⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p34
فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بعدی شد.
نینا وقتی مطمئن شد دور شده، آروم نفسش رو بیرون داد.
_«خوبه...»
نگاهش دوباره به دروازه افتاد.
«فکر کنم راهش رو پیدا کردم...»
و برای اولین بار، نقشهی فرارش توی ذهنش تقریباً کامل شد.
نینا هنوز چشم از دروازهی قلعه برنداشته بود.
دو نگهبان همزمان از جلوی در کنار رفتن و دو نفر دیگه جاشون رو گرفتن.
اون زیر لب زمان رو تکرار کرد.
«حدود هر دو ساعت...»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
بالاخره بعد از چند روز، یه سرنخ پیدا کرده بود.
همون شب...
صدای زنگ بزرگ قلعه توی راهروها پیچید.
خدمتکارها با عجله این طرف و اون طرف میرفتن.
نگهبانها یکییکی جاشون رو عوض میکردن.
نینا آروم درِ اتاقش رو باز کرد.
اول سرش رو از لای در بیرون آورد.
راهرو خالی بود.
چند ثانیه صبر کرد.
هیچ صدایی نمیاومد.
نفس عمیقی کشید و بیصدا از اتاق بیرون رفت.
کفشهاش رو توی دستش گرفته بود تا صدای قدمهاش روی سنگهای راهرو نپیچه.
هر چند قدم یک بار میایستاد.
گوش میداد.
بعد دوباره حرکت میکرد.
از پلههای مارپیچ پایین رفت.
دستش روی نردهی سرد سنگی کشیده میشد.
قلبش اونقدر محکم میزد که خودش صداش رو میشنید.
«فقط... یکم دیگه...»
به طبقهی همکف رسید.
درِ بزرگی که ظهر از پنجره دیده بود، حالا چند متر بیشتر باهاش فاصله نداشت.
نگهبان سمت راست، از جاش دور شد.
دقیقاً همون لحظهای که نینا منتظرش بود.
با عجله خودش رو پشت یکی از ستونهای بزرگ پنهان کرد.
از پشت ستون بیرون رو نگاه کرد.
فقط یه نگهبان جلوی در مونده بود.
«الان...»
p34
فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بعدی شد.
نینا وقتی مطمئن شد دور شده، آروم نفسش رو بیرون داد.
_«خوبه...»
نگاهش دوباره به دروازه افتاد.
«فکر کنم راهش رو پیدا کردم...»
و برای اولین بار، نقشهی فرارش توی ذهنش تقریباً کامل شد.
نینا هنوز چشم از دروازهی قلعه برنداشته بود.
دو نگهبان همزمان از جلوی در کنار رفتن و دو نفر دیگه جاشون رو گرفتن.
اون زیر لب زمان رو تکرار کرد.
«حدود هر دو ساعت...»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
بالاخره بعد از چند روز، یه سرنخ پیدا کرده بود.
همون شب...
صدای زنگ بزرگ قلعه توی راهروها پیچید.
خدمتکارها با عجله این طرف و اون طرف میرفتن.
نگهبانها یکییکی جاشون رو عوض میکردن.
نینا آروم درِ اتاقش رو باز کرد.
اول سرش رو از لای در بیرون آورد.
راهرو خالی بود.
چند ثانیه صبر کرد.
هیچ صدایی نمیاومد.
نفس عمیقی کشید و بیصدا از اتاق بیرون رفت.
کفشهاش رو توی دستش گرفته بود تا صدای قدمهاش روی سنگهای راهرو نپیچه.
هر چند قدم یک بار میایستاد.
گوش میداد.
بعد دوباره حرکت میکرد.
از پلههای مارپیچ پایین رفت.
دستش روی نردهی سرد سنگی کشیده میشد.
قلبش اونقدر محکم میزد که خودش صداش رو میشنید.
«فقط... یکم دیگه...»
به طبقهی همکف رسید.
درِ بزرگی که ظهر از پنجره دیده بود، حالا چند متر بیشتر باهاش فاصله نداشت.
نگهبان سمت راست، از جاش دور شد.
دقیقاً همون لحظهای که نینا منتظرش بود.
با عجله خودش رو پشت یکی از ستونهای بزرگ پنهان کرد.
از پشت ستون بیرون رو نگاه کرد.
فقط یه نگهبان جلوی در مونده بود.
«الان...»
- ۱۴۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط