{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونین

صبحِ روزِ بعد، نورِ ملایمِ خورشید از میانِ پرده‌ها به داخلِ اتاق می‌تابید، اما برای لیها، هیچ‌چیز آرام نبود. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، با صحنه‌ای روبرو شد که تمامِ آرامشِ صبحگاهی را در هم شکست. **لی رانگ**، با نگاهی سرد و بی‌روح، در حالی که سرش را روی بدنِ **لا** قرار داده بود، درست مقابلِ تختِ او ایستاده بود.

لیها با ترس و وحشت، ناگهان نیم‌خیز شد. ضربانِ قلبش در گوش‌هایش می‌پیچید.او سعی کرد لبخندی بزند تا فضای سنگین را بشکند، اما صدایش می‌لرزید: «سلام... پدر...»

او سعی کرد رفتاری عادی داشته باشد، انگار که این حضورِ ناگهانی، بخشی از برنامه‌ی روز باشد.لی رانگ با دست‌هایی که هنوز از خشم لرزش داشت، به آرامی گونه‌ی لیها را نوازش کرد و با صدایی که سعی می‌کرد کنترل‌شده باشد، گفت: «تبلیغاتتون رو... واقعاً خیلی خوب انجام دادین.»

او این جمله را بدون هیچ خنده‌ای گفت؛ کلامی که بیشتر شبیه به یک گزارشِ خشک بود تا یک تعریف. اما درست در لحظه‌ای که کلمه‌ی «اما...» از میانِ لب‌هایش خارج شد، هوا سنگین شد.

ناگهان، فشارِ وحشتناکی گلویش را فشرد. دستِ قدرتمند و سردِ **لی بانگ**، پدرش، دورِ گلوی او حلقه شد. چشمانِ لیها از وحشت گشاد شد. او شروع کرد به چنگ زدن به دست‌های پدرش، اما فشارِ دست‌های او هر لحظه بیشتر می‌شد. اشک‌ها، برخلافِ اراده‌ی او، ناخودآگاه از گوشه‌ی چشم‌هایش جاری شدند. او نمی‌توانست نفس بکشد؛ دنیا در برابر چشمانش سیاه می‌شد و تنها چیزی که حس می‌کرد، فشارِ خردکننده‌ی انگشتانِ پدرش بر روی نایِ خود بود.

لحظه‌ای که لی بانگ او را رها کرد، بدنِ بی‌رمقِ لیها با صدای ضعیفی روی زمین افتاد. او دستش را روی گلویش گذاشت و با هق‌هق‌های بریده‌بریده و نفس‌نفس‌های سنگین، سعی می‌کرد اکسیژن را به ریه‌هایش بازگرداند.

در همان لحظه، درِ اتاق با شدت باز شد. **جونگ‌کوک**، که از صدای افتادن و آشفتگیِ اتاق وحشت‌زده شده بود، وارد شد. صحنه‌ی پیشِ رو، تمامِ منطق را از او ربود. او لیها را روی زمین و لی بانگ را در حاله‌ی سلطه‌گری دید. بدون اینکه ذره‌ای فکر کند، بدون اینکه حتی بپرسد چه شده است، تمامِ خشم و حمایتِ خود را در یک مشت خلاصه کرد و با تمامِ توان، مشتی سنگین به صورتِ لی بانگ کوبید.

ضربه چنان بود که بدنِ لی بانگ عقب رفت و او در همان‌جا از هوش رفت و روی زمین افتاد.

سکوتِ مرگباری اتاق را فرا گرفت. جونگ‌کوک، با نفس‌هایی که از شدتِ خشم و اضطراب می‌لرزید، به سمتِ لیها رفت. او روی دو زانو کنار او نشست. لیها، در حالی که هنوز به سختی نفس می‌کشید، سرش را بالا آورد. چشمانش، که از اشک و شوک بی‌جان شده بود، با پلک‌هایی که مثل عروسک‌های چینیِ ظریف و بی‌حرکت باز مانده بودند، به جونگ‌کوک خیره شد. نگاهی که نه از ترس، بلکه از شدتِ شوک و گسستِ از واقعیت، به او تعلق داشت.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۸: نقابِ نفوذناپذیرحادثه‌ی اتاق،...

***ابریشن نیمه شب***# پارت ۱۶: بازگشت به حصارِ یخبعد از آن ش...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتیهنگام...

نام=)سایه مافیا### پارت سیزدهم: بازیِ بی‌رحمانه‌ی فاصله‌هاسک...

قلب یخی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط