سکوت🖤🥀
سکوت🖤🥀
𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀
اسما حتی نفس هم نمیکشید.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
تق...
تق...
تق...
نامجون دستش را بالا آورد.
ـ «هیچکس تکون نخوره.»
یون به انتهای راهرو خیره شده بود.
سایه آرام جلو آمد.
اول کفشهای مشکی...
بعد کت بلند...
و در نهایت چهرهای که باعث شد اسما ناخودآگاه یک قدم عقب برود.
یون با صدایی لرزان گفت:
ـ «تو...»
مرد لبخند زد.
ـ «بالاخره پیدات کردم.»
نامجون اسلحهاش را بالا آورد.
ـ «یک قدم دیگه برداری، شلیک میکنم.»
مرد بدون هیچ ترسی خندید.
ـ «هنوز هم همون نامجون سابقی.»
نامجون اخم کرد.
ـ «اسم منو از کجا میدونی؟»
مرد نگاهش را از نامجون گرفت و روی اسما ثابت کرد.
ـ «چون سالهاست همهتون رو زیر نظر دارم.»
اسما با ترس پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «کسی که جواب تمام سؤالهات رو میدونه.»
اسما پاکت را محکم در دستش فشرد.
ـ «پس بگو... اون شب چی شد؟»
لبخند مرد محو شد.
ـ «هنوز خیلی چیزها رو یادت نیومده.»
ـ «من حقیقت رو میخوام!»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «حقیقت همیشه چیزی نیست که آرزو میکنی بشنوی.»
یون ناگهان گفت:
ـ «اسما، به حرفش گوش نده.»
مرد به یون نگاه کرد.
ـ «تو هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
یون جواب نداد.
مرد ادامه داد:
ـ «عجیبه... حتی بعد از اینکه فهمیدی خودش باعث اون اتفاق شد.»
اسما خشکش زد.
ـ «من؟»
نامجون با عصبانیت گفت:
ـ «دروغ نگو.»
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ «من دروغ نمیگم.»
بعد چیزی از جیبش بیرون آورد.
یک کلید قدیمی.
کلیدی که اسما با دیدنش رنگش پرید.
چون همان کلید را در عکس داخل پاکت دیده بود.
اسما آرام زمزمه کرد:
ـ «این... مال کجاست؟»
مرد گفت:
ـ «اتاقی که هیچوقت نباید واردش میشدی.»
یون فوراً گفت:
ـ «نه.»
اسما به سمت یون برگشت.
ـ «تو میدونی این کلید برای چیه؟»
یون سکوت کرد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «یون... جوابم رو بده.»
چند ثانیه گذشت.
بالاخره یون گفت:
ـ «برای اتاق زیرزمینی عمارت قدیمی.»
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
ـ «عمارت قدیمی؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «همون جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
اسما به کلید خیره ماند.
مرد لبخند زد.
ـ «حالا میفهمی چرا نمیخواستم برگردم؟»
اسما پرسید:
ـ «اونجا چی هست؟»
مرد به آرامی جواب داد:
ـ «خاطراتی که خودت از ذهنت پاک کردی.»
سکوت سنگینی راهرو را گرفت.
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس بریم.»
نامجون با تعجب گفت:
ـ «اسما!»
اسما برای اولین بار بدون ترس به مرد خیره شد.
ـ «من دیگه نمیخوام چیزی رو فراموش کنم.»
یون آرام چشمهایش را بست.
چون میدانست...
با باز شدن آن در...
دیگر هیچکدامشان نمیتوانستند به زندگی قبلیشان برگردند. 🖤🥀
𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀
اسما حتی نفس هم نمیکشید.
صدای قدمها نزدیکتر میشد.
تق...
تق...
تق...
نامجون دستش را بالا آورد.
ـ «هیچکس تکون نخوره.»
یون به انتهای راهرو خیره شده بود.
سایه آرام جلو آمد.
اول کفشهای مشکی...
بعد کت بلند...
و در نهایت چهرهای که باعث شد اسما ناخودآگاه یک قدم عقب برود.
یون با صدایی لرزان گفت:
ـ «تو...»
مرد لبخند زد.
ـ «بالاخره پیدات کردم.»
نامجون اسلحهاش را بالا آورد.
ـ «یک قدم دیگه برداری، شلیک میکنم.»
مرد بدون هیچ ترسی خندید.
ـ «هنوز هم همون نامجون سابقی.»
نامجون اخم کرد.
ـ «اسم منو از کجا میدونی؟»
مرد نگاهش را از نامجون گرفت و روی اسما ثابت کرد.
ـ «چون سالهاست همهتون رو زیر نظر دارم.»
اسما با ترس پرسید:
ـ «تو کی هستی؟»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «کسی که جواب تمام سؤالهات رو میدونه.»
اسما پاکت را محکم در دستش فشرد.
ـ «پس بگو... اون شب چی شد؟»
لبخند مرد محو شد.
ـ «هنوز خیلی چیزها رو یادت نیومده.»
ـ «من حقیقت رو میخوام!»
مرد یک قدم جلو آمد.
ـ «حقیقت همیشه چیزی نیست که آرزو میکنی بشنوی.»
یون ناگهان گفت:
ـ «اسما، به حرفش گوش نده.»
مرد به یون نگاه کرد.
ـ «تو هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
یون جواب نداد.
مرد ادامه داد:
ـ «عجیبه... حتی بعد از اینکه فهمیدی خودش باعث اون اتفاق شد.»
اسما خشکش زد.
ـ «من؟»
نامجون با عصبانیت گفت:
ـ «دروغ نگو.»
مرد لبخند کوتاهی زد.
ـ «من دروغ نمیگم.»
بعد چیزی از جیبش بیرون آورد.
یک کلید قدیمی.
کلیدی که اسما با دیدنش رنگش پرید.
چون همان کلید را در عکس داخل پاکت دیده بود.
اسما آرام زمزمه کرد:
ـ «این... مال کجاست؟»
مرد گفت:
ـ «اتاقی که هیچوقت نباید واردش میشدی.»
یون فوراً گفت:
ـ «نه.»
اسما به سمت یون برگشت.
ـ «تو میدونی این کلید برای چیه؟»
یون سکوت کرد.
اسما با صدایی لرزان گفت:
ـ «یون... جوابم رو بده.»
چند ثانیه گذشت.
بالاخره یون گفت:
ـ «برای اتاق زیرزمینی عمارت قدیمی.»
نامجون با تعجب نگاهش کرد.
ـ «عمارت قدیمی؟»
یون آرام سر تکان داد.
ـ «همون جایی که همهچیز از اونجا شروع شد.»
اسما به کلید خیره ماند.
مرد لبخند زد.
ـ «حالا میفهمی چرا نمیخواستم برگردم؟»
اسما پرسید:
ـ «اونجا چی هست؟»
مرد به آرامی جواب داد:
ـ «خاطراتی که خودت از ذهنت پاک کردی.»
سکوت سنگینی راهرو را گرفت.
اسما اشکهایش را پاک کرد.
ـ «پس بریم.»
نامجون با تعجب گفت:
ـ «اسما!»
اسما برای اولین بار بدون ترس به مرد خیره شد.
ـ «من دیگه نمیخوام چیزی رو فراموش کنم.»
یون آرام چشمهایش را بست.
چون میدانست...
با باز شدن آن در...
دیگر هیچکدامشان نمیتوانستند به زندگی قبلیشان برگردند. 🖤🥀
- ۱۴۳
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط