{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤

جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خورد.

— بله؟

صدای تهیونگ از پشت خط بلند شد:
— داداش، کجایی؟ نیم ساعته منتظریم!

جیمین نگاهی به ات انداخت.
— سرم شلوغه.

تهیونگ: با چی؟ باز داری با ات دعوا می‌کنی؟ 😂

ات گوشی رو از دست جیمین قاپید.
— تهیونگ! بیا دوستت رو جمع کن، داره دیوونه‌م می‌کنه!

تهیونگ از خنده منفجر شد.
— خواهرزن، من خودم از دستش فرار می‌کنم! 😂

جیمین گوشی رو پس گرفت.
— خیلی خب، امشب می‌بینمت. اون موقع حسابت رو می‌رسم!

تماس رو قطع کرد و به ات خیره شد.

ات: چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ 😐

جیمین با لبخند گفت:
— امشب باهام میای بیرون.

ات: اگه نیام چی؟

جیمین دستش رو به طرفش دراز کرد.
— اون‌وقت مجبورم تمام شب رو اینجا بمونم و بهت نگاه کنم.

ات خندید.
— تو واقعاً غیرقابل‌تحملی!

جیمین دستش رو گرفت و گفت:
— ولی مال خودتی، خانومم. ❤️
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط