پارت اول: «معامله در سایه‌ها»

پارت اول: «معامله در سایه‌ها»
عمارت سنگی در دل مه و باران ملایم سئول، شبیه به قلعه‌ای نفوذناپذیر بود. بوی باروت کهنه، چرم مرغوب و قهوه تلخ، فضای سالن بزرگ طبقه آخر را پر کرده بود. مردی با موهای مواج و صورتی بی‌نقص اما کاملاً یخ‌زده، به صفحه‌ی بزرگ مانیتور مقابلش چشم دوخته بود. فرمول‌های ریاضی و کدهای رمزنگاری‌شده با سرعتی غیرقابل‌باور در برابر نگاهش ورق می‌خوردند.

مین شوگا؛ نامی که حتی بزرگان مافیا هم با لرز به زبان می‌آوردند. مردی که مرگ در نظرش تنها یک معادله‌ی ریاضی حل‌شده بود، بدون هیچ هیجان و وحشتی. اما در پشت آن ماسک سنگی و نگاه سرد، روحی نهفته بود که همه‌چیز را با دقتی عمیق و غیرمنتظره حس می‌کرد؛ قلبی که سال‌ها پیش تصمیم گرفته بود تمام درهایش را به روی دنیا ببندد، چون تنها کابوس واقعی‌اش یک چیز بود: وابستگی و عشق.

صدای باز شدن در سنگین بلوطی آمد. یکی از محافظان با تعظیم کوتاهی وارد شد:

«قربان… هکری که تمام داده‌های پروژه‌ی ماهواره‌ای سندیکا رو پاک کرده بود، دستگیر شد. همون‌طور که دستور دادید، زنده آوردیمش.»
شوگا بدون این‌که سرش را بچرخاند، با صدایی بم، آرام و عاری از هرگونه حس گفت:

بیاریدش تو.
در دوباره باز شد. دختری با چشمانی کشیده و سیاه‌تر از شب و موهایی بلند مانند بال پر کلاغ، وارد اتاق شد. دست‌هایش بسته بود، اما هیچ ترسی در نگاهش دیده نمی‌شد؛ برعکس، با کنجکاوی و شیطنتی جسورانه دیوارهای اتاق، دوربین‌های حرارتی روی سقف و حتی زاویه‌ی قرارگیری محافظان را اسکن می‌کرد.
آندیا، نابغه‌ی بیست‌ساله‌ای که در دنیای مجازی ارتش‌ها را زمین‌گیر کرده بود، با یک نیشخند مغرورانه مستقیم به چشمان شوگا نگاه کرد.

خوشحالم که این‌قدر برای دیدنم عجله داشتی، آقای مین. ولی می‌تونستی یه ایمیل بزنی!
شوگا به آرامی از پشت میز بزرگش بلند شد. قامت بلند و استوارش سایه‌ای سنگین روی زمین انداخت. چند قدم برداشت و درست روبه‌روی دختر ایستاد. نگاه خونسرد و کشنده‌اش حتی یک پلک هم نزد:

زیادی برای سن و سالت باهوشی… و به همون اندازه احمق که فکر کردی سیستم‌های من رو می‌تونی بدون ردپا هک کنی.
احمق؟ من فقط می‌خواستم ببینم رئیس بزرگ‌ترین تشکیلات زیرزمینی پایتخت واقعاً بلده کدهای محاسباتی بنویسه یا فقط پولش رو خرج نخبه‌ها می‌کنه. و باید بگم… بد نبود!
گوشه‌ی لب شوگا تکان نخورد، اما در چشمانش برقی از غافلگیری گذشت. هیچ‌کس تا به حال جرئت نکرده بود در این فاصله بایستد و او را به چالش بکشد.

شوگا دست در جیب کتش کرد و یک برگه‌ی قرارداد با مهرهای رسمی و سری را روی میز انداخت:

قانون سندیکا ساده‌ست: نفوذ به اطلاعات محرمانه یعنی مرگ. برای تو، برای هر کسی که می‌شناسی.
آندیا ابرویی بالا انداخت:

و داری می‌گی هنوز منو نکشتی چون می‌خوای آخرین آرزوم رو بپرسی؟
نه. تو انتخاب دیگه‌ای داری. تشکیلات رقیب به زودی یک حمله‌ی همه‌جانبه سایبری و زمینی انجام می‌ده. من به مغز، سرعت و دقت تک‌تیراندازی تو نیاز دارم تا اون‌ها رو نابود کنم. اما در دنیای من، هیچ پیمانی بدون ضمانت خون پایدار نیست.
شوگا چند سانتیمتر جلوتر آمد. صدای نفس‌های آرام و کنترل‌شده‌اش در گوش آندیا پیچید:
با من ازدواج می‌کنی. رسماً و با تمام شروط امنیتی. در این صورت، تحت محافظت کامل نام «مین» قرار می‌گیری و در عوض، دست راست و سایه‌ی من در تمام عملیات‌ها خواهی بود. اگر رد کنی… همین الان جلوی پای من تمام می‌شی.
آندیا برای لحظه‌ای خشکش زد. قلبش تند زد. ازدواج؟ آن هم با خطرناک‌ترین و بی‌احساس‌ترین مرد شهر؟ مثل راه رفتن روی تیغه‌های تیز شیشه بود؛ کوچک‌ترین لغزش، تمام وجودش را پاره‌پاره می‌کرد. اما در عمق نگاه سرد شوگا، حسی ناشناخته و نامرئی موج می‌زد که حس ماجراجویی و کنجکاوی آندیا را به آتش کشید.
سرش را بالا گرفت و با لبخندی جسورانه، مستقیم در چشمان مرگ نگاه کرد:
پس می‌خوای با شیطون پیمان ببندی، آقای مین؟… قبوله. ولی یادت باشه، من رام‌شدنی نیستم!
شوگا چشمانش را باریک کرد و با صدایی که مثل برف زمستانی سرد بود زمزمه کرد:
من دنبال رام کردن من دنبال رام کردن کسی نیستم… فقط مهره‌ها رو دقیق می‌چینم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

**پارت سیزدهم: زمزمه‌هایِ عمارت**لیها با قدم‌هایِ تند از دفت...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

*.the Law of Violence.*

the lost leaves/رمان جیمین

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

پارت بیست و یکم

اسم فیک: عشق اجباری منپارت: بیست و چهارم"ویو مین جی"دستم رو ...

عنوان سناریو: بازی جاسوس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط