{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️
<فصل دو قسمت ششم>


**(صحنه: ورودیِ غارِ تاریکِ گرگینه‌ها، بیرون از غار)**

خورشیدِ نیمه‌جانِ «دره‌یِ سایه‌ها»، آخرین رمق‌هایِ نورش را بر سنگ‌هایِ تیره می‌پاشید. صدایِ کوبیدنِ مشت‌هایِ گره‌کرده‌یِ ساسوکه به درِ سنگیِ غار، در سکوتِ وهم‌آلودِ جنگل پژواک می‌انداخت. هر ضربه، فریادی بود از خشم و ناامیدی. 💥

«باز شو لعنتی!» ساسوکه غرید، صدایش در گلویِ زخمی‌اش می‌خشید. نفس‌هایش سنگین و کوتاه بود، انگار که قسمتی از همان انرژیِ تاریک، او را نیز در خود می‌کشید. 🐺

ایتاچی، با چهره‌ای مصمم و چشمانی که در تاریکی می‌درخشید، سعی داشت با تمرکزِ بالا، مانعی را که ورودیِ غار را مسدود کرده بود، بشکافد. «ساسوکه، عجله کن! انرژیِ تاریک اینجا غلیظ شده... حس می‌کنم ناروتو ضعیف‌تر می‌شه.» ⚡️

درونِ غار، وضع از این هم وخیم‌تر بود. نورِ مشعل‌ها، صورتِ رنگ‌پریده و عرق‌کرده‌یِ ناروتو را روشن می‌کرد. او دیگر نمی‌لرزید، بلکه بدنش حرکاتی نامنظم و اسپاسم‌گونه داشت. آن «نفرینِ خون» مثلِ پیچک‌هایِ نامرئی، دورِ رگ‌هایش حلقه زده بود و انرژیِ حیاتی‌اش را ذره ذره می‌مکید. 🩸

رهبرِ گرگینه‌ها، با لبخندی که بر صورتِ گرگ‌مانندش حک شده بود، به ناروتویِ در حالِ تغییر نگاه می‌کرد. «قربانیِ کوچک... چقدر زود داری رنگِ ماهِ ما رو به خودت می‌گیری...» 🌑

ناروتو، چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود. هوایِ تازه، مثلِ سمّی کشنده به ریه‌هایش هجوم می‌آورد. هر نفس، درد بود و هر تلاش برایِ کشیدنِ هوا، حسِ غرق شدن در دریایی از تاریکی. 😥 نفس‌نفس زدن‌هایش، تبدیل به خس‌خسِ ضعیفی شده بود.

«ساس... که...» به سختی زمزمه کرد. تصویرِ ساسوکه، در میانِ سیاهیِ اطرافش، تنها چیزی بود که هنوز به آن چنگ می‌زد. «داری... می‌شنوی؟... من... دارم... می‌میرم...» 💔

گرگینه‌هایِ تنومند، با غرشی حیوانی، شروع به خواندنِ اورادِ نهایی کردند. انرژیِ تاریکِ اطرافِ ناروتو، شدت گرفت. پوستش شروع به رنگ باختن کرده بود، گویی تمامِ گرما و نورِ خورشیدِ درونش، توسطِ این نفرینِ باستانی، بلعیده می‌شد.

ناگهان، صدایِ ساسوکه، ضعیف اما همچنان پر از اراده، از پشتِ درِ بسته شنیده شد: «ناروتو! مقاومت کن! من… ما… داریم می‌رسیم!» 🗣️

این صدا، آخرین جرقه‌یِ امید در دلِ ناروتو بود. با تمامِ توانِ باقی‌مانده‌اش، سعی کرد چشمانش را باز نگه دارد. اما تاریکی، غالب می‌شد. بدنِ بی‌جانش، دیگر از دستوراتِ ذهنش پیروی نمی‌کرد. تنها تصویرِ ساسوکه، مانندِ یک طلسمِ فراموش‌نشدنی، در ذهنش باقی ماند. و سپس… همه چیز سیاه شد. ⚫️

در همان لحظه، ایتاچی با فریادی بلند، موفق شد با استفاده از یکی از قدرت های خوناشامی اش با یک تومار خوناشامی مانع رو از بین ببرد💨⚡️
بادِ قدرتمندی، سنگِ رویِ در را به عقب هل داد و شکافی کوچک، اما کافی، ایجاد شد.

ساسوکه، بدونِ لحظه‌ای درنگ، خود را از میانِ شکاف رد کرد. چشمانش با دیدنِ وضعیتِ ناروتو، از خشم و وحشت شعله‌ور شد. 🔥

«ناروتووووو!»

او به سمتِ ناروتویِ بی‌حال دوید. صدایِ خس‌خسِ نفس‌هایِ ناروتو، از هر فریادِ گرگینه‌ها، آزاردهنده‌تر بود. ساسوکه، با غمی عمیق، ناروتو را در آغوش گرفت.

«لعنت به همه‌شون...» زمزمه کرد. «نمی‌ذارم... دستشون به تو برسه... ناروتو...» 🧡💙

گرگینه‌ها، از ورودِ ساسوکه غافلگیر شده بودند، اما سریعاً خود را جمع و جور کردند. رهبرشان، با صدایی غُرّان، گفت: «یک گرگِ تنها، نمی‌تونه جلویِ قبیله‌یِ ما رو بگیره!» 🐺

ساسوکه، ناروتویِ بی‌حال را محکم‌تر به سینه فشرد و با چشمانی که پر از آتشِ انتقام بود، به گرگینه‌ها نگریست. «من گرگِ تنها نیستم... من همراهِ خورشیدم... و خورشیدِ من… هرگز خاموش نمی‌شه!» 🔥☀️
دیدگاه ها (۱۳)

شیپ ساسوکه و ناروتو

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

ایشون ارت بنده میباشدمشخصات:👇🏻اسم: الیشیافامیلی: تِنِبریسنوع...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

پارت ۳۳ (بازم هشدار👁🫵)ساسکه تقریبا زیپ ژاکت ناروتو را کامل پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط