{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Life again p16

زندگی دوباره...
P16
لیا اخرین باری که تو خیابونای نیویورک قدم میزد، تولد هیجده سالگیش بود. امروزم تولد بیست سالگیشه، دقیقا دوسال پیش همچین روزی با جین داشت قدم میزد... کی اهمیت میده؟
لیا ویو
بعد از کمی راه رفتن بالاخره ب ماشینش رسیدیم. وای، ماشین موردعلاقمه. لندکروز مشکی. حاضرم کل عمرم و تو ماشینش زندگی کنم...
_ماشین موردعلاقته مگه نه؟
قطعا جین بهش گفته بود. سرمو ب نشونه ی آره تکون دادم ک در ماشین و برام باز کرد. وقتی نشستم درو بست و بعد از گذاشتن ساکام رو صندلی عقب خودشم سوار ماشین شد.
_ خب خب خب... جین بهم گفته بود خیلی ساکتی و با بقیه ارتباط خوبی نداره ولیخب صددرصد من از جین هیونگ بهترم و توعم باید همین الان بامن از جین هیونگ صمیمی ترشی
پسر باحالی بود... نمیدونم اخلاقش همیشه همین بود یا بخاطر سفارشات جین بود ک انقد باحال و مهربون رفتار میکرد...
+خب میدونی... من خودم خیلی دوس دارم با آدمای زیادی دوست باشم ولیخب ازنظر بقیه من یکم عجیبم... پس ترجیح میدم همون جین و تحمل کنم...
ازونجایی ک خیلی خیلی معذب بودم صدام از ته چاه میومد و تاجایی ک میتونستم آروم حرف میزدم... جیمین آرنجشو روی ماشین گذاشت و سرشو روی دستش تکیه داد...
_ولی ازنظر من تو عجیب نیستی. و خب میدونی، ما یکم شبیه همیم... منم کوک میکشم، ب جین نگو
خب، ازهمین الان میدونم قراره زندگی اینجا چجوری پیش بره. ی پایه واسه مواد کشیدن... من قرار بود ترک کنم...
_میدونم باید ترک کنی ولی اگ پیش هم باشیم واقعا ی موقع هایی خوش میگذره...
فککنم داره ذهنمو میخونه...
+من ب جین قول دادم ولی خب...
اونروز تا نصفه شب بیرون بودیم و کلی بهمون خوش گذشت... جیمین اصلا مثل جین نیست... اون عصبانی نمیشه، مهربون تره و قضاوتم نمیکنه... جیمین خیلی سعی داشت باهم صمیمی بشیم ولی من حس خوبی بهش ندارم... همش حس میکنم تکون میخورم ب جین میگه... ولی خب درکل ادم باحالیه... دوستای خوبی میشیم... جین همیشه تولدمو یادش میره و هروقت یادش میاد سعی میکنه با کادوهای گرون قیمت جبران کنه ولی من همچین چیزی نمیخواستم... من فقط توجهشو میخواستم... ولی جیمین تمام سعیش این بود ک خوش بگذره، ن اینکه با چیزای گرون بخواد راضی نگهم داره با اینکه بهش میخورد پولدار باشه... البته، قطعا جین بهش گفته ک کجا بریم چیکار کنه چی بگه چی نگه...
ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود ک ما هنوز توی ماشین بودیم و میخندیدیم... یدفعه تلفن جیمین زنگ خورد، جین بود. با دیدن زنگش یادم اومد ک من قبل پرواز گوشیمو خاموش کردم و هنوزم خاموشه... ولی با یادآوری اینکه کسیو ندارم ک بخواد بهم زنگ بزنه گوشیمو روشن نکردم...
_چیشده جین؟ آره پیش منه... ما خب، بیرونیم... آی آی داد نزن گوشم دردگرفت خب تولدشه خواستم بهش خوش بگذره... مگه بچه دوسالس ک از وقت خوابش گذشته باشه... باشه حالا میریم... گوشیش؟ نمیدونم وایسا بپرسم
_لیا؟
سرمو از روی شیشه برداشتم و نگاش کردم
_جین میگه چرا گوشیت خاموشه
+بهش بگو ک... هیچی هیچی چیز خاصی نیس فقط شارژم تموم شده.
_جین هیونگ شارژش تموم شده. حالا بعدا باهاش حرف میزنی دیگه... مگه بچتههه... باشه بابا حواسم بهش هست.
و بعد قطع کرد... نمیدونستم چجوری بهش بگم اصلا دوس ندارم جین ازم خبر داشته باشه و کامل میخوام ارتباطمو باهاش قطع کنم... مطمعنم قبول نمیکنه چون جین تنها دوستشه ولی من واقعا نیاز دارم یمدت از جین دور باشم...
+جیمین؟
جیمین دوباره آرنجشو روی ماشین گذاشت و سرشو روی دستش تکیه داد...
+دوس ندارم جین ازم خبر داشته باشه و اینکه... دوس ندارم راجبش حرف بزنم...
_حله
همین؟ نمیخواست بپرسه چرا؟ اصن شاید داره دروغ میگه و بازم قراره هرکاری میکنم و ب جین بگه... یهو گوشیشو از جیبش دراورد و خاموشش کرد...
_خب، برای امشب کافیه یا هنوزم دوس داری بگردیم؟
دیدگاه ها (۰)

KIM V

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

^وقتی اعضای بی تی اس یه فرصت پیدا میکنن تا از هم دیگه شکایت ...

وقتی بهت خیانت میکنه (اسمات)pاخرویو جیمین خب امروز باید یکار...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط