزاوا: باشه(ور ور زر زر) کلاس تمومه...راستی ما یسری خوابگاه ساختیم از فردا باید اونجا بمونید با پدر و مادر هاتون هم هماهنگ شده
ذهن ایزوکا: حاجی چرا اتفاقات انقدر تند پیش میرن؟
- ۱.۴k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط