صدایی از جهانم برنمی خیزد...

صدایی از جهانم برنمی خیزد...
صدایی شبیه به باد
که پنجره را می کوبد،
یا توپ کودکی که بی هوا
از دستش می افتد
و گلدان پژمرده ی خیالم را می شکند.
این روزها در سکوت زندگی می کنم.
و گاهی در سکوت
خواب فردای روشن را می بینم
روزی که پنجره را آفتاب می بوسد
و مادرم با تسبیح در دستش
دعای خیر مرا می خواند.
من امروزم را به جهان سپرده ام
و در سکوتش قصه های کودکی ام را میخوانم.
چه کودکانه باور کرده بودم
که یک روز کلاغ کوچک قصه ام
به خانه اش در دوردست ها خواهد رسید. #پگاه‌_دهقان
دیدگاه ها (۱)

در فراسوی خیالمآن جا که هیچ خیابانیوعده ی دیدار را نمی دهد.و...

{سناریوی شماره ۷ } || پارت نهم || نام سناریوی:《شوخی مرگبار...

بدون کامنت حرامه ۳۵

پرنسس اولیس: دختری که خودش را نمیشناخت

#پیامک2#فاطمیهشهادت حضرت فاطمه علیها السلام#ویژه_کانال_وگروه...

#پیامک_شهادت #حضرت_فاطمه_علیهاالسلامتقدیر زمانه در تب و تاب ...

#پیامک1#فاطمیهشهادت حضرت فاطمه علیها السلام#ویژه_کانال_وگروه...

#پیامک1#فاطمیهشهادت حضرت فاطمه علیها السلام#ویژه_کانال_وگروه...

#پیامک1#فاطمیهشهادت حضرت فاطمه علیها السلام#ویژه_کانال_وگروه...

#پیامک1#فاطمیهشهادت حضرت فاطمه علیها السلام#ویژه_کانال_وگروه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط