{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت

فهمیده بودم اما چیزی به من نمی گفت

 

گفتم که می توانیم با هم دوباره باشیم؟

لبخند بی جوابش از ما شدن نمی گفت

 

آتش به جان آتش افتاده بود اینجا

اما سیاوش عشق از سوختن نمی گفت

 

آرام گریه می کرد یعقوب پیر کنعان

می مرد قطره قطره از پیرهن نمی گفت

 

بازار برده داران مصری پر از زلیخاست

اما نگاه یوسف از خواستن نمی گفت

 

سردار سر به داران ، هنگام سنگ باران

حتی به روی شبلی پیمان شکن نمی گفت

 

دل بود روی دوشم تابوت آرزوها

در خاک می شد اما هیچ از کفن نمی گفت

 

بر صفحه ی نگاهش تصویر مرده ی عشق

تکرار رفتنی که از آمدن نمی گفت
دیدگاه ها (۱)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

.#دلیاخــــــــلاقم ...............    حکم ميکــــــنه.........

سوئد و سوئیس و فنلاند نیست بازی های تنیس تهران است جمهوری اس...

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفتفهمیده بودم اما چیزی به من ن...

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفتفهمیده بودم اما چیزی به من ن...

بهمن زدوار شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط