در جست و جوی رستگاری
در جست و جوی رستگاری
پارت چهارم
هعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ب یاد بیارم
ی چیزاییشو یادم اومد اما مثل اولی خوب نشد...
_________________________________________
در سنگین دادگاه پشت سر جولاس بسته شد.
صدای قاضی، وکلا، و خانواده ی هلن هنوز در ذهنش میپیچید. با قدم هایی سریع؛ از پله پایین رفت و بدون اینکه ب کسی نگاه کند، ب سمت ماشینش رفت.
دستش را روی دستگیره ماشینش گذاشت ک ناگهان-
هلن: جولاس...
خشکش زد. دوباره همان صدا.
ارام سرش را برگرداند. هیچکس پشت سرش نبود.
جولاس: هلن...؟
صدای باد میان درختان خیابان میپیچید.
جولاس با عجله سوار ماشینش شد و در ها را قفل کرد. دستانش روی فرمان ماشین گذاشت و برای چند لحظه ب ان خیره ماند. دستانش کمی میلرزید.
جولاس: این امکان نداره...
اما صدای هلن دوباره در ذهنش طنین انداز شد.
هلن: عزیزم، تو نمیدونی چ چیز هایی امکان داره... فکر کردی با رفتن من همه چیز تموم شده؟
جولاس ماشینش را روشن کرد و با سرعت از انجا دور شد.
از ان روز ب بعد دیگر هرگز ارامش نداشت.
نه در خانه.
نه در محل کار.
نه حتی هنگام رانندگی.
در شرکت، ساعت ها پشت میز می نشست و صفحه ی روشن رایانه خیره میشد.
یکی از همکارانش وارد دفترش شد.
همکار: اقای جولاس؟
جولاس پاسخی نداد.
همکار: جلسه ی امروز رو لغو کردم. شما اصلا حال خوبی ندارید.
جولاس: من خوبم.
همکارش با تردید نگاهش کرد. نگران بنظر میرسید.
همکار: شما س شبه ک درست نخوابیدید. پیشنهاد چند روزی کار رو تعطیل کنید و استراحت کنید.
جولاس: گفتم خوبم!
همکدر سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.
سپس ارام گفت:
همکار: شما فقط خسته نیستید، اقای جولاس.
جولاس نگاهش کرد.
همکار: انگار ی جای دیگه هستید.
و از دفتر خارج شد.
چند لحظه بعد، صدای ارامی از پشت سرش امد.
هلن: حق با اونه...
جولاس ب سرعت؛ ب سمت صدا برگشت.
اما فقط صندلی خالی جلویش بود...
ادامه دارد...
خب دیه حال ندارم بیشتر از این بنویسم.
ادامش رو فردا میزارم.
من روب کاراکتر: هلن، تو خیلی پیلهای
پارت چهارم
هعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ب یاد بیارم
ی چیزاییشو یادم اومد اما مثل اولی خوب نشد...
_________________________________________
در سنگین دادگاه پشت سر جولاس بسته شد.
صدای قاضی، وکلا، و خانواده ی هلن هنوز در ذهنش میپیچید. با قدم هایی سریع؛ از پله پایین رفت و بدون اینکه ب کسی نگاه کند، ب سمت ماشینش رفت.
دستش را روی دستگیره ماشینش گذاشت ک ناگهان-
هلن: جولاس...
خشکش زد. دوباره همان صدا.
ارام سرش را برگرداند. هیچکس پشت سرش نبود.
جولاس: هلن...؟
صدای باد میان درختان خیابان میپیچید.
جولاس با عجله سوار ماشینش شد و در ها را قفل کرد. دستانش روی فرمان ماشین گذاشت و برای چند لحظه ب ان خیره ماند. دستانش کمی میلرزید.
جولاس: این امکان نداره...
اما صدای هلن دوباره در ذهنش طنین انداز شد.
هلن: عزیزم، تو نمیدونی چ چیز هایی امکان داره... فکر کردی با رفتن من همه چیز تموم شده؟
جولاس ماشینش را روشن کرد و با سرعت از انجا دور شد.
از ان روز ب بعد دیگر هرگز ارامش نداشت.
نه در خانه.
نه در محل کار.
نه حتی هنگام رانندگی.
در شرکت، ساعت ها پشت میز می نشست و صفحه ی روشن رایانه خیره میشد.
یکی از همکارانش وارد دفترش شد.
همکار: اقای جولاس؟
جولاس پاسخی نداد.
همکار: جلسه ی امروز رو لغو کردم. شما اصلا حال خوبی ندارید.
جولاس: من خوبم.
همکارش با تردید نگاهش کرد. نگران بنظر میرسید.
همکار: شما س شبه ک درست نخوابیدید. پیشنهاد چند روزی کار رو تعطیل کنید و استراحت کنید.
جولاس: گفتم خوبم!
همکدر سکوت کرد و سرش را پایین انداخت.
سپس ارام گفت:
همکار: شما فقط خسته نیستید، اقای جولاس.
جولاس نگاهش کرد.
همکار: انگار ی جای دیگه هستید.
و از دفتر خارج شد.
چند لحظه بعد، صدای ارامی از پشت سرش امد.
هلن: حق با اونه...
جولاس ب سرعت؛ ب سمت صدا برگشت.
اما فقط صندلی خالی جلویش بود...
ادامه دارد...
خب دیه حال ندارم بیشتر از این بنویسم.
ادامش رو فردا میزارم.
من روب کاراکتر: هلن، تو خیلی پیلهای
- ۳۱۴
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط