{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دوم

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دوم

روز بعد | ساعت ۸ شب

جونگ‌کوک پشت میز اتاق کارش نشسته بود و به پرونده‌ها نگاه می‌کرد.

جونگ‌کوک: اون کافه‌ای که دیروز رفتیم، صاحبش کیه؟

محافظش با تعجب سر بلند کرد.

محافظ: کدوم کافه، قربان؟

جونگ‌کوک نگاه سردی بهش انداخت.

جونگ‌کوک: چند تا کافه دیروز رفتیم؟

محافظ: ...یکی، قربان.

جونگ‌کوک: پس چرا سؤال می‌پرسی؟

محافظ فوراً سرش رو پایین انداخت.

محافظ: همین الان بررسی می‌کنم.

جونگ‌کوک کارت کوچیکی رو از جیبش بیرون آورد.

کارت کارمند کافه.

اسم: ا/ت

چند ثانیه بهش نگاه کرد و دوباره داخل کشو گذاشت.

جونگ‌کوک: فقط می‌خوام بدونم چه آدم دردسرسازی اونجا کار می‌کنه.

---

☕ کافه | همون شب

ا/ت پشت پیشخوان ایستاده بود و زیر لب آهنگ بی‌تی‌اس رو زمزمه می‌کرد.

ا/ت: ♪ ته‌ته‌ته‌تههه... 💜

مدیر: ا/ت!

ا/ت: بله قربان؟!

مدیر: اینجا کافه‌ست، کنسرت نیست!

ا/ت: خب مشتری‌ها باید از خدمات فرهنگی هم بهره‌مند بشن! 😂

مدیر با ناامیدی پیشونی‌ش رو لمس کرد.

همون لحظه، زنگ بالای در صدا داد.

ا/ت بدون اینکه نگاه کنه گفت:

ا/ت: خوش اومدین! چی میل دارین؟

صدای مرد: قهوه‌ی تلخ. بدون شکر.

ا/ت با شنیدن صداش سرش رو بلند کرد.

وای نه.

همون مرد اخمو!

ا/ت: شما؟!

جونگ‌کوک دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت.

جونگ‌کوک: مشکلی هست؟

ا/ت: نه! فقط فکر نمی‌کردم دوباره ببینمتون.

جونگ‌کوک: منم همین‌طور.

ا/ت زیر لب گفت:

ا/ت: چه بدشانسی‌ای...

جونگ‌کوک شنید.

جونگ‌کوک: چی گفتی؟

ا/ت: گفتم چه خوش‌شانسی‌ای! 😁

جونگ‌کوک بدون هیچ واکنشی روی صندلی نشست.

جونگ‌کوک: قهوه‌م.

ا/ت با حرص مشغول آماده کردن قهوه شد.

چند دقیقه بعد، فنجون رو جلوی جونگ‌کوک گذاشت.

ا/ت: بفرمایین، جناب اخمو.

جونگ‌کوک فنجون رو برداشت، اما قبل از نوشیدن پرسید:

جونگ‌کوک: چرا دیروز اون پسره رو زدی؟

ا/ت دست‌به‌سینه شد.

ا/ت: چون به بی‌تی‌اس توهین کرد.

جونگ‌کوک: برای یه گروه موسیقی، ارزش داشت کارت رو به خطر بندازی؟

چهره‌ی ا/ت جدی شد.

ا/ت: اونا فقط یه گروه موسیقی نیستن. آهنگ‌هاشون توی روزای بد بهم کمک کردن. نمی‌ذارم کسی مسخره‌شون کنه.

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند.

بعد فنجونش رو روی میز گذاشت.

جونگ‌کوک: دفاع کردن از چیزی که دوست داری، با کتک زدن مردم فرق داره.

ا/ت خواست جواب بده، اما چیزی نگفت.

بالاخره آروم گفت:

ا/ت: ...باشه. ولی بازم نباید فحش می‌داد.

جونگ‌کوک: این تصمیم رو تو نمی‌گیری.

ا/ت چشم‌غره رفت.

ا/ت: شما همیشه این‌قدر دستور می‌دین؟

جونگ‌کوک: معمولاً بیشتر.

ا/ت: خدا به داد اطرافیانتون برسه!

جونگ‌کوک پول قهوه رو روی میز گذاشت و بلند شد.

اما قبل از رفتن، رو به ا/ت گفت:

جونگ‌کوک: فردا ساعت هفت، همین کافه.

ا/ت با تعجب نگاهش کرد.

ا/ت: برای چی؟!

جونگ‌کوک: یه موضوعی هست که باید درباره‌ش حرف بزنیم.

ا/ت: چه موضوعی؟!

جونگ‌کوک به طرف در رفت.

جونگ‌کوک: فردا می‌فهمی.

در باز شد و چند ثانیه بعد بسته شد.

ا/ت به در خیره موند.

ا/ت: این دیگه چه مدل آدمیه؟! 😐

بعد ناگهان چشم‌هاش گرد شد.

ا/ت: وایسا ببینم... نکنه ازم شکایت کرده؟! 😭

پایان پارت دوم 💜🖤
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶⁵ا/ت با نگرانی گوشی رو روی میز گذاشت.ا/ت...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط