{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما نخورد. یا آستین‌هایش برای دست‌هایِ نیازِ ما خیلی کوتاه بود، یا یقه‌اش برای گلویِ بغض‌کرده‌مان زیادی تنگ. هر بار که خواستیم خنده‌ای از تهِ دل هدیه کنیم به روزگار، همان لحظه، سایه‌یِ یک غمِ قدیمی، یک یادِ نرفته، یک نبودنِ عزیز، قد کشید و درست گوشه‌یِ دلمان خانه کرد.

حالا ما ماندیم و این دل که دیگر جایِ شادیِ ساده نیست؛ دلی که هر روز صبح، قبل از هر چیزی، باید غبارِ غمِ نبودن‌ها را از روی آن تکاند. اما شاید، همین غم‌ها هستند که ما را بزرگ کرده‌اند. شاید همین تنگیِ دنیاست که باعث شده چشم بدوزیم به افق‌های دورتر، به همان‌جایی که نه غمی هست، نه دوری، و نه هیچ‌کس تنها می‌ماند…»

ـ

ـ

ـ
دیدگاه ها (۰)

⁨⁨⁨⁨⁨و تو چه میدانیشاید امشب درست همان شبی باشد که قرار است ...

فعلا نیک نیم نداره

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رفتنت را همانطور باور ندارمکه یافتنت رامیگویند هر آمدنی رفتن...

درود "صبح چهارشنبه اولین روز پاییز بخیر"بوی «فردای خوب» می‌د...

🧁 پارت پانزدهم | سفری برای رساندن امیدصبح زود، حیاط مؤسسه‌ی ...

سایه های کلاغ

-چرا می‌نویسم ؟شاید برای آنکه واژه‌ها تنها پناهگاهم شده‌اند ...

* * * چشم هایت شبیهِ شاهینند؛ تیز بین و شکاری و کاریمنم آن ک...

نامه دختر شهید سید مجتبی علمدار: بابا مجتبی سلام امیدوارم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط