{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در فراسوی خیالم

در فراسوی خیالم
آن جا که هیچ خیابانی
وعده ی دیدار را نمی دهد.
و باد پنجره ی هیچ خانه ای را
در هم نمی کوبد.
به تو می اندیشم...
در کوچه های تنگ خیالم
تو را از دور می بینم
عطر پیراهنی که جای انگشتانم
روی دکمه هایش خالی مانده
در خیالم می پیچد.
صدایت را به خاطر می آورم
خیالم را بارها تکان می دهم
که راه رفتنت در باران
زیر کاج های سبز ، واقعی باشد.
به شعرهایم می اندیشم
به واژه هایی که در نبودنت
نوشته بودم.
در خانه ای که سالها انتظار را
زندگی کرده ام.
قدم هایت نزدیک میشود
صدای نفس هایت در سکوت خانه
تمام خواب هایم را تعبیر می کند.
خواب هایی که در قصه اش
بارها به تو رسیده بودم.
دستم را گرفته بودی
و درشالیزار سبز رویاهایمان
در آغوشت متولد شده بودم.
باران همچنان می بارد
در خیالم آمدنت شبیه قطره های باران
به سقف خانه می کوبد،
تو روبرویم ایستاده ای
چشم هایم در برق نگاهت روشن میشود.
چه زیبا این قصه به آخر می رسد.
تو از کوچه های خیالم
به خانه رسیده ای
و شمعدانی ها برگ هایشان
را باران سبز می کند.
شعرهایم را برایت میخوانم.
دست هایت استکان چای را
از دست هایم می گیرد.
و برای یک عمر در فراسوی خیالم
جای خاطره ی روزهای نبودنت
خالی می ماند. #پگاه_دهقان
دیدگاه ها (۱)

پدرم نیست ...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

عاشقانه های شبنم بیاد بابامحمدم

پاییز در راه استفصلِ شکفتنِ ترنم‌های عاشقانهدر کلبه‌ی شعر و ...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

🌷معلم شهید🌷آن‌ها نرفتند؛فقط از هیاهوی خاک، به آرامش افلاک کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط