(کشتار مافیا)
(کشتار مافیا)
«پارت 4
ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ بود و از سر خدمتکار پرسیدم جای که دمنوش درست میکنن رو بهم نشون بده رفتم همون جای که سر خدمتکار گفت و شروع کردم به درست کردن بعد از اینکه تموم کردم یکم از اون سم ریختم داخل لیوان
سوجین: دمنوش رئیس امادس
سر خدمتکار: بده ببرمش
سوجین: بفرمایید ببریدشون (سینی رو داد دست سر خدمتکار)
ویو سوجین: بلاخر تموم کردم کارمو رفتم به اتاق خدمتکارا و رو تخت دراز کشید که کم کم چشام گرم شد
(ویو فردا صبح)
ویو سوجین: باتابش نور خورشید از پنجره به رو صورتم چشمامو کم کم باز کردم و بیدار شدم از روی تخت بلند شدم رفتم سرویس کارای لازم رو کردم اومدم بیرون لباس هارو پوشیدم رفتم از اتاق خدمتکارا بیرون اومدم رفتم سمت عمارت (در حال رفتن به داخل عمارت)
ویو سر خدمتکار: وقتی دیدم میسو اومد به سرعت رفتم پیشش دستش رو گرفتم بردم سمت آشپزخونه و یه سیلی محکم زدم تو گوشش
ویو سوجین: وقتی رسیدم به داخل عمارت سر خدمتکار داشت به سرعت میومد سمتم و محکم دستمو گرفت برد سمت آشپزخونه و یه لحظه یه طرف صورتم سوزشی حس که با یه نگاه جدی سرد نگاهش کردم
ویو سر خدمتکار: وقتی میسو اونطوری نگاهم کردم لرزشی تمام بدنم رو گرفت
سر خدمتکار: خانم کیم میسو دیشب تو اون دمنوش لعنتی چی ریختی بودی
سوجین: ایششش لعنتی لو رفتم(داخل ذهنش)
سوجین: من؟ ( همون نگاه سرد جدی)
سر خدمتکار: بله شما
سوجین پوزخند زد رفت سمت سر خدمتکار و نزدیکش و کنار گوشش گفت
سوجین: مهم نیست که چی ریختم مهم اینکه مُرد باشه
بعد از سر خدمتکار یکم فاصله گرفت چاقوی رو که روی میزی که کنارش بود رو ورداشت چاقو رو به سرعت رو گلو سر خدمتکار کشید که خونش ریخت و افتاد روی زمین و کمی از خونش ریخت روی صورت سوجین
سوجین: لعنتی ریخت روی صورتم ایش
چاقو رو انداخت پایین و به سونگهوا زنگ زد
سونگهوا: سلام سوجین
سوجین: اومدی
سونگهوا: آره تو کارت رو تموم کردی
سوجین: آره تمومه(سرد)
سونگهوا: پس میتونی بری
سوجین بدون اینکه جواب بده گوشی رو قطع کرد
و از در پشتی عمارت رفت بیرون و سونگهوا و چندنفر از باند رو دید
سوجین: رسیدین(سرد)
سونگهوا: اونم به موقع
سوجین: خب شماهم کار رو تمام کنید منم با این ماشین به شهر برمیگردم (سرد)
سونگهوا: باشه
ویو سوجین: سوار ماشین شدم و به سمت شهر حرکت کردم
پایان پارت 4
امیدوارم که خوشتون اومده باشه ✨
«پارت 4
ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ بود و از سر خدمتکار پرسیدم جای که دمنوش درست میکنن رو بهم نشون بده رفتم همون جای که سر خدمتکار گفت و شروع کردم به درست کردن بعد از اینکه تموم کردم یکم از اون سم ریختم داخل لیوان
سوجین: دمنوش رئیس امادس
سر خدمتکار: بده ببرمش
سوجین: بفرمایید ببریدشون (سینی رو داد دست سر خدمتکار)
ویو سوجین: بلاخر تموم کردم کارمو رفتم به اتاق خدمتکارا و رو تخت دراز کشید که کم کم چشام گرم شد
(ویو فردا صبح)
ویو سوجین: باتابش نور خورشید از پنجره به رو صورتم چشمامو کم کم باز کردم و بیدار شدم از روی تخت بلند شدم رفتم سرویس کارای لازم رو کردم اومدم بیرون لباس هارو پوشیدم رفتم از اتاق خدمتکارا بیرون اومدم رفتم سمت عمارت (در حال رفتن به داخل عمارت)
ویو سر خدمتکار: وقتی دیدم میسو اومد به سرعت رفتم پیشش دستش رو گرفتم بردم سمت آشپزخونه و یه سیلی محکم زدم تو گوشش
ویو سوجین: وقتی رسیدم به داخل عمارت سر خدمتکار داشت به سرعت میومد سمتم و محکم دستمو گرفت برد سمت آشپزخونه و یه لحظه یه طرف صورتم سوزشی حس که با یه نگاه جدی سرد نگاهش کردم
ویو سر خدمتکار: وقتی میسو اونطوری نگاهم کردم لرزشی تمام بدنم رو گرفت
سر خدمتکار: خانم کیم میسو دیشب تو اون دمنوش لعنتی چی ریختی بودی
سوجین: ایششش لعنتی لو رفتم(داخل ذهنش)
سوجین: من؟ ( همون نگاه سرد جدی)
سر خدمتکار: بله شما
سوجین پوزخند زد رفت سمت سر خدمتکار و نزدیکش و کنار گوشش گفت
سوجین: مهم نیست که چی ریختم مهم اینکه مُرد باشه
بعد از سر خدمتکار یکم فاصله گرفت چاقوی رو که روی میزی که کنارش بود رو ورداشت چاقو رو به سرعت رو گلو سر خدمتکار کشید که خونش ریخت و افتاد روی زمین و کمی از خونش ریخت روی صورت سوجین
سوجین: لعنتی ریخت روی صورتم ایش
چاقو رو انداخت پایین و به سونگهوا زنگ زد
سونگهوا: سلام سوجین
سوجین: اومدی
سونگهوا: آره تو کارت رو تموم کردی
سوجین: آره تمومه(سرد)
سونگهوا: پس میتونی بری
سوجین بدون اینکه جواب بده گوشی رو قطع کرد
و از در پشتی عمارت رفت بیرون و سونگهوا و چندنفر از باند رو دید
سوجین: رسیدین(سرد)
سونگهوا: اونم به موقع
سوجین: خب شماهم کار رو تمام کنید منم با این ماشین به شهر برمیگردم (سرد)
سونگهوا: باشه
ویو سوجین: سوار ماشین شدم و به سمت شهر حرکت کردم
پایان پارت 4
امیدوارم که خوشتون اومده باشه ✨
- ۴۲۴
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط