#تو_مطعلق_به_منی
#تو_مطعلق_به_منی
پارت_34
بعد آر دست کشیدن از ل.ام و زل زد تو چشمای اشکیم انگار دلش به رحم اومد و با همون صدای رو مخش گفت...
~چطور بود حال کردی؟
+چ....چی میگی عو*ضی؟
~خوشت نیومد گرل؟
+و....ولم...کن "سعی کردم خودمو از تو دستاش بکشم بیرون اما نشد"
~کجا...تازه شروع کردیم
~نگفتم خوشم نمیاد ازت؟!
~نگفتم بازی نکن با من؟!
+امم
~اما تو ادامه دادی
~رو مخم دویدی...
+تو زندگیمو نابود کردی...تا خواستم نفس بکشم...هق...مثل..یه زالو اومدی تو زندگیم...از غم من استفاده کردی تا خودت زندگی کنی اونوقت من جی کار کردم از خواستم رهام کنی...هق...تو چی...توجی کار کردی بیشتر عذابم دادی یونگی رو ازم گرفتی بد بختم کردی هااا چی میخوای ازم...
~ سوالای قشنگی پرسیدی اما مهم نیستن پاتو از گلیمت دراز تر نمیکنی لباساتو جمع کن برو میش خدمتکارا
با هولی که بهم داد خوردم به دیوار...جرعت حرف زدن نداشتم....قدرتشو نداشم... رفتم سمت اون اتاق لباسامو جمع کردم و رفتم سمت خدمتکارا...
با ورودم یه جوری نگام کردن که جرات سلام کردن نداشتم رفتم روی یک تخت سفت دراز کشیدم...تا صبح روی اون جون دادم...
پاشدم خواستم دوباره بخوابم که یادم آومد تو دیگه زندگی نمیکنی ات...لباس های چندش خدمتکاری رو پوشیم رفتم پایین با چیزی که دیدم...رنگ از رخساره بردم....
#اد_هوپی
پارت_34
بعد آر دست کشیدن از ل.ام و زل زد تو چشمای اشکیم انگار دلش به رحم اومد و با همون صدای رو مخش گفت...
~چطور بود حال کردی؟
+چ....چی میگی عو*ضی؟
~خوشت نیومد گرل؟
+و....ولم...کن "سعی کردم خودمو از تو دستاش بکشم بیرون اما نشد"
~کجا...تازه شروع کردیم
~نگفتم خوشم نمیاد ازت؟!
~نگفتم بازی نکن با من؟!
+امم
~اما تو ادامه دادی
~رو مخم دویدی...
+تو زندگیمو نابود کردی...تا خواستم نفس بکشم...هق...مثل..یه زالو اومدی تو زندگیم...از غم من استفاده کردی تا خودت زندگی کنی اونوقت من جی کار کردم از خواستم رهام کنی...هق...تو چی...توجی کار کردی بیشتر عذابم دادی یونگی رو ازم گرفتی بد بختم کردی هااا چی میخوای ازم...
~ سوالای قشنگی پرسیدی اما مهم نیستن پاتو از گلیمت دراز تر نمیکنی لباساتو جمع کن برو میش خدمتکارا
با هولی که بهم داد خوردم به دیوار...جرعت حرف زدن نداشتم....قدرتشو نداشم... رفتم سمت اون اتاق لباسامو جمع کردم و رفتم سمت خدمتکارا...
با ورودم یه جوری نگام کردن که جرات سلام کردن نداشتم رفتم روی یک تخت سفت دراز کشیدم...تا صبح روی اون جون دادم...
پاشدم خواستم دوباره بخوابم که یادم آومد تو دیگه زندگی نمیکنی ات...لباس های چندش خدمتکاری رو پوشیم رفتم پایین با چیزی که دیدم...رنگ از رخساره بردم....
#اد_هوپی
- ۶.۸k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط