عشق گمشده در تاریکی جنگل

عشق گمشده در تاریکی جنگل

پارت چهاردهم
(از زبان راوی)

سه ماه گذشته بود.

برگ‌های جنگل رنگ عوض کرده بودند. هوا سردتر شده بود و لوسیفر دیگر آن پسر ترسیده‌ی اول نبود. زخم دستش خوب شده بود، ولی جای زخم مانده بود؛ خطی باریک روی پوستش، یادگاری از روزی که زندگی‌اش عوض شد.

الستور و لوسیفر حالا در یک کلبه قدیمی، دورتر از معبد، پناه گرفته بودند. گردنبند دوم را به دست آورده بودند؛ ولی واکس هنوز نیامده بود. و در این سه ماه... خیلی چیزها عوض شده بود.

لوسیفر دیگر از الستور نمی‌ترسید. حتی بعضی شب‌ها کنار هم می‌خوابیدند. الستور دیگر آن لبخند ترسناک را نداشت؛ یا اگر هم داشت، لوسیفر می‌دانست که پشتش چیزی نیست.

صبح‌ها:
الستور قهوه درست می‌کرد و لوسیفر نان. کنار پنجره می‌نشستند و به جنگل مه‌آلود نگاه می‌کردند.

ظهرها:
لوسیفر یاد گرفته بود در جنگل شکار کند. اولین بار که یک خرگوش گرفت و آورد، الستور نگاه عجیبی به او کرد.
الستور: «خوب شد. ولی... زیاد به این کار عادت نکن.»
لوسیفر: «چرا؟»
الستور لبخندی زد: «چون آدم‌های مهربان، شکارچی‌های خوبی نمی‌شوند.»
لوسیفر با ناراحتی اخم کرد.

شب‌ها:
کنار آتش می‌نشستند. الستور از مادرش می‌گفت، لوسیفر از خانواده‌اش.
لوسیفر یک شب گفت: «الستور... من فکر می‌کنم... من هیچ‌وقت خانه نداشتم. آن خانه‌ای که در آن بزرگ شدم... مثل خانه نبود. آرامش نداشت... یک زندان بود با درهای باز.»
الستور چیزی نگفت. فقط دستش را دراز کرد و آرام روی شانه لوسیفر گذاشت.

و یک شب... باران می‌آمد.
لوسیفر کنار آتش نشسته بود و الستور داشت از بیرون هیزم می‌آورد. وقتی برگشت، خیس بود. موهایش به صورتش چسبیده بود و قطره‌های آب روی گردنش می‌غزید.
لوسیفر بلند شد و بدون فکر، دستش را برد و تکه‌ای مو از صورت الستور کنار زد.
هر دو یخ زدند.
الستور به چشم‌های لوسیفر نگاه کرد. لوسیفر دستش را عقب کشید.
لوسیفر: «ب... ببخشید.»
الستور: «...اشکال ندارد.»
ولی هر دو می‌دانستند که چیزی بین‌شان عوض شده است.
لوسیفر برگشت که برود بنشیند، ولی الستور دستش را گرفت.
لوسیفر: «الستور...؟»
الستور چند لحظه مکث کرد. بعد آرام دستش را بوسید.
لوسیفر سرخ شد...
الستور: «سه ماه پیش... وقتی آمدی در آن جنگل... من فقط یک برده می‌دیدم. یک ابزار.»
لوسیفر نفسش را حبس کرد.
الستور: «ولی الان... الان نمی‌دانم چه می‌بینم. فقط می‌دانم که... نمی‌خواهم از دستش بدهم.»
لوسیفر لبخندی زد. یک لبخند کوچک و لرزان.
لوسیفر: «هه‌هه...!»
لوسیفر دست‌پاچه به نظر می‌رسید.
باران بیرون می‌بارید. آتش آرام می‌سوخت و آن دو نفر، برای اولین بار، دست در دست هم، کنار آتش نشستند.
بدون هیچ کلمه‌ای.
چون بعضی چیزها... نیازی به بیان کلمات ندارند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

ادامه سناریو

.....پارت چهارم.....

فصل اول قسمت ۴برج وی اون طرف واکس الستور رو میبره تو اتاق کن...

پارت 2

در آغوش تو. پارت سوم+اوه البته اگر منم زنم ترکم میکرد و میرف...

🖤 میان قلب ژانر: عاشقانه | احساسی | درام نویسنده: ریحانه تع...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_67فصل سی‌ام | د...

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط