اهل قزوینم!
اهل قزوینم!
پیشه ام شعر و غزل...
روزگارم چه بد است
قلمی دارمو تنها ورقی
دوستان می گویند
طبعی از شعر و غزل در من هست
مادرم خوشبو تراز هر چه گل است
پدرم پر شور تر از ماهی حوض...
دوستانم مظهر مردانگی!
و خدایی که کنارم مانده
اهل قزوینم!
گاه گاهی شعری خواهم گفت:
غزلی ، مثنوی، شعر نویی!
هر چه باشد شعر است.
شعر چون زندگی است!
عاشق سهرابم
"اشعارم همه تقلید از اوست"
من خدایی دارم ،
که مرا در بد ترین ثانیه ها
لحظه ای که بیش از پیش صدایش کردم
در آغوش گرفت
مرا تنها مگذاشت...
من که خوب می دانم
روز خوبی روبه رویم دارم
همه از لطف خداست....
من ولی با این حال خسته و در مانده ام
من جوانی هستم
که صدای خسته تنهایی را خواهد شنید...
سردی و خاموشی یک شمع را خواهد چشید...
من جوانی نیستم
تشنۀ جرعه ای از عشق کسی باشد و در کوچه و پس کوچۀ این شهر بگردد شاید....
کسی باشد که محبت بدهد
نه.........
هرگز...........
من جوانی هستم
که فقط شور دگر در او نیست
چون چراغ لب ایوان دگر خاموش است......
شهر من قزوین است!
مردمانش خونگرم
شهر من اسطوره طنز است و بس !
و همان شاعر برجسته شهرم عارف!
شهر من حال و هوای شاعران را دارند؟
مستوفی یادم.....
آن نویسندۀ خوش ذوق ادب!
شهر من قزوین است!
من در این شهر به نا کامی یک شهر نهان خاموشم
و به اندازۀ آن باد بهاری دلگیر!
من در این شهر چو زندانی در بند، گرفتار آمدم!
من چه خوش باور به این افکارم....
" که دلم در حسرت یک رهگذر خواهد نشست"
من در این آواز تنهایی شب،
چون ستاره در بلای دام ماه افتاده ام!
من چه تنها مانده ام....
شهر من قزوین است...............
#قزوین
پیشه ام شعر و غزل...
روزگارم چه بد است
قلمی دارمو تنها ورقی
دوستان می گویند
طبعی از شعر و غزل در من هست
مادرم خوشبو تراز هر چه گل است
پدرم پر شور تر از ماهی حوض...
دوستانم مظهر مردانگی!
و خدایی که کنارم مانده
اهل قزوینم!
گاه گاهی شعری خواهم گفت:
غزلی ، مثنوی، شعر نویی!
هر چه باشد شعر است.
شعر چون زندگی است!
عاشق سهرابم
"اشعارم همه تقلید از اوست"
من خدایی دارم ،
که مرا در بد ترین ثانیه ها
لحظه ای که بیش از پیش صدایش کردم
در آغوش گرفت
مرا تنها مگذاشت...
من که خوب می دانم
روز خوبی روبه رویم دارم
همه از لطف خداست....
من ولی با این حال خسته و در مانده ام
من جوانی هستم
که صدای خسته تنهایی را خواهد شنید...
سردی و خاموشی یک شمع را خواهد چشید...
من جوانی نیستم
تشنۀ جرعه ای از عشق کسی باشد و در کوچه و پس کوچۀ این شهر بگردد شاید....
کسی باشد که محبت بدهد
نه.........
هرگز...........
من جوانی هستم
که فقط شور دگر در او نیست
چون چراغ لب ایوان دگر خاموش است......
شهر من قزوین است!
مردمانش خونگرم
شهر من اسطوره طنز است و بس !
و همان شاعر برجسته شهرم عارف!
شهر من حال و هوای شاعران را دارند؟
مستوفی یادم.....
آن نویسندۀ خوش ذوق ادب!
شهر من قزوین است!
من در این شهر به نا کامی یک شهر نهان خاموشم
و به اندازۀ آن باد بهاری دلگیر!
من در این شهر چو زندانی در بند، گرفتار آمدم!
من چه خوش باور به این افکارم....
" که دلم در حسرت یک رهگذر خواهد نشست"
من در این آواز تنهایی شب،
چون ستاره در بلای دام ماه افتاده ام!
من چه تنها مانده ام....
شهر من قزوین است...............
#قزوین
- ۲.۰k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط