{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحو

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه بود.

تهیونگ از پله‌ها پایین اومد و همین که ات رو دید، لبخند زد.

تهیونگ: صبح بخیر، عزیزم.

ات سرش رو بلند کرد.

ات: صبح بخیر.

تهیونگ کنار ات نشست.

تهیونگ: خوب خوابیدی؟

ات: آره.

تهیونگ: چیزی کم و کسر نداری؟

ات: نه.

تهیونگ: مطمئنی؟

ات خندید.

ات: تهیونگ، نه.

تهیونگ: خوبه.

ات: خیلی نازم می‌کنی این چند روز.

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: خب، تازه فهمیدم چقدر عاشقتم.

ات چند لحظه ساکت شد.

ات: تهیونگ...

تهیونگ: جانم؟

ات: هیچی.

تهیونگ خندید.

تهیونگ: صدام کردی که هیچی بگی؟

ات: آره.

تهیونگ: پس دوباره صدام کن، جانم گفتن رو دوست دارم اولین باره عاشق میشم نمیدونم چه رفتاری باید داشته باشم.

ات خندید.

ات: تهیونگ!

تهیونگ: جانم عزیزم؟

ات: می‌خوام برم کتابخونه کاری با من نداری؟

تهیونگ: باشه، ولی اول بیا اینجا.

ات: چرا؟

تهیونگ: یه چیزی می‌خوام بهت بگم.

ات نزدیکش شد.

تهیونگ با لبخند گفت:

تهیونگ: عاشقتم، زندگیم، نفسم، عمرم، شیرینکم.

ات خندید.

ات: بسه..... منم عاشقتم.

تهیونگ: می‌دونم.

ات: مغرور شدی؟

تهیونگ: یکم.

ات: تهیونگ!

تهیونگ: جانم؟

و صدای خنده‌ی هر دو توی آشپزخونه پیچید...
دیدگاه ها (۶)

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت۲]صبح روز بعد، ات هن...

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط