تا وقتی هفت نفر کنارم هستند(فصل ۳)
پارت ۶:
دو ماه بعدش وقتی سر میز بودن ات حالش بد شد.
کوک: ات؟ چیشدی؟ خوبی؟
ات: کوک...حالت تهوع دارم.
جیهوپ: کوک؟ انقدر زود؟
جین: ای وای
کوک: هیونگ لطفا خفه شید.
ات دوید سمت دستشویی و بالا آورد. کوک هم پشت در بود.
کوک: ات؟ خوبی؟ درو باز کن.
ات: خوبم، کوک؟
کوک: جانم؟
ات: فرار کن تا نکشتمت.
کوک: غلط کردم.
ات و کوک رفتن دکتر و معلوم شد ات حامله اس.
نامجون: کوک، خیلی باید حواست بهش باشه ها. ات چیزیش نشه.کوک: هیونگ بخدا حواسم هست.
هشت ماه گذشت. کوک تو این چند ماه خیلی مراقب ات بود و نمیذاشت کاری انجام بده.
جنسیت بچه دختر بود.
ات: کوک برو شرکت، من خوبم. نه درد دارم نه چیزی. برو هر یه ساعت هم بهت زنگ میزنم.
کوک: مطمئنی؟ ماه های آخر خطرناک تره ها.
ات: کوک خوب....آخ
کوک: چیشد؟ درد داری؟
ات: چیزی نیست هه سو لگد زد.
کوک: دیگه اصلا نمیرم، میترسم. خطرناکه.
جین: ات، کوک همینجا میمونه و شرکت هم نمیاد. ما میریم شرکت. حرف هم نباشه.
چند ساعت گذشت و ات رفت حموم و دوش گرفت. وقتی میخواست بیاد بیرون درد وحشتناکی تو دلش پیچید که باعث شد ات جیغ بکشه. کوک با سرعت اومد طبقه بالا و دید ات رو زمین نشسته و دورش رو خون گرفته.
کوک: ات؟ ات چیشده؟ چیزی نیست عزیزم، الان میریم بیمارستان.
کوک ات رو بغل کرد و برد بیمارستان، تو راه به شوگا زنگ زد و اونا هم راه افتادن سمت بیمارستان
کوک ات رو برد بیمارستان و بعد از چند ساعت بچشون به دنیا اومد.
جیمین: آخی چقدر گوگولیه.
کوک تو اتاق ات بود و دست ات رو گرفته بود.
کوک: ات بیدار نمیشی؟ دخترمون سالمه، خیلی هم کیوته. درست مثل خودت.
ات بعد از چند ساعت بهوش اومد و یک روز بعد مرخص شد.
ات: کوک خیلی دوست دارم.
کوک: منم همینجور عشقم.
پایان
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
دو ماه بعدش وقتی سر میز بودن ات حالش بد شد.
کوک: ات؟ چیشدی؟ خوبی؟
ات: کوک...حالت تهوع دارم.
جیهوپ: کوک؟ انقدر زود؟
جین: ای وای
کوک: هیونگ لطفا خفه شید.
ات دوید سمت دستشویی و بالا آورد. کوک هم پشت در بود.
کوک: ات؟ خوبی؟ درو باز کن.
ات: خوبم، کوک؟
کوک: جانم؟
ات: فرار کن تا نکشتمت.
کوک: غلط کردم.
ات و کوک رفتن دکتر و معلوم شد ات حامله اس.
نامجون: کوک، خیلی باید حواست بهش باشه ها. ات چیزیش نشه.کوک: هیونگ بخدا حواسم هست.
هشت ماه گذشت. کوک تو این چند ماه خیلی مراقب ات بود و نمیذاشت کاری انجام بده.
جنسیت بچه دختر بود.
ات: کوک برو شرکت، من خوبم. نه درد دارم نه چیزی. برو هر یه ساعت هم بهت زنگ میزنم.
کوک: مطمئنی؟ ماه های آخر خطرناک تره ها.
ات: کوک خوب....آخ
کوک: چیشد؟ درد داری؟
ات: چیزی نیست هه سو لگد زد.
کوک: دیگه اصلا نمیرم، میترسم. خطرناکه.
جین: ات، کوک همینجا میمونه و شرکت هم نمیاد. ما میریم شرکت. حرف هم نباشه.
چند ساعت گذشت و ات رفت حموم و دوش گرفت. وقتی میخواست بیاد بیرون درد وحشتناکی تو دلش پیچید که باعث شد ات جیغ بکشه. کوک با سرعت اومد طبقه بالا و دید ات رو زمین نشسته و دورش رو خون گرفته.
کوک: ات؟ ات چیشده؟ چیزی نیست عزیزم، الان میریم بیمارستان.
کوک ات رو بغل کرد و برد بیمارستان، تو راه به شوگا زنگ زد و اونا هم راه افتادن سمت بیمارستان
کوک ات رو برد بیمارستان و بعد از چند ساعت بچشون به دنیا اومد.
جیمین: آخی چقدر گوگولیه.
کوک تو اتاق ات بود و دست ات رو گرفته بود.
کوک: ات بیدار نمیشی؟ دخترمون سالمه، خیلی هم کیوته. درست مثل خودت.
ات بعد از چند ساعت بهوش اومد و یک روز بعد مرخص شد.
ات: کوک خیلی دوست دارم.
کوک: منم همینجور عشقم.
پایان
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
- ۴۰.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط