رمان انتقام ازدواج کامل
فصل هشتم — این بار، شکارچی من نیستم!
شام آن شب هنوز به نیمه نرسیده بود که صدای قدمهای تند نگهبان از راهرو شنیده شد.
مرد با عجله وارد سالن شد و پس از ادای احترام به آقای کانگ، گفت: «ببخشید که مزاحم شام شدم، اما یه اتفاق مهم افتاده.»
پدر هردین قاشقش را کنار گذاشت. «چی شده؟»
«مردی که چند روز پیش توی ماجرای خانم هان دست داشته، نزدیک دروازه دیده شده. قبل از اینکه نگهبانها بهش برسند، فرار کرده؛ اما یه چیزی پشت در گذاشته بود.»
نگهبان پاکتی روی میز قرار داد.
سو-یون به پاکت خیره شد. دستخط روی آن را نمیشناخت، ولی به محض اینکه عکس داخلش را دید، اشتهایش کاملاً از بین رفت.
عکس، تصویری از خودش بود؛ درست در لحظهای که از ساختمان بیرون میآمد. کسی از فاصلهای دور او را زیر نظر گرفته بود.
پشت عکس تنها یک جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی این ماجرا تموم شده؟»
مادر هردین با نگرانی به او نگاه کرد. «سو-یون، عزیزم، این دیگه شوخی نیست. باید به پلیس خبر بدیم.»
«بله. این بار میخوام همهچیز رو بهشون بگم.»
هردین عکس را برداشت و با دقت نگاه کرد. برخلاف انتظار سو-یون، نه عصبانی شد و نه شروع به دستور دادن کرد. فقط از نگهبان پرسید دوربینهای اطراف دروازه چیزی ثبت کردهاند یا نه.
وقتی مرد جواب داد که تصاویر در حال بررسی هستند، هردین رو به سو-یون کرد.
«فردا مراسم خیریه برگزار میشه. هنوز هم میخوای بری؟»
سو-یون بدون مکث جواب داد: «بله.»
مادر هردین خواست مخالفت کند، اما سو-یون ادامه داد: «اگر هر بار یکی تهدیدم کرد، برنامههام رو لغو کنم، خیلی زود تمام زندگیام به همون چند نفر محدود میشه. نمیخوام چنین چیزی اتفاق بیفته.»
پدر خانواده پس از لحظهای سکوت گفت: «پس با پلیس هماهنگ میکنیم. امنیت مراسم هم باید جدی گرفته بشه.»
سو-یون از او تشکر کرد. انتظار نداشت خانوادهای که نسبت خونی با او ندارند، اینقدر بیدریغ حمایتش کنند.
وقتی شام تمام شد، هردین او را تا کتابخانه همراهی کرد. سو-یون کنار پنجره ایستاد و به باغ تاریک نگاه کرد.
هردین گفت: «اگه فردا نظرت عوض شد، لازم نیست برای کسی توضیح بدی.»
«نظرم عوض نمیشه.»
«پس من هم توی مراسم هستم.»
سو-یون برگشت و نگاهش کرد. «این به خاطر نگرانی برای منه یا بهانهایه برای اینکه بیشتر با من وقت بگذرونی؟»
هردین لبخند کوتاهی زد. «اگه بگم هر دو، ممکنه جوابم رو نپسندی.»
«حداقل این یکی رو صادقانه گفتی.»
«سعی میکنم همیشه همینطور باشم.»
سو-یون نمیدانست باید چه جوابی بدهد. در زندگی قبلیاش، آدمها معمولاً زمانی از صداقت حرف میزدند که چیزی برای پنهان کردن داشتند. برای همین، هنوز نمیتوانست حرفهای هردین را بهسادگی باور کند.
«هردین، من هنوز بهت اعتماد ندارم.»
«میدونم.»
«و قرار نیست فقط به خاطر کارهایی که برام کردی، نظرم عوض بشه.»
«از تو نخواستم نظرت رو عوض کنی.»
هردین این را گفت و بهجای ادامه دادن بحث، کتابی را که روی میز جا مانده بود برداشت و به او داد.
«فکر کردم شاید امشب حواست رو از اون عکس پرت کنه.»
سو-یون عنوان کتاب را خواند. رمانی بود که مدتها پیش میخواست بخواند، اما در زندگی قبلی هیچوقت فرصت نکرده بود.
«از کجا فهمیدی این کتاب رو میخوام؟»
«یه بار توی کتابفروشی دربارهاش حرف زدی.»
او آن گفتوگو را به خاطر نداشت. شاید در این زندگی هنوز اتفاق نیفتاده بود، یا شاید هردین چیزی را به یاد میآورد که خودش فراموش کرده بود.
کتاب را گرفت. «ممنون.»
«شب بخیر، سو-یون.»
هردین از کتابخانه بیرون رفت و او را با افکارش تنها گذاشت.
سو-یون دوباره عکس را از پاکت بیرون آورد. این بار بهجای ترسیدن، آن را کنار گذاشت و دفترچهاش را باز کرد. زمان و مکانهایی را که مرد ممکن بود او را تعقیب کرده باشد، یادداشت کرد تا فردا در اختیار پلیس بگذارد.
این بار قرار نبود فقط منتظر بماند تا اتفاق بعدی رخ بدهد.
او میخواست بداند چه کسی پشت این تهدیدهاست و چرا تصور میکند هنوز میتواند زندگیاش را کنترل کند.
شام آن شب هنوز به نیمه نرسیده بود که صدای قدمهای تند نگهبان از راهرو شنیده شد.
مرد با عجله وارد سالن شد و پس از ادای احترام به آقای کانگ، گفت: «ببخشید که مزاحم شام شدم، اما یه اتفاق مهم افتاده.»
پدر هردین قاشقش را کنار گذاشت. «چی شده؟»
«مردی که چند روز پیش توی ماجرای خانم هان دست داشته، نزدیک دروازه دیده شده. قبل از اینکه نگهبانها بهش برسند، فرار کرده؛ اما یه چیزی پشت در گذاشته بود.»
نگهبان پاکتی روی میز قرار داد.
سو-یون به پاکت خیره شد. دستخط روی آن را نمیشناخت، ولی به محض اینکه عکس داخلش را دید، اشتهایش کاملاً از بین رفت.
عکس، تصویری از خودش بود؛ درست در لحظهای که از ساختمان بیرون میآمد. کسی از فاصلهای دور او را زیر نظر گرفته بود.
پشت عکس تنها یک جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی این ماجرا تموم شده؟»
مادر هردین با نگرانی به او نگاه کرد. «سو-یون، عزیزم، این دیگه شوخی نیست. باید به پلیس خبر بدیم.»
«بله. این بار میخوام همهچیز رو بهشون بگم.»
هردین عکس را برداشت و با دقت نگاه کرد. برخلاف انتظار سو-یون، نه عصبانی شد و نه شروع به دستور دادن کرد. فقط از نگهبان پرسید دوربینهای اطراف دروازه چیزی ثبت کردهاند یا نه.
وقتی مرد جواب داد که تصاویر در حال بررسی هستند، هردین رو به سو-یون کرد.
«فردا مراسم خیریه برگزار میشه. هنوز هم میخوای بری؟»
سو-یون بدون مکث جواب داد: «بله.»
مادر هردین خواست مخالفت کند، اما سو-یون ادامه داد: «اگر هر بار یکی تهدیدم کرد، برنامههام رو لغو کنم، خیلی زود تمام زندگیام به همون چند نفر محدود میشه. نمیخوام چنین چیزی اتفاق بیفته.»
پدر خانواده پس از لحظهای سکوت گفت: «پس با پلیس هماهنگ میکنیم. امنیت مراسم هم باید جدی گرفته بشه.»
سو-یون از او تشکر کرد. انتظار نداشت خانوادهای که نسبت خونی با او ندارند، اینقدر بیدریغ حمایتش کنند.
وقتی شام تمام شد، هردین او را تا کتابخانه همراهی کرد. سو-یون کنار پنجره ایستاد و به باغ تاریک نگاه کرد.
هردین گفت: «اگه فردا نظرت عوض شد، لازم نیست برای کسی توضیح بدی.»
«نظرم عوض نمیشه.»
«پس من هم توی مراسم هستم.»
سو-یون برگشت و نگاهش کرد. «این به خاطر نگرانی برای منه یا بهانهایه برای اینکه بیشتر با من وقت بگذرونی؟»
هردین لبخند کوتاهی زد. «اگه بگم هر دو، ممکنه جوابم رو نپسندی.»
«حداقل این یکی رو صادقانه گفتی.»
«سعی میکنم همیشه همینطور باشم.»
سو-یون نمیدانست باید چه جوابی بدهد. در زندگی قبلیاش، آدمها معمولاً زمانی از صداقت حرف میزدند که چیزی برای پنهان کردن داشتند. برای همین، هنوز نمیتوانست حرفهای هردین را بهسادگی باور کند.
«هردین، من هنوز بهت اعتماد ندارم.»
«میدونم.»
«و قرار نیست فقط به خاطر کارهایی که برام کردی، نظرم عوض بشه.»
«از تو نخواستم نظرت رو عوض کنی.»
هردین این را گفت و بهجای ادامه دادن بحث، کتابی را که روی میز جا مانده بود برداشت و به او داد.
«فکر کردم شاید امشب حواست رو از اون عکس پرت کنه.»
سو-یون عنوان کتاب را خواند. رمانی بود که مدتها پیش میخواست بخواند، اما در زندگی قبلی هیچوقت فرصت نکرده بود.
«از کجا فهمیدی این کتاب رو میخوام؟»
«یه بار توی کتابفروشی دربارهاش حرف زدی.»
او آن گفتوگو را به خاطر نداشت. شاید در این زندگی هنوز اتفاق نیفتاده بود، یا شاید هردین چیزی را به یاد میآورد که خودش فراموش کرده بود.
کتاب را گرفت. «ممنون.»
«شب بخیر، سو-یون.»
هردین از کتابخانه بیرون رفت و او را با افکارش تنها گذاشت.
سو-یون دوباره عکس را از پاکت بیرون آورد. این بار بهجای ترسیدن، آن را کنار گذاشت و دفترچهاش را باز کرد. زمان و مکانهایی را که مرد ممکن بود او را تعقیب کرده باشد، یادداشت کرد تا فردا در اختیار پلیس بگذارد.
این بار قرار نبود فقط منتظر بماند تا اتفاق بعدی رخ بدهد.
او میخواست بداند چه کسی پشت این تهدیدهاست و چرا تصور میکند هنوز میتواند زندگیاش را کنترل کند.
- ۷.۹k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط