سلام...
سلام...
چطورین؟...
بنده...
تعریفی ندارم😐
بخاطر پای چلاقم رفتم دوکتور
رفتیم رسیدیم بارون شروع شد. بعد تا دکتر تموم بشه بارون شد سیل🤣
منم موش آب کشیده شدم.
خلاصه الان دارم یخ میزنم😂بیاین اینم پارت
سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۱
(موقعیت:خوابگاه A¹) (زمان: ۱۹:۱۲)
**باکوگو**
اون روز دیگه سمت دکو نرفتم. اونم سمت من نیومد. حالم یجوری بود. انگار از درون متلاشی شده بودم. باید یه فرصت پیدا میکردم. برا معذرت خواهی. جالبه...
من باید برای چیزی که خودم نگفتم عذرخواهی می کردم. ولی دکو اینو باور نمی کرد. که من اونا رو نگفتم. دیگه خودم هم داشتم یواش یواش به خودم شک میکردم.
تقریبا وقت شام رسیده بود. اون چهارچشمی(ایدا) همه رو برای شام صدا کرد. بعد گفت" کسی میتونه بره ایزوکو رو برای شام صدا کنه؟" اون نفله دو تیکه(شوتو) خواست بره که من سریع کفتم"من میرم"
همه شوکه چرخیدن سمتم. برای یه لحظه خودم هم جا خوردم. خیلی ضایع بود. اون بابا برقی(کامیناری) با قیافه 😐 گفت" تو؟ باکوداداش خوبی؟"
اون کله تیغ تیغی(کریشیما) با یه همچین قیافه ای😶 گفت" داداش مطمئنی سرت به جایی نخورده؟"
داد زدم" چی چی واسه خودتون بلغور میکنید؟! من خیلی هم عادیم!!" اون نوار چسب(سرو) گفت" باشه باشه. ما هیچی نگفتیم. حالا برو ایزوکو رو صدا کن بیاد شام"
روم رو برگردوندم و تچی کردم. بعد گفتم" نمیخواد به من دستور بدی!" و راهمو کشیدم سمت اتاق دکو.
تو راه هی با خودم کلنجار میرفتم. باید چی بهش میگفتم؟ چجوری عذرخواهی میکردم؟ اصلا چطوری باید شروع میکردم؟
به خودم که اومدم دیدم جلو در اتاق دکو ام. باید در میزدم؟ آره. مجبور بودم؟ آره...
خیلی خب
یه نفس عمیق کشیدم و زمزمه کردم" خیلی خب"
بعد در زدم...
چطورین؟...
بنده...
تعریفی ندارم😐
بخاطر پای چلاقم رفتم دوکتور
رفتیم رسیدیم بارون شروع شد. بعد تا دکتر تموم بشه بارون شد سیل🤣
منم موش آب کشیده شدم.
خلاصه الان دارم یخ میزنم😂بیاین اینم پارت
سناریو:زخم التیامی/ پارت ۱۱
(موقعیت:خوابگاه A¹) (زمان: ۱۹:۱۲)
**باکوگو**
اون روز دیگه سمت دکو نرفتم. اونم سمت من نیومد. حالم یجوری بود. انگار از درون متلاشی شده بودم. باید یه فرصت پیدا میکردم. برا معذرت خواهی. جالبه...
من باید برای چیزی که خودم نگفتم عذرخواهی می کردم. ولی دکو اینو باور نمی کرد. که من اونا رو نگفتم. دیگه خودم هم داشتم یواش یواش به خودم شک میکردم.
تقریبا وقت شام رسیده بود. اون چهارچشمی(ایدا) همه رو برای شام صدا کرد. بعد گفت" کسی میتونه بره ایزوکو رو برای شام صدا کنه؟" اون نفله دو تیکه(شوتو) خواست بره که من سریع کفتم"من میرم"
همه شوکه چرخیدن سمتم. برای یه لحظه خودم هم جا خوردم. خیلی ضایع بود. اون بابا برقی(کامیناری) با قیافه 😐 گفت" تو؟ باکوداداش خوبی؟"
اون کله تیغ تیغی(کریشیما) با یه همچین قیافه ای😶 گفت" داداش مطمئنی سرت به جایی نخورده؟"
داد زدم" چی چی واسه خودتون بلغور میکنید؟! من خیلی هم عادیم!!" اون نوار چسب(سرو) گفت" باشه باشه. ما هیچی نگفتیم. حالا برو ایزوکو رو صدا کن بیاد شام"
روم رو برگردوندم و تچی کردم. بعد گفتم" نمیخواد به من دستور بدی!" و راهمو کشیدم سمت اتاق دکو.
تو راه هی با خودم کلنجار میرفتم. باید چی بهش میگفتم؟ چجوری عذرخواهی میکردم؟ اصلا چطوری باید شروع میکردم؟
به خودم که اومدم دیدم جلو در اتاق دکو ام. باید در میزدم؟ آره. مجبور بودم؟ آره...
خیلی خب
یه نفس عمیق کشیدم و زمزمه کردم" خیلی خب"
بعد در زدم...
- ۱۴۷
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط