«پیرمرد راست میگفت؛ زندگی انگار هیچوقت قوارهاش به تنِ
«پیرمرد راست میگفت؛ زندگی انگار هیچوقت قوارهاش به تنِ ما نخورد. یا آستینهایش برای دستهایِ نیازِ ما خیلی کوتاه بود، یا یقهاش برای گلویِ بغضکردهمان زیادی تنگ. هر بار که خواستیم خندهای از تهِ دل هدیه کنیم به روزگار، همان لحظه، سایهیِ یک غمِ قدیمی، یک یادِ نرفته، یک نبودنِ عزیز، قد کشید و درست گوشهیِ دلمان خانه کرد.
حالا ما ماندیم و این دل که دیگر جایِ شادیِ ساده نیست؛ دلی که هر روز صبح، قبل از هر چیزی، باید غبارِ غمِ نبودنها را از روی آن تکاند. اما شاید، همین غمها هستند که ما را بزرگ کردهاند. شاید همین تنگیِ دنیاست که باعث شده چشم بدوزیم به افقهای دورتر، به همانجایی که نه غمی هست، نه دوری، و نه هیچکس تنها میماند…»
ـ
ـ
ـ
حالا ما ماندیم و این دل که دیگر جایِ شادیِ ساده نیست؛ دلی که هر روز صبح، قبل از هر چیزی، باید غبارِ غمِ نبودنها را از روی آن تکاند. اما شاید، همین غمها هستند که ما را بزرگ کردهاند. شاید همین تنگیِ دنیاست که باعث شده چشم بدوزیم به افقهای دورتر، به همانجایی که نه غمی هست، نه دوری، و نه هیچکس تنها میماند…»
ـ
ـ
ـ
- ۲.۶k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط