مافیای من
#مافیای_من
پارت24
ویوو میرا:
توی راه همش به حرفای جونگکوک و اون کار احمقانم فکر میکردم اما از همه بدتر اون عکس داشت مخمو سوراخ میکرد
یعنی این یک تحدید بود
یا ... شاید... ه امکان نداره جونگکوک و جیمین صمیمی ترین دوست های همن
وقتی رسیدم به رستوران ...فقط دنبال ا/ت نمیگشتم من دنبال کسایی که داشتن تعقیبم میکردن میگشتم.
ویوو ا/ت:
وقتی میرا اومد رنگش پریده بود نگرانش شدم
میرا:سلام
ا/ت:سلام...چت شده چرا اینجوری شدی
میرا: چجوری شدم؟
ا/ت:رنگت پریده
میرا:وایییی ا/ت نمیدونی چه سوتیه بدی دادم
ا/ت:یا خدا چیکار کردی
میرا شروع کرد به تعریف کردن ...زدم زیر خنده
ا/ت:اخه دختره ی احمق چرا وایستادی زل زدی بهش(میخنده)
میرا:میخندی چون نمیدونی بعدش وی دیدم
به خودم اومدم دیدم قیافه میرا خیلی جدیه
سریع خندم رو جمع کردم
ا/ت: مگه چی دیدی که انقدر جدی داری دربارش حرف میزنی
میرا: ا/ت اون بسته ای که رفتم بدم به جونگکوک...عکس جیمین توش بود که دورش خط کشیده شده بود فکر میکردم شاید بدرت بخوره
ا/ت: اتفاقا خیلی بدردم میخوره
هم برای از پا افتادن جونگکوک هم برای نزدیک شدن به جیمین...خب میرا من باید برم
بدونِ اینکه به میرا فرصتِ حرفِ بیشتری بدم، سریع از کافه زدم بیرون. سوارِ ماشین شدم و مستقیم خودم رو رسوندم به عمارتِ جیمین. قلبم تند میزد؛ نه از ترس، از هیجانِ پیروزی. فکر میکردم الان با گفتنِ این خبر، جیمین رو کاملاً مطیعِ خودم میکنم و اونم جونگکوک رو کنار میذاره
با عجله واردِ اتاقِ کارِ جیمین شدم. جیمین پشتِ میز نشسته بود و با دیدنم، ابرویی بالا انداخت
جیمین:ا/ت؟ اینجا چی کار میکنی؟ نکنه دلت برام تنگ شده بود؟(نیشخند میزنه)
رفتم جلوتر و دستمو روی میز گذاشتم
ا/ت:جیمین، وقتِ شوخی نیست! یه خبرِ خیلی مهم آوردم… جونگکوک. اون داره برعلیهت نقشه میکشه
جیمین اولش بیتفاوت به نظر میرسید، اما وقتی پوزخندش محو شد، نگاهم کرد
جیمین:جونگکوک؟ مکیدنِ قدرت کارِ اونه، ولی نه اینقدر آشکار. چی میگی ا/ت؟
ا/ت:مدارکش هست! عکسهات… دورِ عکسِ تو تویِ عمارتِ جونگکوک خط کشیده بودن. اون میخواد حذفِت کنه!
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، بعد یهو صدای خندهاش توی اتاق پیچید. خندهای که اصلاً دوستانه نبود؛ سرد و تمسخرآمیز
ا/ت (کپ کرده): «چرا میخندی؟! جدی میگم!»
جیمین (با لحنی که رنگِ تحقیر داشت): تو واقعاً فکر کردی جونگکوک انقدر احمقه که بذاره یه مدرکِ ساده دستِ کسی بیفته؟ یا شاید… تو خیلی سادهای که این چرندیات رو باور کردی!
ا/ت: نه من سادم نه جونگکوک
میرا اون عکس رو توی اتاق جونگکوک دید
به محض اینکه اسمِ «میرا» از دهنم پرید، رنگِ صورتِ جیمین تغییر کرد. لبخندِ تمسخرآمیزش محو شد و جاش رو داد به یه نگاهِ بسیار خطرناک و سرد
جیمین: میرا…؟ توی عمارتِ جونگکوک…
اون مگه دستیار جونگکوک نیست؟چرا باید چیزی که دیده رو به تو بگه... معلومه که کارشون خوب یاد نگرفته
سریع گوشیش رو برداشت و با چهرهای درهم، شمارهیِ جونگکوک رو گرفت. باید بهش خبر میداد که یه «جاسوس» توی خونشه…
پایان پارت 24
پارت24
ویوو میرا:
توی راه همش به حرفای جونگکوک و اون کار احمقانم فکر میکردم اما از همه بدتر اون عکس داشت مخمو سوراخ میکرد
یعنی این یک تحدید بود
یا ... شاید... ه امکان نداره جونگکوک و جیمین صمیمی ترین دوست های همن
وقتی رسیدم به رستوران ...فقط دنبال ا/ت نمیگشتم من دنبال کسایی که داشتن تعقیبم میکردن میگشتم.
ویوو ا/ت:
وقتی میرا اومد رنگش پریده بود نگرانش شدم
میرا:سلام
ا/ت:سلام...چت شده چرا اینجوری شدی
میرا: چجوری شدم؟
ا/ت:رنگت پریده
میرا:وایییی ا/ت نمیدونی چه سوتیه بدی دادم
ا/ت:یا خدا چیکار کردی
میرا شروع کرد به تعریف کردن ...زدم زیر خنده
ا/ت:اخه دختره ی احمق چرا وایستادی زل زدی بهش(میخنده)
میرا:میخندی چون نمیدونی بعدش وی دیدم
به خودم اومدم دیدم قیافه میرا خیلی جدیه
سریع خندم رو جمع کردم
ا/ت: مگه چی دیدی که انقدر جدی داری دربارش حرف میزنی
میرا: ا/ت اون بسته ای که رفتم بدم به جونگکوک...عکس جیمین توش بود که دورش خط کشیده شده بود فکر میکردم شاید بدرت بخوره
ا/ت: اتفاقا خیلی بدردم میخوره
هم برای از پا افتادن جونگکوک هم برای نزدیک شدن به جیمین...خب میرا من باید برم
بدونِ اینکه به میرا فرصتِ حرفِ بیشتری بدم، سریع از کافه زدم بیرون. سوارِ ماشین شدم و مستقیم خودم رو رسوندم به عمارتِ جیمین. قلبم تند میزد؛ نه از ترس، از هیجانِ پیروزی. فکر میکردم الان با گفتنِ این خبر، جیمین رو کاملاً مطیعِ خودم میکنم و اونم جونگکوک رو کنار میذاره
با عجله واردِ اتاقِ کارِ جیمین شدم. جیمین پشتِ میز نشسته بود و با دیدنم، ابرویی بالا انداخت
جیمین:ا/ت؟ اینجا چی کار میکنی؟ نکنه دلت برام تنگ شده بود؟(نیشخند میزنه)
رفتم جلوتر و دستمو روی میز گذاشتم
ا/ت:جیمین، وقتِ شوخی نیست! یه خبرِ خیلی مهم آوردم… جونگکوک. اون داره برعلیهت نقشه میکشه
جیمین اولش بیتفاوت به نظر میرسید، اما وقتی پوزخندش محو شد، نگاهم کرد
جیمین:جونگکوک؟ مکیدنِ قدرت کارِ اونه، ولی نه اینقدر آشکار. چی میگی ا/ت؟
ا/ت:مدارکش هست! عکسهات… دورِ عکسِ تو تویِ عمارتِ جونگکوک خط کشیده بودن. اون میخواد حذفِت کنه!
جیمین چند ثانیه سکوت کرد، بعد یهو صدای خندهاش توی اتاق پیچید. خندهای که اصلاً دوستانه نبود؛ سرد و تمسخرآمیز
ا/ت (کپ کرده): «چرا میخندی؟! جدی میگم!»
جیمین (با لحنی که رنگِ تحقیر داشت): تو واقعاً فکر کردی جونگکوک انقدر احمقه که بذاره یه مدرکِ ساده دستِ کسی بیفته؟ یا شاید… تو خیلی سادهای که این چرندیات رو باور کردی!
ا/ت: نه من سادم نه جونگکوک
میرا اون عکس رو توی اتاق جونگکوک دید
به محض اینکه اسمِ «میرا» از دهنم پرید، رنگِ صورتِ جیمین تغییر کرد. لبخندِ تمسخرآمیزش محو شد و جاش رو داد به یه نگاهِ بسیار خطرناک و سرد
جیمین: میرا…؟ توی عمارتِ جونگکوک…
اون مگه دستیار جونگکوک نیست؟چرا باید چیزی که دیده رو به تو بگه... معلومه که کارشون خوب یاد نگرفته
سریع گوشیش رو برداشت و با چهرهای درهم، شمارهیِ جونگکوک رو گرفت. باید بهش خبر میداد که یه «جاسوس» توی خونشه…
پایان پارت 24
- ۳۰.۶k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط