{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادر ناتنی

[Step brother]


پارت ۱۱

جیمین (یک گردنبند ظریف که همیشه گردنش بود رو باز کرد و گذاشت توی دستِ ا.ت): این پیشِ تو باشه. اگه یه وقت دور شدیم، هر وقت اینو دیدی بدون که من همون لحظه دارم بهت فکر می‌کنم. ما باید صبور باشیم، دیانا... یعنی... ا.ت. ما باید قوی باشیم.

(همون لحظه، صدای قدم‌های سنگینِ بابای جیمین از روی پله ها شنیده شد. جیمین سریع فاصله گرفت و با اشاره به ا.ت فهموند که باید برن توی اتاق‌هاشون.)

جیمین (آروم و سریع): برو. فردا تو شرکت... یه راهی پیدا می‌کنیم. قول میدم.

....................


(روز بعد، فضای شرکت مثل همیشه سرد و رسمی بود. بابای جیمین، آقای پارک، مثلِ یه نگهبانِ سخت‌گیر، وظایفِ جیمین و ا.ت رو جوری تنظیم کرده بود که توی دو تا طبقه مختلف باشن و هیچ بهانه‌ای برای دیدنِ هم نداشته باشن.)

(ا.ت توی بخشِ بایگانی نشسته بود و با کلافگی روی پرونده‌ها کار می‌کرد. دلش برای جیمین یه ذره شده بود. ناگهان یه تماسِ داخلی روی میزِ کارش افتاد. صدای سردِ منشیِ جیمین پیچید: "خانم کیم، لطفاً گزارشِ پروژه‌ی هفته‌ی پیش رو سریعاً بیارید دفترِ مدیریت.)

(ا.ت با قلبی که تند می‌زد بلند شد. می‌دونست جیمین توی اون دفتره. وقتی واردِ دفتر شد، جیمین پشتِ میزش بود و داشت با پدرش بحث می‌کرد. وقتی ا.ت وارد شد، هر دو ساکت شدن. نگاهِ تیزِ آقای پارک روی ا.ت قفل شد.)

آقای پارک (با لحنِ سرد): گزارش رو بذار روی میز و برو. جیمین، ما هنوز حرفمون تموم نشده.

(جیمین نگاهش رو از پدرش گرفت و برای یه ثانیه به ا.ت خیره شد. اون نگاهش پر از دلتنگی بود، ولی با سر اشاره کرد که سریع بره. ا.ت گزارش رو گذاشت و خواست بره که پاش توی لبه‌ی فرش گیر کرد. جیمین ناخودآگاه از جاش بلند شد تا بگیرتش، اما قبل از اینکه دستِ ا.ت رو بگیره، خودش رو کنترل کرد و فقط با نگرانی نگاهش کرد.)

جیمین (با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشه): مراقب باش ا.ت. راهروها خیلی شلوغ و بی‌نظم‌ان.

(ا.ت سرش رو پایین انداخت و سریع خارج شد، اما وقتی داشت می‌رفت، جیمین خیلی آروم یه یادداشت کوچیک رو که لای گزارش قایم کرده بود، به دستش داد.)

(وقتی ا.ت به اتاقِ خودش رسید، یادداشت رو باز کرد. با دست‌خطِ قشنگِ جیمین نوشته شده بود: ساعت ۵، پارکینگِ طبقه منفی ۲. همون‌جایی که ستونِ شماره ۳ قرار داره. تنها بیا.)

(ا.ت لبخندِ کمرنگی زد. این همون هیجانی بود که لازم داشت. اونا الان توی شرکت بودن، ولی قلب‌هاشون داشت برای هم نقشه می‌کشید.)

..........................


(ساعت ۵ عصر، پارکینگِ طبقه منفی ۲ در سکوتی سنگین و سرد فرو رفته بود. نورهای فلورسنتِ سقفی، سایه‌های بلندی روی زمینِ سیمانی انداخته بودن. ا.ت با قلبِ لرزان و قدم‌های تند، از آسانسور خارج شد و مستقیم به سمتِ ستون شماره ۳ رفت. هر صدایِ کوچکِ چکه‌ی آب یا صدایِ دورِ ماشینی، باعث می‌شد یه لحظه نفسش حبس بشه.)

(ناگهان، سایه‌ی بلندِ کسی رو دید که از پشتِ ستون اومد بیرون. جیمین بود. با همون کت و شلوارِ رسمی و مرتب، اما چشم‌هاش... چشم‌هاش اون‌قدر مشتاق و تشنه‌ی دیدنِ اون بود که انگار سال‌هاست اونو ندیده.)

(بدون اینکه کلمه‌ای حرف بزنن، جیمین جلو رفت و ا.ت رو بینِ بازوهای خودش اسیر کرد. ا.ت سرش رو روی سینه‌ی گرمِ جیمین گذاشت و بوی عطرِ تلخ و آرام‌بخشِ اون، تمامِ اضطراب‌هایش رو از بین برد. جیمین سرش رو روی موهای ا.ت گذاشت و با صدایی که از شدتِ هیجان می‌لرزید، زمزمه کرد:)

جیمین: خیلی سخته... اینکه باید جلوی پدرم جوری رفتار کنم که انگار تو فقط یه هم‌خانه‌ی ساده‌ای. انگار که قلبم برات نمی‌تپه.....

ادامه دارد.....

~•~•~

(امیدوارم که خوشتون اومده باشه🎀✨️)
دیدگاه ها (۳)

قفس سفید مخملی

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁴چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت.همه به ا/ت خ...

ریاکشن پارت ۲

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃𝟹 | صدایی که پنهانش کرده بودکافه‌ی کوچکی نزدیک دان...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط