✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟛
✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟙𝟛
من از طوفان نمی ترسم،
زیرا دارم یاد می گیرم
که چگونه کشتی خود را بادبانی کنم
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
سرم را بالا میآورم و با صدای بمِ پسر موردعلاقهام بیدار میشوم."زنگ خورده پرنسس"
مثل برق میپرم"چی؟کی؟"
"دو سه دقیقه ای میشه"
نفهمیدم.حیاط خالی ست.من و شازده اینجاییم.فوری بلند میشوم"بریم سی...وای بخاطر من تو دردسر میوفتی"
"چرت نگو"
به سمت کلاس بعدی حرکت میکنیم.توی راه نگاهش میکنم و می پرسم"تو میدونی این زنگ چی داریم عزیزم؟"
"اختفا."
وای...آلیس!از من ناامید میشود وقتی بفهمد که حتی نمیتوانم به کلاس هایم زود برسم...خدایا!سوروس میفهمد به چه فکر میکنم پس کمی دستم را فشار میدهد"انقد فکر نکن جونور.هیچ مشکلی نیست."
لبخند میزنم"واقعاً عجیبه که با این حرفا راستی راستی دلگرم میشم!"
"چیش عجیبه؟"
"چون تو خیلی زود قانعم میکنی و من به هیچ وجه عادت ندارم زود قانع بشم"
"منم عادت ندارم کسی رو دلگرم کنم یا قانعش کنم.خاصیت توعه."
در میزنیم تا وارد کلاس شویم.من حرف میزنم"ببخشید استاد.مشکلی پیش اومده بود که دیر کردیم"
"مشکل مثل اینکه خوابیده بودی اسمیت؟"وینستون پرنس به من نمک میریزد ولی چشمغره سوروس خفهش میکند.رو به او میگویم"اگه میدونستم کار و زندگیتو تعطیل کردی منتظر منی هیچوقت نمیومدم پرنس"
آلیس میگوید"تو چرا سر کلاس نیومدی سوروس؟"
اسپانیایی در میآید که"باهم خوابیده بودن استاد"
آلیس با غضب نگاهش میکند"گمشو بیرون!"
"استاد_
"یه بار حرف رو میزنم!بیرون!"
لوکاس از کلاس بیرون میرود.به آلیس نگاه میکنم میگوید"این یه دفعه اشکالی نداره ولی دفعه بعدی اگه دیر کنین نفری یه منفیِ دو نمره ای میگیرین "
اجازه میدهد بنشینیم به سوروس نگاه میکنم.خشم فروخورده در صورتش مشخص است.توی دردسر افتادیم؟امیدوارم اینطوری نباشد.کمی نزدیکتر به او مینشینم نگاهم میکند و لبخند نصفه و نیمه ای تحویلم میدهد.لعنتیِ دروغگو.اعصابش خورد است.نمیدانم از چه.میفهمم.
من از طوفان نمی ترسم،
زیرا دارم یاد می گیرم
که چگونه کشتی خود را بادبانی کنم
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
سرم را بالا میآورم و با صدای بمِ پسر موردعلاقهام بیدار میشوم."زنگ خورده پرنسس"
مثل برق میپرم"چی؟کی؟"
"دو سه دقیقه ای میشه"
نفهمیدم.حیاط خالی ست.من و شازده اینجاییم.فوری بلند میشوم"بریم سی...وای بخاطر من تو دردسر میوفتی"
"چرت نگو"
به سمت کلاس بعدی حرکت میکنیم.توی راه نگاهش میکنم و می پرسم"تو میدونی این زنگ چی داریم عزیزم؟"
"اختفا."
وای...آلیس!از من ناامید میشود وقتی بفهمد که حتی نمیتوانم به کلاس هایم زود برسم...خدایا!سوروس میفهمد به چه فکر میکنم پس کمی دستم را فشار میدهد"انقد فکر نکن جونور.هیچ مشکلی نیست."
لبخند میزنم"واقعاً عجیبه که با این حرفا راستی راستی دلگرم میشم!"
"چیش عجیبه؟"
"چون تو خیلی زود قانعم میکنی و من به هیچ وجه عادت ندارم زود قانع بشم"
"منم عادت ندارم کسی رو دلگرم کنم یا قانعش کنم.خاصیت توعه."
در میزنیم تا وارد کلاس شویم.من حرف میزنم"ببخشید استاد.مشکلی پیش اومده بود که دیر کردیم"
"مشکل مثل اینکه خوابیده بودی اسمیت؟"وینستون پرنس به من نمک میریزد ولی چشمغره سوروس خفهش میکند.رو به او میگویم"اگه میدونستم کار و زندگیتو تعطیل کردی منتظر منی هیچوقت نمیومدم پرنس"
آلیس میگوید"تو چرا سر کلاس نیومدی سوروس؟"
اسپانیایی در میآید که"باهم خوابیده بودن استاد"
آلیس با غضب نگاهش میکند"گمشو بیرون!"
"استاد_
"یه بار حرف رو میزنم!بیرون!"
لوکاس از کلاس بیرون میرود.به آلیس نگاه میکنم میگوید"این یه دفعه اشکالی نداره ولی دفعه بعدی اگه دیر کنین نفری یه منفیِ دو نمره ای میگیرین "
اجازه میدهد بنشینیم به سوروس نگاه میکنم.خشم فروخورده در صورتش مشخص است.توی دردسر افتادیم؟امیدوارم اینطوری نباشد.کمی نزدیکتر به او مینشینم نگاهم میکند و لبخند نصفه و نیمه ای تحویلم میدهد.لعنتیِ دروغگو.اعصابش خورد است.نمیدانم از چه.میفهمم.
- ۱۷۷
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط