{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من یه مامانم .....

من یه مامانم .....
خیلی وقته که دیگه لباسای قبلم اندازم نیست
اما .... از اینکه میبینم فرزندم روز به روز با بزرگ شدنش لباساش دیگه اندازش نیست حس خیلی خوبی دارم.
چاق شدم واندامم دیگه مثل قبل نیست
اما وقتی فرزندم و نگاه میکنم وقد وبالاشو میبینم ذوق میکنم
خیلی وقته که دیگه وقت نمیکنم آرایش کنم .... اما وقتی فرزندم آراسته است و زیبا همه چی یادم میره .
خیلی وقته که برای خودم وقت زیادی ندارم ...
اما از اینکه تمام وقتم صرف رسیدگی به فرزندم میشه یه جور خاصی خوشحالم
خیلی وقته که نتونستم غذامو تا گرمه ولذت داره تا آخرش بخورم .... اما وقتی فرزندم شیرشو با میل میخوره و تموم میشه انگار خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو خوردم.خیلی وقته نتونستم کتاب مورد علاقه مو بخونم ...
اما وقتی با عشق با فرزندم حرف میزنم و اون به چشمانم زل میزنه زیباترین
متن های عاشقانه رو تو عمق نگاهش میخونم
خیلی وقته .....
خیلی وقته .....
خیلی وقته .....
همه ی این خیلی وقته ها رو با یک لبخند کودکم عوض نمیکنم
دلم ضعف میرود برای دنیای مادری
دنیایی که متعلق به خودت نیستی
همه جا حضور حضور کسی را احساس میکنی که آنقدر بی پناه است که آغوش تو آرامش میکند،آنقدر کوچک است که دستهای تو هدایتش میکند
آنقدر ضعیف است که شیره جان تو پرورشش میدهد.
مادری را دوست دارم ...... چون به بودنم معنا میدهد
چون ارزشم را به رخم میکشد و یادم میدهد هزار بار بگویم جانم کم است برای شنیدن مادر از امانت خدایم
مادری را دوست دارم ...
هر چند در آیینه خودم را نمیبینم آن زن خسته ....ژولیده وکم خواب در قاب آیینه را تنها وقتی میشناسم که دستهای فرشته ای به گردنم گره میخورد
وبا خنده از من میخواهد عکسی دونفره بگیریم و آنوقت هست که من زیبامیشوم وزیباترین ژست دو نفره را در قاب آیینه حک میکنم
مادری ام را خیلی دوست دارم

"تقدیم به مامانای مهربون ویس "
دیدگاه ها (۱۲)

برای بابا فصل دو پارت 14

ترجمه صحبت پایانی تهیونگ🐻 تورنتو، خب امروز چطور بود؟ خوشتون ...

وقتی که بغلش میکنی و میگی خیلی وقته بغلم نکردی ولی من همیشه ...

منم خیلی دوست دارم که با بقیه باشم و باهاشون وقت بگذرونم و د...

سناریو درخواستیوقتی که بغلش میکنی و میگی خیلی وقته بغلم نکرد...

𓆩♡𓆪 ریکشن BTS وقتی می‌خوان بهمون اعتراف کنن…ولی قبل از اینکه...

خب...بر خلاف روز های دیگه خالتون امروز سرحال نیست..امروز با ...

Iove and the moonPart29کوک: خب خانم بالاخره رسیدم خونه یونا...

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر ...

خیلی دوست دارم براش متنی درخور بنویسم ولی خدا می‌دونه انقدر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط