درآغوششیطان

#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹


𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²


کیم ته‌وون، پدر عمارت، پدر خون‌آشام‌ها. مردی که قرن‌ها از عمرش می‌گذشت. کسی که با تاریکی پیمان بسته بود، نه برای قدرت، بلکه برای جاودانگی.

او نخستین کسی بود که خون نوشید. نخستین کسی که انسانیت را کنار گذاشت.
عمارت را با دست‌های خودش بنا کرد—سنگ به سنگ، دیوار به دیوار، با طلسم‌هایی که تنها خودش از آن‌ها سر درمی‌آورد.

بچه‌هایش را خودش برگزید. نه از رحم، بلکه از رنج.
هرکدامشان زخمی بودند، نفرینی، تکه‌ای از گذشته‌ی تاریکش.

کیم ته‌وون زیاد سخن نمی‌گفت. اما وقتی حرف می‌زد، همه سکوت می‌کردند.
چون صدای او، صدای تاریکی بود.
صدای ازل.

__________________________

جونکوک از همان آغاز در آن خانواده بود. نه همچون دیگران، نه فرزندخوانده، نه نجات‌یافته. او فرزند تنی خانواده‌ی خون‌آشام‌ها بود. از همان ابتدا، خون در رگ‌هایش تاریک بود.

بچه‌ها از او می‌ترسیدند. نگاهش سرد بود، سخنانش تیز. هیچ‌کس نمی‌توانست به او نزدیک شود.
جونکوک بی‌رحم بود.
جونکوک سنگ‌دل بود.

او در عمارت مثل سایه حرکت می‌کرد. همیشه تنها، همیشه خاموش.
اما ذهنش سرشار از نقشه بود.
نقشه‌هایی برای قدرت، برای سلطه، برای شکستن هر آنچه ضعیف بود.

جونکوک به هیچ‌کس اعتماد نداشت. حتی به خانواده‌اش.
او تنها یک چیز می‌خواست:
تاریکی مطلق.

________________________


روزالین هرگز در شهر زندگی نکرد. از لحظه‌ی تولد، جنگل خانه‌اش بود. درخت‌ها، حیوانات، باد، خاک... همه با او سخن می‌گفتند.
او با طبیعت یکی بود.
روح جنگل.

وقتی قدم می‌زد، برگ‌ها زیر پایش خش‌خش نمی‌کردند. وقتی گریه می‌کرد، باران می‌بارید.
او شادی را به جنگل می‌بخشید، و جنگل، قدرت را به او.

اما تاریکی نزدیک بود.
خون‌آشام‌ها، نفرین‌شدگان، مارها، شیطان... همه در حال نفوذ به جنگل بودند.
و روزالین باید برمی‌گزید—در برابر تاریکی بایستد، یا با آن یکی شود.

او تنها امیدی بود که هنوز با نور نفس می‌کشید.
اما حتی نور نیز، در آغوش شیطان، می‌لرزد.


ادامه دارد........



بچه ها پارت ۱ و ۲ معرفی بود پارت بعد وارد داستان میشیم 💋
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳۶جنگ بین دو خاندان خون‌آشام شروع شد.خیابان‌ها پر از آد...

عشق بی پایان

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۱مسیر مخفی روی دیوار روشن شده بو...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

می‌دانست در برابر این جهان بی‌رحم که گاهی حتی صدای نفس هایش ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

ددی خون آشام من

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_33فصل پانزدهم |...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط