رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_22
فصل یازدهم | زیرزمین
پلههای زیرزمین در انتهای راهرو بودند.
چان چراغ را روشن کرد.
پلهها باریک و قدیمی بودند.
چانگبین اول رفت.
هان پشت سرش حرکت کرد.
— چرا همیشه من باید وسط باشم؟
چانگبین گفت:
— چون اگه جلو باشی میترسی.
— اگه وسط باشم هم میترسم.
سونگمین گفت:
— پس بهترین جا برای تو وسطه.
هان آهسته گفت:
— من از منطق تو خوشم نمیاد.
پایین رفتند.
هوای زیرزمین سردتر بود.
دیوارها نم داشتند.
یک لامپ قدیمی از سقف آویزان بود و هر چند ثانیه یکبار خاموش و روشن میشد.
فلیکس آرام گفت:
— اینجا خیلی قدیمیه.
لینو به دیوارها نگاه کرد.
— احتمالاً سالهاست کسی ازش استفاده نکرده.
هیونجین ناگهان ایستاد.
فلیکس هم ایستاد.
— چی شد؟
هیونجین به سمت چپ نگاه کرد.
— اونجا.
یک در چوبی قدیمی در انتهای زیرزمین بود.
هیونجین به آن نزدیک شد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
چند لحظه مکث کرد.
فلیکس پرسید:
— بازش کنیم؟
هیونجین گفت:
— آره.
در را باز کردند.
اتاق کوچکی پشت آن بود.
داخلش چند جعبهی قدیمی، یک میز و یک دستگاه ضبط صوت قرار داشت.
هان با دیدن دستگاه گفت:
— نه.
چان پرسید:
— چی؟
— باز هم نوار؟
لینو دستگاه را بررسی کرد.
— این یکی روشن نیست.
چان نفس راحتی کشید.
اما همان لحظه...
دستگاه خودش روشن شد.
کلیک.
همه خشکش زدند.
نوار شروع به چرخیدن کرد.
صدای خشخش.
بعد...
صدای یک پسر جوان.
صدایی که این بار برای هیونجین آشنا بود.
— اگر دوباره برگشتی...
هیونجین آهسته گفت:
— این صدا...
صدا ادامه داد:
— یعنی چیزی رو فراموش کردی.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
— میشناسیش؟
هیونجین جواب نداد.
صدای نوار دوباره آمد:
— اگر دنبال جواب میگردی، به اتاق بالا برنگرد.
مکث.
— جواب پایینتره.
چان به زیرزمین نگاه کرد.
هان آهسته گفت:
— پایینتر از این؟
صدای نوار:
— جایی که اولین بار...
نوار خش افتاد.
صدا قطع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد فقط یک جمله باقی ماند:
— هیونجین، تو نباید فلیکس رو میدیدی.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین کاملاً بیحرکت مانده بود.
— چرا؟
صدای نوار دوباره پخش شد.
اما این بار...
صدای یک نفر دیگر بود.
صدای فلیکس.
— ولی من تو رو دیدم.
هیونجین آرام عقب رفت.
چهرهاش پر از ناباوری شد.
فلیکس زمزمه کرد:
— من...
صدای نوار ادامه داد:
— و این بار، دیر نکن.
نوار متوقف شد.
سکوت زیرزمین را پر کرد.
چان آرام پرسید:
— هیونجین...
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
— اون شب...
مکث کرد.
— من فکر میکردم تو منو ندیدی.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
— ولی شاید...
نگاهش روی دستگاه ضبط ثابت ماند.
— شاید تو منو دیده بودی.
و در همان لحظه، از پشت دیوار زیرزمین...
صدای سه ضربه آمد.
تق.
تق.
تق.
این بار...
هیچکس شوخی نکرد.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_22
فصل یازدهم | زیرزمین
پلههای زیرزمین در انتهای راهرو بودند.
چان چراغ را روشن کرد.
پلهها باریک و قدیمی بودند.
چانگبین اول رفت.
هان پشت سرش حرکت کرد.
— چرا همیشه من باید وسط باشم؟
چانگبین گفت:
— چون اگه جلو باشی میترسی.
— اگه وسط باشم هم میترسم.
سونگمین گفت:
— پس بهترین جا برای تو وسطه.
هان آهسته گفت:
— من از منطق تو خوشم نمیاد.
پایین رفتند.
هوای زیرزمین سردتر بود.
دیوارها نم داشتند.
یک لامپ قدیمی از سقف آویزان بود و هر چند ثانیه یکبار خاموش و روشن میشد.
فلیکس آرام گفت:
— اینجا خیلی قدیمیه.
لینو به دیوارها نگاه کرد.
— احتمالاً سالهاست کسی ازش استفاده نکرده.
هیونجین ناگهان ایستاد.
فلیکس هم ایستاد.
— چی شد؟
هیونجین به سمت چپ نگاه کرد.
— اونجا.
یک در چوبی قدیمی در انتهای زیرزمین بود.
هیونجین به آن نزدیک شد.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
چند لحظه مکث کرد.
فلیکس پرسید:
— بازش کنیم؟
هیونجین گفت:
— آره.
در را باز کردند.
اتاق کوچکی پشت آن بود.
داخلش چند جعبهی قدیمی، یک میز و یک دستگاه ضبط صوت قرار داشت.
هان با دیدن دستگاه گفت:
— نه.
چان پرسید:
— چی؟
— باز هم نوار؟
لینو دستگاه را بررسی کرد.
— این یکی روشن نیست.
چان نفس راحتی کشید.
اما همان لحظه...
دستگاه خودش روشن شد.
کلیک.
همه خشکش زدند.
نوار شروع به چرخیدن کرد.
صدای خشخش.
بعد...
صدای یک پسر جوان.
صدایی که این بار برای هیونجین آشنا بود.
— اگر دوباره برگشتی...
هیونجین آهسته گفت:
— این صدا...
صدا ادامه داد:
— یعنی چیزی رو فراموش کردی.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
— میشناسیش؟
هیونجین جواب نداد.
صدای نوار دوباره آمد:
— اگر دنبال جواب میگردی، به اتاق بالا برنگرد.
مکث.
— جواب پایینتره.
چان به زیرزمین نگاه کرد.
هان آهسته گفت:
— پایینتر از این؟
صدای نوار:
— جایی که اولین بار...
نوار خش افتاد.
صدا قطع شد.
چند ثانیه سکوت.
بعد فقط یک جمله باقی ماند:
— هیونجین، تو نباید فلیکس رو میدیدی.
فلیکس به هیونجین نگاه کرد.
هیونجین کاملاً بیحرکت مانده بود.
— چرا؟
صدای نوار دوباره پخش شد.
اما این بار...
صدای یک نفر دیگر بود.
صدای فلیکس.
— ولی من تو رو دیدم.
هیونجین آرام عقب رفت.
چهرهاش پر از ناباوری شد.
فلیکس زمزمه کرد:
— من...
صدای نوار ادامه داد:
— و این بار، دیر نکن.
نوار متوقف شد.
سکوت زیرزمین را پر کرد.
چان آرام پرسید:
— هیونجین...
هیونجین به فلیکس نگاه کرد.
— اون شب...
مکث کرد.
— من فکر میکردم تو منو ندیدی.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
— ولی شاید...
نگاهش روی دستگاه ضبط ثابت ماند.
— شاید تو منو دیده بودی.
و در همان لحظه، از پشت دیوار زیرزمین...
صدای سه ضربه آمد.
تق.
تق.
تق.
این بار...
هیچکس شوخی نکرد.
- ۲۴۱
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط