🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت 🖤
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت 🖤
گاهی بعضی آدمها بدون اینکه بدانیم چرا،
درست در زمانی وارد زندگیمان میشوند که بیشتر از همیشه به حضورشان نیاز داریم.
جیا هم روزی وارد خانهای شد که برایش کاملاً غریبه بود؛
خانهای پر از آدمهایی که هیچچیز دربارهشان نمیدانست...
اما روزها گذشت.
خندهها بیشتر شد،
شیطنتها بیشتر شد،
خاطرهها یکییکی ساخته شدند،
و چیزی که روز اول فقط یک آشنایی بود،
کمکم تبدیل به بخشی از زندگی همهشان شد. 🖤
جیا دیگر همان دختر روز اول نبود؛
و آن خانه هم دیگر همان خانهی روز اول نبود.
حالا گوشهگوشهی آن خانه،
ردی از خندههای جیا،
خاطراتشان و روزهایی بود که با هم گذرانده بودند.
شاید بعضی داستانها با یک اتفاق بزرگ تمام شوند،
اما بعضی داستانها فقط با یک حس ساده به پایان میرسند:
اینکه وقتی چراغها خاموش میشوند
و آخرین صفحه ورق میخورد،
و میفهمی بعضی آدمها دیگر هیچوقت برایت غریبه نخواهند بود. 🖤
و شاید زیباترین پایان برای یک داستان،
همین باشد...
اینکه جایی که روزی غریبه بود،
بالاخره تبدیل به خانه شود.
✍🏻 نویسنده: آلورا
🖤 پایان داستان 🖤
گاهی بعضی آدمها بدون اینکه بدانیم چرا،
درست در زمانی وارد زندگیمان میشوند که بیشتر از همیشه به حضورشان نیاز داریم.
جیا هم روزی وارد خانهای شد که برایش کاملاً غریبه بود؛
خانهای پر از آدمهایی که هیچچیز دربارهشان نمیدانست...
اما روزها گذشت.
خندهها بیشتر شد،
شیطنتها بیشتر شد،
خاطرهها یکییکی ساخته شدند،
و چیزی که روز اول فقط یک آشنایی بود،
کمکم تبدیل به بخشی از زندگی همهشان شد. 🖤
جیا دیگر همان دختر روز اول نبود؛
و آن خانه هم دیگر همان خانهی روز اول نبود.
حالا گوشهگوشهی آن خانه،
ردی از خندههای جیا،
خاطراتشان و روزهایی بود که با هم گذرانده بودند.
شاید بعضی داستانها با یک اتفاق بزرگ تمام شوند،
اما بعضی داستانها فقط با یک حس ساده به پایان میرسند:
اینکه وقتی چراغها خاموش میشوند
و آخرین صفحه ورق میخورد،
و میفهمی بعضی آدمها دیگر هیچوقت برایت غریبه نخواهند بود. 🖤
و شاید زیباترین پایان برای یک داستان،
همین باشد...
اینکه جایی که روزی غریبه بود،
بالاخره تبدیل به خانه شود.
✍🏻 نویسنده: آلورا
🖤 پایان داستان 🖤
- ۴۰۶
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط