p16
ساعتِ شش و نیمِ عصر بود. نورِ خورشید داشت رنگِ خود را به نارنجیِ تیره و سوخته تغییر میداد. مینهو، در حالی که کارهایش را تمام کرده بود، نگاهی به بنگچان انداخت که کنار پنجره ایستاده بود و به ابریشمِ تاریکِ جنگل خیره شده بود.مینهو با صدای آرامی گفت: «دیگه وقتشه برگردیم. بنگچان، همهچی توی اون عمارت آمادهست؟»بنگچان، بدون اینکه برگردد، با لحنی که انگار از اعماقِ یک غارِ سرد میآمد، پاسخ داد: «آره. نیروها مستقر شدن.دقیقاً همونطوری که خواسته بودی.»
مسیر به سمتِ عمارتِ مشترک، طولانی و پر از سکوت بود. وقتی ماشینها وارد محوطهی آن عمارتِ باشکوه و کلاسیک شدند، تاریکیِ مطلقِ جنگل، ساختمان را در آغوش گرفته بود. عمارت، با ستونهای بلند و معماریِ قدیمیاش، در زیرِ نورِ ماه، مثلِ یک قلعهی افسانهای به نظر میرسید.بعد از اینکه یونا با خستگی و کمی ترس از تاریکیِ جنگل، به اتاقش رفت، مینهو و بنگچان به اتاقِ کارِ اصلی رفتند. روی میزِ بزرگِ چوبی، نقشههای مختلفی پهن شده بود.بنگچان با جدیتی که لرزه به تن میانداخت، روی نقشه انگشت کشید: «این نقطه، نقطهی کورِ ماست مینهو. اگه بخوان حمله کنن، از این مسیرِ جنگلی میان. باید تمامِ دور تا دور رو با سنسورهای حرکتی پوشونیم.»مینهو، در حالی که چانهاش را با دست گرفته بود و به نقشهها خیره شده بود، با لحنی خسته گفت: «میدونم. من فقط نمیخوام هیچکس حتی به سایهی این خونه نزدیک بشه»در طبقه بالا، در سکوتِ مرگبارِ اتاقِ یونا، کابوس شروع شد.صدای جیغِ ترمز، صدای شکستنِ شیشه، و آن لحظهی وحشتناک که پدر و مادرش از جلوی چشمهایش محو شدند… همه چیز دوباره تکرار شد.یونا در خواب، بدن کوچکش را جمع کرد. عرقِ سردی روی پیشانیاش نشست. او در دنیای خواب، دوباره همان دخترِ بیدفاعِ کودکی بود که در میانِ ویرانهها تنها مانده بود. ناگهان، فریادی از گلوی او خارج شد که انگار از اعماقِ روحش میآمد: «نه!!! اونا رفتن!!! لینو!!!»صدای فریادِ یونا در سکوتِ عمارت پیچید. مینهو مثلِ یک برق، از جا پرید. صورتش از ترس، رنگپریده شده بود. بنگچان هم، پیش از آنکه مینهو حتی حرکتی کند، از جا بلند شده بود. بدون اینکه کلمهای رد و بدل کنند، هر دو با قدمهایی سنگین و سریع به سمتِ اتاقِ یونا دویدند.وقتی وارد اتاق شدند، صحنهی دردناکی را دیدند. یونا روی تخت افتاده بود، بدنش به شدت میلرزید و اشکهای بیصدا از گوشهی چشمهایش جاری بود. او در حالی که به شدت نفسنفس میزد، زیر لب چیزهایی میگفت که قابل فهم نبود: «…نمیشه… نذاشتن… لینو… لطفا…»مینهو یونا را با تمامِ توانش در آغوش گرفت
مسیر به سمتِ عمارتِ مشترک، طولانی و پر از سکوت بود. وقتی ماشینها وارد محوطهی آن عمارتِ باشکوه و کلاسیک شدند، تاریکیِ مطلقِ جنگل، ساختمان را در آغوش گرفته بود. عمارت، با ستونهای بلند و معماریِ قدیمیاش، در زیرِ نورِ ماه، مثلِ یک قلعهی افسانهای به نظر میرسید.بعد از اینکه یونا با خستگی و کمی ترس از تاریکیِ جنگل، به اتاقش رفت، مینهو و بنگچان به اتاقِ کارِ اصلی رفتند. روی میزِ بزرگِ چوبی، نقشههای مختلفی پهن شده بود.بنگچان با جدیتی که لرزه به تن میانداخت، روی نقشه انگشت کشید: «این نقطه، نقطهی کورِ ماست مینهو. اگه بخوان حمله کنن، از این مسیرِ جنگلی میان. باید تمامِ دور تا دور رو با سنسورهای حرکتی پوشونیم.»مینهو، در حالی که چانهاش را با دست گرفته بود و به نقشهها خیره شده بود، با لحنی خسته گفت: «میدونم. من فقط نمیخوام هیچکس حتی به سایهی این خونه نزدیک بشه»در طبقه بالا، در سکوتِ مرگبارِ اتاقِ یونا، کابوس شروع شد.صدای جیغِ ترمز، صدای شکستنِ شیشه، و آن لحظهی وحشتناک که پدر و مادرش از جلوی چشمهایش محو شدند… همه چیز دوباره تکرار شد.یونا در خواب، بدن کوچکش را جمع کرد. عرقِ سردی روی پیشانیاش نشست. او در دنیای خواب، دوباره همان دخترِ بیدفاعِ کودکی بود که در میانِ ویرانهها تنها مانده بود. ناگهان، فریادی از گلوی او خارج شد که انگار از اعماقِ روحش میآمد: «نه!!! اونا رفتن!!! لینو!!!»صدای فریادِ یونا در سکوتِ عمارت پیچید. مینهو مثلِ یک برق، از جا پرید. صورتش از ترس، رنگپریده شده بود. بنگچان هم، پیش از آنکه مینهو حتی حرکتی کند، از جا بلند شده بود. بدون اینکه کلمهای رد و بدل کنند، هر دو با قدمهایی سنگین و سریع به سمتِ اتاقِ یونا دویدند.وقتی وارد اتاق شدند، صحنهی دردناکی را دیدند. یونا روی تخت افتاده بود، بدنش به شدت میلرزید و اشکهای بیصدا از گوشهی چشمهایش جاری بود. او در حالی که به شدت نفسنفس میزد، زیر لب چیزهایی میگفت که قابل فهم نبود: «…نمیشه… نذاشتن… لینو… لطفا…»مینهو یونا را با تمامِ توانش در آغوش گرفت
- ۷۶
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط