پارت اول عشق سرد: دوباره، اما نه مثل قبل
پارت اول عشق سرد: دوباره، اما نه مثل قبل
زور اول دبیرستان بود. برگهای زرد، روی حیاط مدرسه پخش شده بودن و آفتاب کمرنگِ پاییزی فقط نقش نور بود، نه گرما. سانمی از جلوی در رد شد، کیفش رو روی دوشش جابهجا کرد و نفس عمیقی کشید.
همه چیز مثل قبل بود... ولی خودش نبود.
تابستون گذشته بدترین فصل عمرش بود. نه به خاطر گرما، نه به خاطر امتحانا... به خاطر سهبوم.
رابطهشون توی ۲۰۲۲ شروع شده بود، درست همون روزی که توی بارون با هم زیر یه چتر مونده بودن. ولی یه سال بعد، همه چیز مثل برگای پاییز ریخته بود. حرفای ناگفته، غرور، لجبازی… باعث شده بود تمومش کنن. و حالا، اولین روز دبیرستان بود. اولین روز بدون اون.
صدای همکلاسیها از راهرو بلند بود. سانمی تلاش کرد لبخند بزنه و خودشو مشغول حرف زدن با یکی از بچهها نشون بده، اما با اولین نگاه به ته راهرو، همه چیز متوقف شد.
سهبوم اونجا بود فکر میکرد موقعه ی که داخل حیاط دید خوابه ولی خواب نبود.
بلندتر، لاغرتر، موهاش کمی بلند شده بودن و با بیتفاوتی افتاده بودن روی پیشونیش. یونیفرمش مرتب، شونههاش صاف، و نگاهش... سرد. یه جور غرور ساکت توی صورتش بود که سانمی هیچوقت ازش ندیده بود. نه اون موقعی که برای اولین بار دستشو گرفته بود، نه اون موقعی که شبها براش موزیک میفرستاد.
— «سانمی، دیدیش؟»
دوستش پرسید، ولی سانمی فقط سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
سهبوم درست از کنار سانمی رد شد. نگاه نکرد. حتی یه ثانیه.
نه سلام، نه اخم، نه حتی یه نگاهی که نشون بده این دوتا یه زمانی همهچیزِ هم بودن.
دل سانمی ریخت. یه لحظه خواست صداش کنه. "سهبوم..." ولی صداش توی گلو خشک شد.
حس کرد کسی رو نگاه میکنه. سرش رو برگردوند. سهبوم چند قدم جلوتر وایستاده بود. لحظهای برگشته بود و داشت نگاهش میکرد. نه با تنفر، نه با محبت. فقط یه نگاه. خنثی. بیاحساس.
بعدشم برگشت و رفت.
سانمی موند با یه دل تنگ و هزار تا سوال.
"چی شده؟ چرا اینقدر عوض شده؟"
ولی ته دلش یه چیز روشن بود:
اونی که الان جلوی اون در کلاس وایستاده، دیگه سهبومِ پارسال نیست ولی.. 😼😼
زور اول دبیرستان بود. برگهای زرد، روی حیاط مدرسه پخش شده بودن و آفتاب کمرنگِ پاییزی فقط نقش نور بود، نه گرما. سانمی از جلوی در رد شد، کیفش رو روی دوشش جابهجا کرد و نفس عمیقی کشید.
همه چیز مثل قبل بود... ولی خودش نبود.
تابستون گذشته بدترین فصل عمرش بود. نه به خاطر گرما، نه به خاطر امتحانا... به خاطر سهبوم.
رابطهشون توی ۲۰۲۲ شروع شده بود، درست همون روزی که توی بارون با هم زیر یه چتر مونده بودن. ولی یه سال بعد، همه چیز مثل برگای پاییز ریخته بود. حرفای ناگفته، غرور، لجبازی… باعث شده بود تمومش کنن. و حالا، اولین روز دبیرستان بود. اولین روز بدون اون.
صدای همکلاسیها از راهرو بلند بود. سانمی تلاش کرد لبخند بزنه و خودشو مشغول حرف زدن با یکی از بچهها نشون بده، اما با اولین نگاه به ته راهرو، همه چیز متوقف شد.
سهبوم اونجا بود فکر میکرد موقعه ی که داخل حیاط دید خوابه ولی خواب نبود.
بلندتر، لاغرتر، موهاش کمی بلند شده بودن و با بیتفاوتی افتاده بودن روی پیشونیش. یونیفرمش مرتب، شونههاش صاف، و نگاهش... سرد. یه جور غرور ساکت توی صورتش بود که سانمی هیچوقت ازش ندیده بود. نه اون موقعی که برای اولین بار دستشو گرفته بود، نه اون موقعی که شبها براش موزیک میفرستاد.
— «سانمی، دیدیش؟»
دوستش پرسید، ولی سانمی فقط سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
سهبوم درست از کنار سانمی رد شد. نگاه نکرد. حتی یه ثانیه.
نه سلام، نه اخم، نه حتی یه نگاهی که نشون بده این دوتا یه زمانی همهچیزِ هم بودن.
دل سانمی ریخت. یه لحظه خواست صداش کنه. "سهبوم..." ولی صداش توی گلو خشک شد.
حس کرد کسی رو نگاه میکنه. سرش رو برگردوند. سهبوم چند قدم جلوتر وایستاده بود. لحظهای برگشته بود و داشت نگاهش میکرد. نه با تنفر، نه با محبت. فقط یه نگاه. خنثی. بیاحساس.
بعدشم برگشت و رفت.
سانمی موند با یه دل تنگ و هزار تا سوال.
"چی شده؟ چرا اینقدر عوض شده؟"
ولی ته دلش یه چیز روشن بود:
اونی که الان جلوی اون در کلاس وایستاده، دیگه سهبومِ پارسال نیست ولی.. 😼😼
- ۷.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط