چند روز بعد، تهیونگ تصمیم گرفت روش جدیدی امتحان کند.
چند روز بعد، تهیونگ تصمیم گرفت روش جدیدی امتحان کند.
این بار خبری از شکلات و پاستیل نبود.
ات صبح از اتاقش بیرون آمد و با صحنهای عجیب روبهرو شد.
روی میز صبحانه، یک بشقاب کامل از چیزهایی بود که دوست داشت؛ کنار آن هم یک کاغذ کوچک قرار داشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز با من حرف نمیزنه.»
ات نوشته را خواند.
بعد سرش را بلند کرد.
تهیونگ آن طرف آشپزخانه ایستاده بود و وانمود میکرد مشغول درست کردن چایی است.
ات هیچ نگفت.
تهیونگ زیرچشمی نگاهش کرد.
ات نشست و شروع کرد به خوردن.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«خوبه؟»
ات قاشقش را پایین گذاشت.
«...»
تهیونگ سریع گفت:
«باشه، نمیخواد بگی، فقط بخور که دهنمو سرویس کردی.»
ات دوباره شروع به خوردن کرد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«میدونی، من هنوز منتظرم باهام حرف بزنی.»
ات بدون نگاه کردن به او جواب داد:
«من که گفتم.»
تهیونگ تقریباً از خوشحالی خشک شد.
«تو... جواب دادی.»
ات تازه فهمید چه کار کرده.
چشمانش گرد شد.
تهیونگ با لبخند پیروزمندانهای گفت:
«سه ماه و پنج روز.»
ات اخم کرد.
«زیادی ذوق نکن.»
«ولی حرف زدی.»
«یک کلمه.»
«همونم غنیمته، باز هم حرف زدییی.»
ات سعی کرد لبخندش را پنهان کند.
تهیونگ اما متوجه شد.
و از همان لحظه، پروژهی آشتی جدیتر شد.
ظهر، وقتی ات از اتاقش بیرون آمد، روی مبل یک پتوی نرم گذاشته شده بود.
کنارش یک کاسه خوراکی.
و یک یادداشت دیگر:
«این یکی رشوه نیست. این یکی عذرخواهیه.»
ات یادداشت را برداشت.
برای اولین بار، لبخندش کمی بیشتر شد.
اما هنوز دلخور بود.
چون مسئله فقط دیر آمدن تهیونگ نبود.
مسئله این بود که ات احساس کرده بود حرفش برای او مهم نبوده.
شب، تهیونگ بالاخره روبهرویش نشست.
این بار خبری از شوخی و خوراکی نبود.
گفت:
«میدونم چیزی که ناراحتت کرد فقط اون شب نبود.»
ات ساکت ماند.
«تو میخواستی بدونی برات اهمیت قائلم. ولی من با کاری که کردم، برعکسش رو نشون دادم.»
ات آهسته گفت:
«دقیقاً.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
«حق داری هنوز ناراحت باشی.»
ات چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد کاسهی خوراکی را برداشت و گفت:
«اینارو میخورم.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس آشتی؟»
ات همان لحظه دوباره جدی شد.
«نه.»
تهیونگ آه کشید.
«باشه.»
ات چند قدم دور شد، اما قبل از اینکه برود برگشت و گفت:
«ولی... فردا هم میتونی خوراکی بیاری.»
تهیونگ خندید.
«چشم.»
و ات، برای اولین بار بعد از سه ماه، واقعاً خندید.
قهر هنوز تمام نشده بود.
اما حداقل...
دیگر سکوت مطلق نبود....
این بار خبری از شکلات و پاستیل نبود.
ات صبح از اتاقش بیرون آمد و با صحنهای عجیب روبهرو شد.
روی میز صبحانه، یک بشقاب کامل از چیزهایی بود که دوست داشت؛ کنار آن هم یک کاغذ کوچک قرار داشت.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز با من حرف نمیزنه.»
ات نوشته را خواند.
بعد سرش را بلند کرد.
تهیونگ آن طرف آشپزخانه ایستاده بود و وانمود میکرد مشغول درست کردن چایی است.
ات هیچ نگفت.
تهیونگ زیرچشمی نگاهش کرد.
ات نشست و شروع کرد به خوردن.
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«خوبه؟»
ات قاشقش را پایین گذاشت.
«...»
تهیونگ سریع گفت:
«باشه، نمیخواد بگی، فقط بخور که دهنمو سرویس کردی.»
ات دوباره شروع به خوردن کرد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
«میدونی، من هنوز منتظرم باهام حرف بزنی.»
ات بدون نگاه کردن به او جواب داد:
«من که گفتم.»
تهیونگ تقریباً از خوشحالی خشک شد.
«تو... جواب دادی.»
ات تازه فهمید چه کار کرده.
چشمانش گرد شد.
تهیونگ با لبخند پیروزمندانهای گفت:
«سه ماه و پنج روز.»
ات اخم کرد.
«زیادی ذوق نکن.»
«ولی حرف زدی.»
«یک کلمه.»
«همونم غنیمته، باز هم حرف زدییی.»
ات سعی کرد لبخندش را پنهان کند.
تهیونگ اما متوجه شد.
و از همان لحظه، پروژهی آشتی جدیتر شد.
ظهر، وقتی ات از اتاقش بیرون آمد، روی مبل یک پتوی نرم گذاشته شده بود.
کنارش یک کاسه خوراکی.
و یک یادداشت دیگر:
«این یکی رشوه نیست. این یکی عذرخواهیه.»
ات یادداشت را برداشت.
برای اولین بار، لبخندش کمی بیشتر شد.
اما هنوز دلخور بود.
چون مسئله فقط دیر آمدن تهیونگ نبود.
مسئله این بود که ات احساس کرده بود حرفش برای او مهم نبوده.
شب، تهیونگ بالاخره روبهرویش نشست.
این بار خبری از شوخی و خوراکی نبود.
گفت:
«میدونم چیزی که ناراحتت کرد فقط اون شب نبود.»
ات ساکت ماند.
«تو میخواستی بدونی برات اهمیت قائلم. ولی من با کاری که کردم، برعکسش رو نشون دادم.»
ات آهسته گفت:
«دقیقاً.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
«حق داری هنوز ناراحت باشی.»
ات چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد کاسهی خوراکی را برداشت و گفت:
«اینارو میخورم.»
تهیونگ لبخند زد.
«پس آشتی؟»
ات همان لحظه دوباره جدی شد.
«نه.»
تهیونگ آه کشید.
«باشه.»
ات چند قدم دور شد، اما قبل از اینکه برود برگشت و گفت:
«ولی... فردا هم میتونی خوراکی بیاری.»
تهیونگ خندید.
«چشم.»
و ات، برای اولین بار بعد از سه ماه، واقعاً خندید.
قهر هنوز تمام نشده بود.
اما حداقل...
دیگر سکوت مطلق نبود....
- ۳.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط