{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶


ویو میکا_____



صبحِ روزِ بعد، با یه حسِ عجیب از خواب بیدار شدم.

همون حسِ همیشگی که کسی داره نگاهم میکنه. ولی این بار، می‌دونستم که اون کسی که نگاهم می‌کنه، پارک جیمینه.

لباسِ خدمتکاری‌ام رو پوشیدم و رفتم سمتِ آشپزخانه. توی راهرو، نانا رو دیدم که با یه چهره‌ی عجیب بهم نگاه کرد.

نانا: «رزا، دیشب چی کار می‌کردی؟»

میکا: «چیزی نیست. توی اتاقم بودم.»

نانا: «چون یه نفر دیشب توی راهرو دیده‌ات.»

دلم یه ریخت.

میکا: «کی؟»

نانا نگاهش رو به زمین دوخت و آروم گفت:

نانا: «خودِ رئیس.»

همین موقع، یه خدمتکارِ دیگه اومد سمتِ ما.

خدمتکار: «رزا، رئیس صدات کرده. توی سالنِ اصلی منتظرته.»

نانا با نگاهی پر از نگرانی بهم نگاه کرد. می‌تونستم توی چشم‌هاش بخونم: "مواظب باش."

رفتم سمتِ سالنِ اصلی.

داخل سالن، جیمین روی مبلِ بزرگِ چرمی نشسته بود. یه لباسِ مشکیِ رسمی پوشیده بود که تنش رو مثلِ یه مجسمه‌ی یونانی نشون می‌داد. دستش یه لیوانِ قهوه بود و داشت با یه مردِ دیگه حرف می‌زد.

همین که وارد شدم، نگاهش رو بهم کرد و با یه اشاره، مردِ دیگه رو فرستاد بیرون.

جیمین: «بشین، رزا.»

میکا: «خوبم، قربان.»

جیمین: «گفتم بشین.»

صداش محکم بود. بدون معطلی، روی صندلیِ روبه‌رو نشستم.

جیمین لیوانِ قهوه رو گذاشت کنار و مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.

جیمین: «دیشب کجا بودی؟»

میکا: «توی اتاقم، قربان.»

جیمین: «حتماً؟»

میکا: «بله.»

لبخندِ سردی روی لبش نشست. از جاش بلند شد و اومد جلوی من. خم شد و دست‌هاش رو روی پشتیِ صندلیِ من گذاشت. صورتم، فقط چند سانت با صورتش فاصله داشت.

جیمین: «پس چطور شد که یکی از نگهبانام، دیشب توی راهرویِ طبقه‌ی دوم، یه دختر با موهای بلند و قدِ متوسط رو دیده که داشت به سمتِ اتاقِ انباری می‌رفت؟»

دلم تند زد. ولی خونسردیم رو حفظ کردم.

میکا: «خب میگی من اونجا بودم؟»

جیمین ابروش رو بالا انداخت. انگار از جوابِ مستقیمِ من تعجب کرده بود.

جیمین: «صد در صد.»

میکا: «مدرک؟»

جیمین یه لحظه سکوت کرد. نگاهش توی چشم‌هایم گشت، مثل اینکه داشت یه چیزِ پنهان رو توی عمقِ نگاهم می‌خوند. بعد لبخندی زد؛ این بار نه سرد، نه گرم، یه چیزی بینابین. لبخندِ کسی که مطمئنه برنده‌ست.

جیمین: «مدرک؟»

از جاش بلند شد و رفت پشتِ میزش. یه فایل رو از کشو درآورد و انداخت جلوی من.

جیمین: «این رو ببین.»

فایل رو باز کردم.

داخلش یه سری عکس بود. عکس‌های من.

از شبِ اولی که وارد عمارت شدم. از وقتی توی راهرو قدم می‌زدم. از وقتی پشتِ درِ اتاقِ انباری ایستاده بودم و گوش می‌دادم.

همه‌چیز.

حتی یه عکس از وقتی که داشتم گوشیِ مخفی‌ام رو از زیرِ تشک درمی‌آوردم.

دست‌هایم شروع به لرزیدن کرد. ولی سعی کردم کنترلش کنم.

میکا: «این عکس‌ها رو کی گرفته؟»

جیمین: «همون نگهبانی که دیشب دیدت. دوربین‌های مخفی توی همه‌ی راهروها نصب شدن. حتی خودت هم نمی‌دونی.»

نگاهِ سردش رو بهم دوخت.

جیمین: «حالا می‌خوام راستش رو بهم بگی. کی هستی؟»

میکا نفس عمیقی کشید. دیگه نمی‌تونستم دروغ بگم. مدرک داشت. همه‌چیز رو می‌دونست.

میکا: «اگه بگم پلیسم، چیکارم می‌کنی؟»


ادامه دارد......



لایک کنید و نظر بدینننن🔪🎀
دیدگاه ها (۲)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷ویو میکا_____جیمین چند ...

آقای کیم رو دو زانو هام برات میوفتم مردددددد🛐🛐🛐🛐🛐🛐#کیم_تهیون...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴ویو میکا_____سه روز از ...

آخرین بحث پارت ۲۴

آخرین بحث پارت ۲۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط