دیر فهمیدم دیر خواستمت
دیر فهمیدم دیر خواستمت
پارت آخر
نیمهشب بود و جونگکوک هنوز به صفحهی گوشیش خیره شده بود.
چند بار پیامش رو نوشت و پاک کرد، تا اینکه بالاخره تصمیمش رو گرفت.
جونگکوک: «فردا وقت داری ببینمت؟»
ا.ت چند دقیقه بعد پیام رو دید.
ا.ت: «برای چی؟»
جونگکوک: «برای اینکه حرفهایی هست که نمیخوام پشت گوشی بزنم.»
ا.ت کمی مکث کرد.
ا.ت: «باشه. ساعت پنج، همون کافه کنار رودخونه.»
جونگکوک: «منتظرت میمونم.»
صبح روز بعد، جونگکوک جلوی کمدش ایستاده بود.
مینسو با دیدن لباسهای پخششده روی تخت خندید.
مینسو: «رئیس، قراره بری قرار یا قراره کل کمد رو خالی کنی؟»
جونگکوک: «فقط میخوام مرتب باشم.»
مینسو: «از وقتی پیام داده، سه بار لباس عوض کردی!»
جونگکوک با اخم نگاهش کرد و پیراهن مشکی رو برداشت.
اون طرف، ا.ت هم هنوز تصمیم نگرفته بود چی بپوشه.
سوآ: «تو که برای جلسههای مهم اینقدر وقت نمیذاری!»
ا.ت: «این فرق داره.»
سوآ: «بالاخره اعتراف کردی برات مهمه؟»
ا.ت لبخند زد و لباس سادهای انتخاب کرد.
ساعت پنج، جونگکوک زودتر از موعد به کافه رسید.
وقتی ا.ت وارد شد، از جاش بلند شد.
جونگکوک: «سلام.»
ا.ت: «سلام. منتظر موندی؟»
جونگکوک: «نه، تازه رسیدم.»
هر دو نشستند و بعد از کمی حرف زدن، سکوتی بینشون افتاد.
جونگکوک بالاخره نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: «ا.ت، من از وقتی رفتی، فهمیدم نبودنت چقدر سخته.»
ا.ت: «جونگکوک...»
جونگکوک: «نمیخوام فقط چون دلتنگم برگشتم. خیلی فکر کردم. فهمیدم چیزی که نسبت به تو دارم، بیشتر از دلتنگیه.»
نگاهش رو از ا.ت نگرفت.
جونگکوک: «من عاشقتم.»
ا.ت برای چند لحظه ساکت موند.
ا.ت: «میدونی چند وقته منتظر شنیدن این حرفم؟»
جونگکوک: «میدونم دیر کردم.»
ا.ت: «منم عاشقتم، جونگکوک. ولی نمیخوام دوباره مجبور بشم احساساتم رو تنهایی تحمل کنم.»
جونگکوک: «نمیذارم این اتفاق بیفته. میخوام این بار کنار هم باشیم، نه روبهروی هم.»
ا.ت لبخند زد.
ا.ت: «پس یه فرصت به هم میدیم.»
جونگکوک دستش رو روی میز به دست ا.ت نزدیک کرد و منتظر موند تا خودش دستش رو بگیره.
ا.ت هم دستش رو گرفت.
اون روز، برای اولین بار هیچ مأموریتی بینشون نبود؛ فقط دو نفر بودن که بالاخره حرف دلشون رو زده بودن.
وقتی از کافه بیرون اومدن، جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «راستی، چند بار لباس عوض کردی؟»
ا.ت: «به تعداد دفعاتی که خودت عوض کردی!»
هر دو خندیدن.
جونگکوک بالاخره فهمیده بود که ا.ت رو دیر خواسته...
اما این بار تصمیم داشت بهموقع دوستش داشته باشه.
پایان
پارت آخر
نیمهشب بود و جونگکوک هنوز به صفحهی گوشیش خیره شده بود.
چند بار پیامش رو نوشت و پاک کرد، تا اینکه بالاخره تصمیمش رو گرفت.
جونگکوک: «فردا وقت داری ببینمت؟»
ا.ت چند دقیقه بعد پیام رو دید.
ا.ت: «برای چی؟»
جونگکوک: «برای اینکه حرفهایی هست که نمیخوام پشت گوشی بزنم.»
ا.ت کمی مکث کرد.
ا.ت: «باشه. ساعت پنج، همون کافه کنار رودخونه.»
جونگکوک: «منتظرت میمونم.»
صبح روز بعد، جونگکوک جلوی کمدش ایستاده بود.
مینسو با دیدن لباسهای پخششده روی تخت خندید.
مینسو: «رئیس، قراره بری قرار یا قراره کل کمد رو خالی کنی؟»
جونگکوک: «فقط میخوام مرتب باشم.»
مینسو: «از وقتی پیام داده، سه بار لباس عوض کردی!»
جونگکوک با اخم نگاهش کرد و پیراهن مشکی رو برداشت.
اون طرف، ا.ت هم هنوز تصمیم نگرفته بود چی بپوشه.
سوآ: «تو که برای جلسههای مهم اینقدر وقت نمیذاری!»
ا.ت: «این فرق داره.»
سوآ: «بالاخره اعتراف کردی برات مهمه؟»
ا.ت لبخند زد و لباس سادهای انتخاب کرد.
ساعت پنج، جونگکوک زودتر از موعد به کافه رسید.
وقتی ا.ت وارد شد، از جاش بلند شد.
جونگکوک: «سلام.»
ا.ت: «سلام. منتظر موندی؟»
جونگکوک: «نه، تازه رسیدم.»
هر دو نشستند و بعد از کمی حرف زدن، سکوتی بینشون افتاد.
جونگکوک بالاخره نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: «ا.ت، من از وقتی رفتی، فهمیدم نبودنت چقدر سخته.»
ا.ت: «جونگکوک...»
جونگکوک: «نمیخوام فقط چون دلتنگم برگشتم. خیلی فکر کردم. فهمیدم چیزی که نسبت به تو دارم، بیشتر از دلتنگیه.»
نگاهش رو از ا.ت نگرفت.
جونگکوک: «من عاشقتم.»
ا.ت برای چند لحظه ساکت موند.
ا.ت: «میدونی چند وقته منتظر شنیدن این حرفم؟»
جونگکوک: «میدونم دیر کردم.»
ا.ت: «منم عاشقتم، جونگکوک. ولی نمیخوام دوباره مجبور بشم احساساتم رو تنهایی تحمل کنم.»
جونگکوک: «نمیذارم این اتفاق بیفته. میخوام این بار کنار هم باشیم، نه روبهروی هم.»
ا.ت لبخند زد.
ا.ت: «پس یه فرصت به هم میدیم.»
جونگکوک دستش رو روی میز به دست ا.ت نزدیک کرد و منتظر موند تا خودش دستش رو بگیره.
ا.ت هم دستش رو گرفت.
اون روز، برای اولین بار هیچ مأموریتی بینشون نبود؛ فقط دو نفر بودن که بالاخره حرف دلشون رو زده بودن.
وقتی از کافه بیرون اومدن، جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک: «راستی، چند بار لباس عوض کردی؟»
ا.ت: «به تعداد دفعاتی که خودت عوض کردی!»
هر دو خندیدن.
جونگکوک بالاخره فهمیده بود که ا.ت رو دیر خواسته...
اما این بار تصمیم داشت بهموقع دوستش داشته باشه.
پایان
- ۴۲۵
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط