{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱

پارت ۱
#پشت غرورت
لندن.
صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون راه می‌رفت.
گوشیش توی دستش بود و هی ساعت رو نگاه می‌کرد.
ـ عالیه... باز دیر کردم.
داشت از خیابون رد می‌شد که صدای بوق یه ماشین باعث شد سریع وایسه.
یه ماشین مشکی درست چند قدمی‌ش ترمز کرد.
اِما اخم کرد و یه قدم عقب رفت.
شیشه ماشین پایین اومد.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای یه پسر رو شنید:
ـ دفعه بعد قبل از رد شدن، به خیابون نگاه کن.
لحنش نه عذرخواهی بود، نه مهربون.
اِما با تعجب نگاهش کرد.
ـ شما هم می‌تونستی آروم‌تر رانندگی کنی.
چند ثانیه سکوت شد.
پسر فقط نگاهش کرد.
بعد بدون هیچ حرفی شیشه رو بالا داد و ماشین حرکت کرد.
اِما زیر لب گفت:
ـ چه آدم مغروری...
و راهش رو ادامه داد.
اون نمی‌دونست اسم اون پسر لیامه.
پسری که تقریباً همه توی مدرسه می‌شناختنش.
ولی لیام؟
لیام حتی اسم اِما رو هم نمی‌دونست.
چند ساعت بعد، اِما وارد مدرسه شد.
دوستش از دور صداش زد:
ـ اِمااا!
اِما برگشت.
ـ چی شده؟
دختر با هیجان گفت:
ـ شنیدی لیام دوباره برگشته؟
اِما بی‌تفاوت شونه بالا انداخت.
ـ لیام کیه؟
دوستش با تعجب نگاهش کرد.
ـ شوخی می‌کنی؟!
ـ نه.
ـ همون پسری که همه مدرسه می‌شناسن!
اِما خندید.
ـ خب من نمی‌شناسمش.
همون لحظه صدای چند نفر از انتهای راهرو اومد.
ـ لیام اومد!
اِما ناخودآگاه برگشت.
لیام وارد راهرو شد.
چند نفر بهش سلام کردن.
اون فقط با یه تکون سر جواب داد و رد شد.
چشمش برای یه لحظه به اِما افتاد.
ایستاد.
فقط یک ثانیه.
چون اِما همون دختری بود که صبح جلوی ماشینش پریده بود.
اما چیزی نگفت.
اِما هم اصلاً متوجه نشد.
لیام از کنارش رد شد.
دوست اِما آروم گفت:
ـ اون لیامه.
اِما نگاهش کرد.
ـ همون آدم مغروره؟
دوستش خندید.
ـ دقیقاً خودش.
لیام چند قدم دور شده بود.
اما برای اولین بار...
اسم یه دختر توی ذهنش موند.
اِما.
دیدگاه ها (۷)

پارت۲#پشت غرورت روز بعد، اِما زودتر از همیشه به مدرسه رسید.ه...

بانووووو فالو شهههههههه🦋💞🎀رمان هاش محشرههههه🛐🛐🛐بهت قول میدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط