((بسم الله الرحمن الرحیم))
((بسم الله الرحمن الرحیم))
یک شبی در زمهریر ازراه دور
درمیان کوچه های بی عبور
ناله ی سازی شنیدم سوزناک
مردخاکسترنشینی روی خاک...
برتنش پاره لباسی وصله دار
زاروحیران مینمود وبی قرار
بررخش رنگی زشادابی نبود
شاعرانه صدغزل غم میسرود
سازدردست* روی خاک آواز کرد
ناله وسوزو فغان آغاز کرد:
"ای جگرپاره گل ناز پدر
هرکجا رفتی مرا باخود ببر
خسته ام ازاین همه نامردمی
ازدورنگی وغم وسردرگمی
بی وفایی بود بی من رفتنت
درمیان خاک تنها خفتنت
من بمیرم کان همه غم داشتی
غصه بسیاروخوشی کم داشتی
آب ونان جزناله وآهت نبود
بسترخفتن به جزکاهت نبود
پاره چادر بود پوشش برسرت
برتنت کهنه لباس مادرت
تو کجایی تا ببینی عاقبت
من چه کردم بارفیق بی صفت!
درجواب پستی اش ان نارفیق
سوخت در شعله ی داغ حریق"
* * *
بر دلم از ناله هایش غم نشست
ازصدای ساز او قلبم شکست
پیش رفتم اندکی تانزد مرد
قامتش تا گشته بوداز فرط درد
گفتمش: حالت چو مرغ بی پراست!
حال سازت از خودت هم بدتراست!!
ازجه رو برگورمرده آمدی؟
این چه آهنگیست کزدل میزدی؟
این همه اشک وگلایه ازچه بود؟
بهرمرده گریه کردن را چه سود؟!
گفت:دردم را چه دانی ناشناس؟!
شکوه دارم ازرفیق ناسپاس
مطربی بودم و سازم همدمم
دخترم تنها رفیق ماتمم
همسرم در روز زایش جان سپرد
تاشود دنیای من این طفل خرد
بیکس وتنها به جان پروردمش
ازفنا تازندگی آوردمش
پیشه ام شدخواندن وآوارگی
پاره نانی شد ممد زندگی
خنده میکردبا نوای سازمن
گشته بوداو آخروآغازمن
نان رسان خانه ام این سازبود
خنده اش زیباترین آواز بود
لیک دست تنگ وپست روزگار
باجهانم شد شبی ناسازگار
شدمسلط برتنم دردی غریب
تب چوآتش زد براندامم لهیب
استخوانم رامرض آزرده بود
دردجانم را به لب آورده بود
نیمه شب صبروتوان را کاستم
مرگ خودرا ازخدا میخواستم
دخترم طاقت نیاورد* درد را
گریه های بی امان مرد را
رفت آن شب خانه ی همسایه ای
تا که آرد بهرمن سرمایه ای
یا طبیبی آورد یا سکه ای
قطره آبی,پاره نانی,تکه ای
آن شب اورفت ازکنارم بی خبر
برنگشت اما دگرپیش پدر!
روزگارم شد سیه فام وکبود
هرکجا گشتم نشانش را نبود
تازدم من خانه ی همسایه را
خنده بر لب دیدم آن بی مایه را!
درنگاهش نقش یک دیوانه بود
خنده های ممتدش مستانه بود
گفتمش: دانی عزیز من کجاست؟
گفت: دنیای فانی بی وفاست!!!
دیدمش اما نه زنده,تارومار
در درون آغل سگهای هار
دامنش آلوده بودوتیره رنگ
برتنش رد سیاه زخم چنگ!
خوب دانستم که رد زخم چیست؟
آنکه ماهم را به خاک افکنده کیست
حرمت همسایگی را هم نداشت
تخم کینه بر دل وجانم بکاشت
امشب او درآتـش این کینه سوخت
هستی اش را در ازای دل فروخت
* * *
حال من ماندم و گوری سردسرد
سنگ خیسی از غم تکرار درد!
آمدم تنها نباشد دخترم
تا بگیرم قبر اورا در برم
دخترم میترسداز شبهای تار
کاش در قبرش نباشد مورومار!
میزنم تا جان بگیرد سازمن
خنده های اوشود اعجازمن
میزنم تا کرکنم این خاک را
ازصدای خنده اش افلاک را...
یک شبی در زمهریر ازراه دور
درمیان کوچه های بی عبور
ناله ی سازی شنیدم سوزناک
مردخاکسترنشینی روی خاک...
برتنش پاره لباسی وصله دار
زاروحیران مینمود وبی قرار
بررخش رنگی زشادابی نبود
شاعرانه صدغزل غم میسرود
سازدردست* روی خاک آواز کرد
ناله وسوزو فغان آغاز کرد:
"ای جگرپاره گل ناز پدر
هرکجا رفتی مرا باخود ببر
خسته ام ازاین همه نامردمی
ازدورنگی وغم وسردرگمی
بی وفایی بود بی من رفتنت
درمیان خاک تنها خفتنت
من بمیرم کان همه غم داشتی
غصه بسیاروخوشی کم داشتی
آب ونان جزناله وآهت نبود
بسترخفتن به جزکاهت نبود
پاره چادر بود پوشش برسرت
برتنت کهنه لباس مادرت
تو کجایی تا ببینی عاقبت
من چه کردم بارفیق بی صفت!
درجواب پستی اش ان نارفیق
سوخت در شعله ی داغ حریق"
* * *
بر دلم از ناله هایش غم نشست
ازصدای ساز او قلبم شکست
پیش رفتم اندکی تانزد مرد
قامتش تا گشته بوداز فرط درد
گفتمش: حالت چو مرغ بی پراست!
حال سازت از خودت هم بدتراست!!
ازجه رو برگورمرده آمدی؟
این چه آهنگیست کزدل میزدی؟
این همه اشک وگلایه ازچه بود؟
بهرمرده گریه کردن را چه سود؟!
گفت:دردم را چه دانی ناشناس؟!
شکوه دارم ازرفیق ناسپاس
مطربی بودم و سازم همدمم
دخترم تنها رفیق ماتمم
همسرم در روز زایش جان سپرد
تاشود دنیای من این طفل خرد
بیکس وتنها به جان پروردمش
ازفنا تازندگی آوردمش
پیشه ام شدخواندن وآوارگی
پاره نانی شد ممد زندگی
خنده میکردبا نوای سازمن
گشته بوداو آخروآغازمن
نان رسان خانه ام این سازبود
خنده اش زیباترین آواز بود
لیک دست تنگ وپست روزگار
باجهانم شد شبی ناسازگار
شدمسلط برتنم دردی غریب
تب چوآتش زد براندامم لهیب
استخوانم رامرض آزرده بود
دردجانم را به لب آورده بود
نیمه شب صبروتوان را کاستم
مرگ خودرا ازخدا میخواستم
دخترم طاقت نیاورد* درد را
گریه های بی امان مرد را
رفت آن شب خانه ی همسایه ای
تا که آرد بهرمن سرمایه ای
یا طبیبی آورد یا سکه ای
قطره آبی,پاره نانی,تکه ای
آن شب اورفت ازکنارم بی خبر
برنگشت اما دگرپیش پدر!
روزگارم شد سیه فام وکبود
هرکجا گشتم نشانش را نبود
تازدم من خانه ی همسایه را
خنده بر لب دیدم آن بی مایه را!
درنگاهش نقش یک دیوانه بود
خنده های ممتدش مستانه بود
گفتمش: دانی عزیز من کجاست؟
گفت: دنیای فانی بی وفاست!!!
دیدمش اما نه زنده,تارومار
در درون آغل سگهای هار
دامنش آلوده بودوتیره رنگ
برتنش رد سیاه زخم چنگ!
خوب دانستم که رد زخم چیست؟
آنکه ماهم را به خاک افکنده کیست
حرمت همسایگی را هم نداشت
تخم کینه بر دل وجانم بکاشت
امشب او درآتـش این کینه سوخت
هستی اش را در ازای دل فروخت
* * *
حال من ماندم و گوری سردسرد
سنگ خیسی از غم تکرار درد!
آمدم تنها نباشد دخترم
تا بگیرم قبر اورا در برم
دخترم میترسداز شبهای تار
کاش در قبرش نباشد مورومار!
میزنم تا جان بگیرد سازمن
خنده های اوشود اعجازمن
میزنم تا کرکنم این خاک را
ازصدای خنده اش افلاک را...
- ۵.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط