{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت11

قسمت11

– اترین ولم کن .. چی کار میکنی روانی؟ با یه حرکت سریع منو انداخت روی شونش. – تا تو باشی که واسه ی من دم در نیاری! با مشت می کوبیدم به پشتش. – ولم کن روانی! ..عقده ای! – ببین هرچی الان یگی بر علیه خودت استفاده میشه! پس بهتره ببندی در اون تالار اندیشه رو.شروع کردم به جیغ زدن. – بابا یکی منو از دست این روانی نجات بده .. دلارام .. ارمین. وارد خونه شدیم. دلارام و ارمین اومدم سمتم. – اترین .. – شماها دخالت نکنین این یه مسئله ی شخصی! – دروغ میگه ! نزارین منو ببره.یه دونه محکم زد به باسنم.جیغم رفت هوا! –بابا یکی منو از دست این زنجیره ای نجات بده! .. توروخدااا! یهو منو گذاشت پایین. تو اتاقش بودیم محکم به سینش زدم. – روانــــــی! و خواستم در برم که بازومو گرفت و منو کوبوند به دیوار! – آآآآآآخ! بابا تو چت شده ؟ نکنه سگ گازت گرفته ! دوباره خواستم در برم که دستشو گذاشت کنار گوشم.با خونسردی تمام گفت : یادم نمیاد بهت اجازه داده باشم که بری! با حرص اداشو در آوردم. – کی به اجازه ی تو نیاز داره؟ - همه ی دزدا! نمی دونم چرا ولی مطمئنا اینو برای اینکه حرص منو در بیاره گفت. – تو یه اشغال .. روانی مریضی! خواستم از اون سمت برم که اون یکی دستشم گذاشت روی دیوار. کاملا گیر کرده بودم. دوطرفم دستاش بود که روی دیوار گذاشته بود و خودشم جلوم. فقط می تونستم از زیر برم که اونم فهمید و بهم نزدیک تر شد. –کجا می خوای بری خانم دزده؟- خانم دزده عمته! .. – تویی! –عمته! یهو نزدیک تر شد.مثل زمانی بود که داری شنا میزنی.و الان ارنجتو خم کردی تا به زمین نزدیک شی با ابن تفاوت که به جای زمین من قرار داشتم. صورتش فاصله یکمی باهام داشت. نفسشو روی لبام حس میکردم. حس کردم وجودم گر گرفت..انگار که توی کوره گذاشته باشنم. قلبم با صدای بالا میزد.انگار که داره از جاش بیرون میاد. – وقتی میگم تویی یعنی تویی! –اصلا میدونی چیه .. جواب ابلهان.. نزدیک تر شد و باصدای ارومی گفت : این حرفتو نشنیده میگیرم! منو بگو که چه حالی داشتم.محکم خودمو به دیوار چسبونده بودم و وقتی نزدیک تر می شد خودمو بیشتر به دیوار فشار میدادم. – من .. نیازی ندارم. – جدی؟خودت گفتی نیازی به بخشش من نداری یادت باشه ها!! چشماش روی صورتم چرخید و کم کم به سمت لبهام رفت و وایستاد.یا خدا نکنه این از این غلطا بکنه! منم که مــــاست! یهو وا میرم. چشمامو محکم به هم فشار دادم. – ازم فاصله بگیر!– چرا؟صداش ارووم تر بود. جوابشو ندادم. - .. نکنه می ترسی که .. چشمامو باز کردم. بهم نگاه کرد و خندید.عقب رفت. اووف! نفسو بیرون دادم یه لحظه گفتم الانه که دستم رو بشه! – یه روز حالتو میگیرم!و با حرص از اتاق بیرون رفتم.منتظر پست های بعدی باشید ...




روی کاناپه نشسته بودم. – حالا اسمش چی هست ارمین؟ - سیمیستر. – خیلی ترسناکه؟ - نمی دونم. پسره که میگفت ترسناکه. سی دی روی توی درایو گذاشت و به سمت مبل سه نفرهه رفت و نشست. دلارام هم با یه کاسه ی بزرگ پاپ کورن اومد تو . ارمین : به به! چه گلی چه سنبلی! بیا پیش خودم عشقم! دلارام به سمت ارمین رفت و کاسه رو بهش داد. – واه واه ! په من چی؟ - یه دقیقه صبر کن دختر! و دوباره به سمت اشپزخونه رفت.یه دقیقه بعد با یه کاسه متوسط برگشت. – بیا اینم مال تو! – جیگرتو خانم! و رفت به سمت دیوار و چراغارو خاموش کرد. بعد به سمت ارمین رفت و کنارش نشست. – اِ ! یعنی من تنها ببینم؟ارمین : اون دیگه مشکل تو! می خواستی یکی رو با خودت بیاری! – مگه دیوونم؟ دلی : یعنی من دیوونم؟ - معلومه! ببین من چقدر آزاد دارم برای خودم می چرخم! چیه شوهر؟ ارمین : هیسسسس! فیلم شروع شد بزارین برای بعد. و ساکت شدیم به تلویزیون نگاه کردیم.همینطور که داشتم پاپ کورن میخوردم، محو تلویزیون شده بودم. آخه جای حساسش بود. مرده داشت با چمن زنی از روی دختره رد میشد که یهو دستی رو توی ظرف پاپ کورنم حس کردم.جیغ کشیدم. پشت منم دلارام جیغ کشید. ارمین سیخ وایستاد. منم ظرفو روی مبل گذاشتم و از جام بلند شدم. دلارامم سریع دوید سمت دیوار و چراغارو زد.ارمین فیلمو نگه داشت.دلارام : ای تو روحت اترین! اترین که پاپ کورن به سمت دهنش برده بود مات مارو نگاه کرد. – اَه ! خوب داداش من یه اِهنی اوهونی! همینطوری عین جن پیدات نشه! دوباره هممنون برگشتیم سر جاهامون. منم با حرص ظرفو از اترین گرفتم و شروع به خوردن کردم.روی مبل یه نفره نمی تونستم بشینم ، راحت نبودم برای همین ترجیح دادم کنار اترین بشینم. با اینکه هنوز از دستش عصبانی بودم ولی خوب بحث یه ساعت فیلم دیدن بود. دوباره دستشو دراز کرد.کاسه رو کشیدم اونور و عصبانی نگاش کردم.دستشو کشید و چیزی نگفت.یه یه دقیقه نکشید که از کارم ناراحت شدم. چی کار کنم ادم دلسوزیم! کاسه رو گرفتم سمتش. نزدیک تر شد و دستشو سمتش برد و یه م
دیدگاه ها (۱)

رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part6دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیو...

رمان تهیونگ

پارت ۴

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

ادامه پارت ۳۴

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶²انقدر نزدیک بود که می‌تونستم گرمای نف...

[چند پارتی]

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط