{استاد جدید}
{استاد جدید}
پارت پنجم | پایان
صبح روز بعد...
ات با خیال راحت وارد دانشگاه شد.
امروز خبری از آزمون و استرس نبود.
وقتی وارد کلاس شد، تهیونگ از قبل پشت میز استاد نشسته بود؛ همان کت مرتب، همان چهرهی جدی و همان نگاه آرام.
ات سر جایش نشست و زیر لب گفت:
ات: صبح بخیر، استاد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: صبح بخیر، خانم کیم.
ات لبخندش را پنهان کرد.
کلاس شروع شد.
تهیونگ مشغول تدریس بود و مثل همیشه کاملاً جدی رفتار میکرد.
اما وسط توضیح یکی از مطالب، نگاهش برای لحظهای با ات تلاقی کرد.
ات آرام لبخند زد.
تهیونگ هم خیلی کوتاه لبخند زد و دوباره رو به تخته برگشت.
بعد از پایان کلاس، دانشجوها یکییکی بیرون رفتند.
ات هم وسایلش را جمع کرد.
تهیونگ صدایش زد.
تهیونگ: خانم کیم.
ات برگشت.
ات: بله استاد؟
تهیونگ برگهای را از روی میز برداشت و به طرفش گرفت.
تهیونگ: آزمونت.
ات با نگرانی برگه را گرفت.
به نمره نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
ات: بهتر شده!
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: گفتم که قابل جبرانه.
ات با خوشحالی گفت:
ات: پس دیگه ازم ناراحت نیستی؟
تهیونگ جدی گفت:
تهیونگ: من هیچوقت به خاطر یک آزمون ازت ناراحت نبودم.
ات ابرو بالا انداخت.
ات: ولی سرم داد زدی!
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: اون اشتباه من بود.
بعد آرامتر ادامه داد:
تهیونگ: استاد بودنم نباید باعث میشد یادم بره تو همسرمی و ممکنه حرفم ناراحتت کنه.
ات لبخند زد.
ات: پس آشتی؟
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: آشتی.
ات کیفش را برداشت.
ات: خب استاد، من برم؟
تهیونگ با همان لحن رسمی گفت:
تهیونگ: بله، خانم کیم.
ات تا در رفت، اما برگشت.
ات: راستی...
تهیونگ: بله؟
ات با شیطنت گفت:
ات: امشب دیگه نمیذارم تا نصف شب حرف بزنیم.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: بالاخره یکی حرف حساب زد.
ات خندید و از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ هم چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
تهیونگ: این دختر یه روز منو دیوونه میکنه.
اما لبخند روی صورتش چیز دیگری میگفت....
پارت پنجم | پایان
صبح روز بعد...
ات با خیال راحت وارد دانشگاه شد.
امروز خبری از آزمون و استرس نبود.
وقتی وارد کلاس شد، تهیونگ از قبل پشت میز استاد نشسته بود؛ همان کت مرتب، همان چهرهی جدی و همان نگاه آرام.
ات سر جایش نشست و زیر لب گفت:
ات: صبح بخیر، استاد.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
تهیونگ: صبح بخیر، خانم کیم.
ات لبخندش را پنهان کرد.
کلاس شروع شد.
تهیونگ مشغول تدریس بود و مثل همیشه کاملاً جدی رفتار میکرد.
اما وسط توضیح یکی از مطالب، نگاهش برای لحظهای با ات تلاقی کرد.
ات آرام لبخند زد.
تهیونگ هم خیلی کوتاه لبخند زد و دوباره رو به تخته برگشت.
بعد از پایان کلاس، دانشجوها یکییکی بیرون رفتند.
ات هم وسایلش را جمع کرد.
تهیونگ صدایش زد.
تهیونگ: خانم کیم.
ات برگشت.
ات: بله استاد؟
تهیونگ برگهای را از روی میز برداشت و به طرفش گرفت.
تهیونگ: آزمونت.
ات با نگرانی برگه را گرفت.
به نمره نگاه کرد.
چشمهایش گرد شد.
ات: بهتر شده!
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: گفتم که قابل جبرانه.
ات با خوشحالی گفت:
ات: پس دیگه ازم ناراحت نیستی؟
تهیونگ جدی گفت:
تهیونگ: من هیچوقت به خاطر یک آزمون ازت ناراحت نبودم.
ات ابرو بالا انداخت.
ات: ولی سرم داد زدی!
تهیونگ کمی مکث کرد.
تهیونگ: اون اشتباه من بود.
بعد آرامتر ادامه داد:
تهیونگ: استاد بودنم نباید باعث میشد یادم بره تو همسرمی و ممکنه حرفم ناراحتت کنه.
ات لبخند زد.
ات: پس آشتی؟
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: آشتی.
ات کیفش را برداشت.
ات: خب استاد، من برم؟
تهیونگ با همان لحن رسمی گفت:
تهیونگ: بله، خانم کیم.
ات تا در رفت، اما برگشت.
ات: راستی...
تهیونگ: بله؟
ات با شیطنت گفت:
ات: امشب دیگه نمیذارم تا نصف شب حرف بزنیم.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: بالاخره یکی حرف حساب زد.
ات خندید و از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ هم چند لحظه به در نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
تهیونگ: این دختر یه روز منو دیوونه میکنه.
اما لبخند روی صورتش چیز دیگری میگفت....
- ۱۸۲
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط