{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه های پاک

عاشقانه های پاک


قسمت پنجاه و شش



دوباره ایوب بستری شد برای پیدا کردن قرص و دوایش باید بچه ها را تنها میگذاشتم ...
سفارش هدی و محمد حسن را ب حسین کردمو غذای روی گاز را بهشان نشان دادم و رفتم......



وقتی برگشتم همه قایم شده بودند...
صدای هق هق محمد حسین ازپشت دیوار مرا ترساند....
با توپ زده بودند ب قاب عکس عمو حسن و شیشه اش را خرد کرده بودند....



محمد حسین اشک هایش را با پشت دست پاک کرد "بابا ایوب عصبانی میشود؟"
روی سرش دست کشیدم
"این چه حرفی است!؟تازه الان بابا ایوب بیمارستان است میتوانیم با هم شیشه ها را جمع کنیم



ببینم ک فردا هم ک باز من نیستم چه کار میکنی؟
مواظب همه چیز باش،دلم نمیخواهد همسایه ها بفهمند ک نه بابا خانه است و نه مامان و شما تنها هستید....
سرش را تکان داد
"چشم"

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

قسمت پنجاه و چهاربرای روزنامه مقاله مینوشت....با اینکه سوادش...

عاشقانه های پاکقسمت شصتایوب ب همه محبت میکرد....ولی گاهی فکر...

عاشقانه های پاکقسمت نود و یکاز صدای جیغم محمد حسین و هدی از...

قسمت پنجاه و هشتمامان با اینکه وسواس داشت ،اما ب ایوب فشار ن...

قسمت صد و سهایوب را دیدم ب سرش ضربه خورده بود.....رگ زیر چشم...

عاشقانه های پاکقسمت صد و دومایوب را دیدم ب سرش ضربه خورده بو...

عاشقانه های پاکقسمت صد و یکم امکان نداشت ایوب برای عملیاتی ب...

عاشقانه های پاکقسمت شصت و پنجبرای هدی جشن عبادت مفصلی گرفتیم...

عاشقانه های پاکقسمت پنجاه و هفتفردا عصر ک رسیدم خانه بوی غذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط