رمان آغوشی از جنس خطر پارت ششم ۶
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀پارت⁶
روژین:
دویدم سمتش ولی موفق نشدم بگیرمش
تنش افزار روی زمین و یه مرد دیگه که حدش میزدم باهاش آشنا باشه اسمشو صدای میزد. کایا....کایا؟کجا این اسمو شنیدم؟
رو به بچه های تیم گفتم
-سریع برانکارد بیارید خون ریزی داره
بعدش شروع کردم به برانداز کردن زخمش
جای گلوله بود اما شلیک از جلو نبود از عقب بوده
یونی فرمم رو در آوردم و فشار دادم روی زخمش تا جلوی خون ریزی رو بگیره.
دور و برو نگاه میکردم تا ببینم کی کجا چجوری این اتقاق افتاده
روبه روی هتل یه ساختمون بود که زیاد بلند نبود
یه آدم عجیب که کاملا سیاه پوشیده بود بالای پشت بوم ساختمون تو چشم بود
مطمئنم کاره خودشه
تا خواستم به خودم بیام و داد بزنم که اونجاست
هم بچه های تیم رسیدن هم اون فرار کرد!
سریع گذاشتیمش روی برانکارد و بردیم داخل آمبولانس
با اسرار زیاد دوستش گذاشتم که باهامون بیاد
به مردی که حالا میدونستم اسمش کایا هست سرم وصل کردم و سعی کردم خونریزی رو تا بیمارستان کنترل کنم
دوستش شروع کرد با تلفن حرف زدن:
-الو دکتر
...........+
-الان وقت این حرفا نیست سریع برو عمارت کایا تیر خورده
وسط مکالمه بود که یهو یه صدای برخورد شیع آهنی به آمبولانس حواسمون رو پرت کرد
کمی بعد صدای آژیر پلیس
اینجا چخبره؟
همه چیز مبهم بود تا اینکه دوستِ کایا از روی کمرش یه اسلحه برداشت
گذاشت روی سر راننده و یه آدرس رو بهش گفت تا بره
این آدرس بیمارستان نبود!
هرجایی بود بجز بیمارستان
-داری چه غلطی میکنی میفهمی داره میمیره؟!
+ببین دختر جون اگر بلایی سرش بیاد روزگارتو سیاه میکنم بهتره بتونی نگهش داری واگرنه کل استانبول رو سرت خراب میشه
مات و مبهوت به مرد رو به روم نگاه میکردم
یه دستم سرم دست دیگم روی شکم کایا
از یه طرف دیگه این مرد با یه اسحله تو دستش داره تحدیدم میکنه.! نمیدونم دارم کجا میرم نمیدونم سرنوشتم با این پلیس هایی که افتادن دنبالم چی میشه ولی یه چیزیو خوب میدونم
من تو دردسر خیل بزرگی افتادم
+فهمیدییییییی؟(فریاد زیاد)
-آ...آره فهمیدم(سرتو به معنی مثبت تکون میده)
به عنوان یه پرستار الان از هرچیزی مهم تر جونه مریضم بود و بس......
پ.ن:لایک ها نرسید ولی خب پارت ششم رو گذاشتم تقدیم به نگاهتون
#رمان
روژین:
دویدم سمتش ولی موفق نشدم بگیرمش
تنش افزار روی زمین و یه مرد دیگه که حدش میزدم باهاش آشنا باشه اسمشو صدای میزد. کایا....کایا؟کجا این اسمو شنیدم؟
رو به بچه های تیم گفتم
-سریع برانکارد بیارید خون ریزی داره
بعدش شروع کردم به برانداز کردن زخمش
جای گلوله بود اما شلیک از جلو نبود از عقب بوده
یونی فرمم رو در آوردم و فشار دادم روی زخمش تا جلوی خون ریزی رو بگیره.
دور و برو نگاه میکردم تا ببینم کی کجا چجوری این اتقاق افتاده
روبه روی هتل یه ساختمون بود که زیاد بلند نبود
یه آدم عجیب که کاملا سیاه پوشیده بود بالای پشت بوم ساختمون تو چشم بود
مطمئنم کاره خودشه
تا خواستم به خودم بیام و داد بزنم که اونجاست
هم بچه های تیم رسیدن هم اون فرار کرد!
سریع گذاشتیمش روی برانکارد و بردیم داخل آمبولانس
با اسرار زیاد دوستش گذاشتم که باهامون بیاد
به مردی که حالا میدونستم اسمش کایا هست سرم وصل کردم و سعی کردم خونریزی رو تا بیمارستان کنترل کنم
دوستش شروع کرد با تلفن حرف زدن:
-الو دکتر
...........+
-الان وقت این حرفا نیست سریع برو عمارت کایا تیر خورده
وسط مکالمه بود که یهو یه صدای برخورد شیع آهنی به آمبولانس حواسمون رو پرت کرد
کمی بعد صدای آژیر پلیس
اینجا چخبره؟
همه چیز مبهم بود تا اینکه دوستِ کایا از روی کمرش یه اسلحه برداشت
گذاشت روی سر راننده و یه آدرس رو بهش گفت تا بره
این آدرس بیمارستان نبود!
هرجایی بود بجز بیمارستان
-داری چه غلطی میکنی میفهمی داره میمیره؟!
+ببین دختر جون اگر بلایی سرش بیاد روزگارتو سیاه میکنم بهتره بتونی نگهش داری واگرنه کل استانبول رو سرت خراب میشه
مات و مبهوت به مرد رو به روم نگاه میکردم
یه دستم سرم دست دیگم روی شکم کایا
از یه طرف دیگه این مرد با یه اسحله تو دستش داره تحدیدم میکنه.! نمیدونم دارم کجا میرم نمیدونم سرنوشتم با این پلیس هایی که افتادن دنبالم چی میشه ولی یه چیزیو خوب میدونم
من تو دردسر خیل بزرگی افتادم
+فهمیدییییییی؟(فریاد زیاد)
-آ...آره فهمیدم(سرتو به معنی مثبت تکون میده)
به عنوان یه پرستار الان از هرچیزی مهم تر جونه مریضم بود و بس......
پ.ن:لایک ها نرسید ولی خب پارت ششم رو گذاشتم تقدیم به نگاهتون
#رمان
- ۸.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط