{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریوی شماره

{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت نهم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》

باکوگو (با صدایی بسیار آرام و خطرناک، هر کلمه را شمرده می‌گوید): 
... چی گفتی؟ ... مغزِ من ... جا به جا شده؟

میدوریا (با شو ناگهان می‌فهمد چه گفته، رنگ از صورتش می‌پرد، به عقب می‌پرد و دست‌هایش را بالا می‌گیرد): 
ا...اِ! نه نه نه! منظورم این نبود کاچان! واقعاً! من فقط... فقط گفتم نودل نمی‌سوزه! فقط همین! قصد بی‌احترامی نداشتم! ببخشید!

نویسنده: بدبخت میدوریا اگه من توی اون شرایط بودم نمیدونستم چی بکم گناه داره

*/باکوگو حالا کاملاً جلوی میدوریا ایستاده، قدش او را کاملاً تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. نگاهش سوراخ‌کننده است. چند ثانیه سکوت مرگبار. بعد، ناگهان، دستش را دراز می‌کند... و یکی از بسته‌های نودل را از دست میدوریا می‌قاپد!/*

باکوگو (با غُرّشی کوتاه): 
خفه‌شو و درستش کن. فقط... حواس‌ت به آب باشه. من نمی‌خوام نودل‌های لعنتی هم بهم بخندن.

*/باکوگو بسته نودل را روی پیش‌خان می‌کوبد و با قدم‌های سنگین به سمت میز آشپزخانه می‌رود و پشتش را به میدوریا می‌کند. شانه‌هایش هنوز منقبض است./*

*/میدوریا برای لحظه‌ای نفسش در سینه حبس شده. بعد، با لرزیدن دست‌ها، به سمت قابلمه آب جوش برمی‌گردد. صدای جوشیدن آب تنها صدای آشپزخانه است. بخار نودل فضای تنش‌زای آشپزخانه را پر می‌کند./*

*/بوی تند نودل‌های تند فضا را پر کرده. میدوریا دو کاسه را روی میز ناهارخوری کوچک آشپزخانه گذاشته: یکی را روبروی صندلی خودش، و دیگری را در سمت مقابل، جایی که باکوگو احتمالاً بنشیند. خودش بدون نگاه کردن به باکوگو، روی صندلی خودش می‌نشیند و پشتش را به سمت باکوگو می‌کند. کاسهٔ نودل داغ جلویش بخار می‌کند، اما او قاشق را برنمی‌دارد. چشمانش خیره به دیوار روبروست، چهره‌اش خسته و پژمرده است./*

*/میدوریا در افکارش غرق شده (صدای درونی):* 
*خدا یا... چرا من انقدر بدبختم؟... بیخیال. قراره دو هفته همین جوری باشه؟ خب... چرا اینجوری رفتار می‌کنه؟ خب البته... من عادت دارم... هیییی... آهههه... من خیلی خستم... اصلاً درک می‌کنه؟ از ساعت ۶ صبح تا ساعت ۹ شب تو بازار بودن یعنی چی؟... وای خدا... اونا شوخی کردن... من دارم جزاش رو می‌دممم؟*

*/چشمان میدوریا سنگین می‌شود. پلک‌هایش بی‌اختیار روی هم می‌افتند. سرش کم‌کم به سمت جلو خم می‌شود. تنفسش آرام و عمیق می‌گردد. در عرض چند دقیقه، از فرط خستگی جسمی و فشار روانی، روی میز آشپزخانه به خواب می‌رود. دستش زیر چانه‌اش است، موهای سبزش کمی روی صورتش ریخته./*

خب تشکر کنید ازم
وجداناً انقدر خوشحال میشم کامنتاتونو می‌خونم ۰-۰🎀
دیدگاه ها (۴۸)

من برگشتممممممم

ممنون این مدت نبودم حمایتم کردینننن :)))

سناریوی شماره ۷ }|| پارت هشتم ||   نام سناریوی:《شوخی مرگبار ...

سناریوی شماره ۷ } || پارت هفتم || نام سناریوی:《شوخی مرگبار...

هم اتاقی قدیمی-پارت-۴«باکوگو گرسنه اش نبود ولی برای وقت گذرا...

از خاکستر تا اشرار پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط