رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
رمان:آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
#part6
دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیوار تختتت منو به سمت تخت برد
محکم خواستم دستمو بکشم بیرون
که یهو محکم بغلم کرد و منو فشرد به خودش
من از ۱۰۰متری ی پسر رد میشدم
قلبم میومد تو حلقم حالا چرا الان
با اینکه تو بغل ی پسرم انقد آرومم
چراه؟؟!
منو از خودش جدا کرد و گوشه تخت ایستاد نشستم رو تخت دو انگشتش رو
گذاشت رو قفسه سینم و درازم کرد
پتوعم روم کشید و رفت سمت پنجره
ببینم من زیادی منحرفم یا مشکل ازونه
حالا هرچی گوشیمو از جیبم درآوردم
داداشم پی ام داده بود پیامو باز کردم
Dadash🩵:سلام من نمیتونم بیام امشب خوب بخوابی شب خوش
خدا لعنتت کنه نیما الان من چجوری خوب بخوابم تو فکر بودم که صدای بسته شدن در اومد
اولش فک کردم رفت ولی نرفته بود
پنجره رو باز کرد و به سیگارش فندک زد روی صندلی کنار پنجره نشسته بود
فک کردم چیکا کنم بره
پاشدم و با اخم رفتم چراغو خاموش کردم بدون نگا بهش رفتم به سمت تخت سنگینی نگاشو روم حس میکردم
همین که خواستم دراز بکشم مچ دستمو گرفت هولم داد به سمت دیوار و دستشو به دیوار تکیه زد تو صورتم خم شد دندوناشو داشت روهم فشار میداد
رگ کنار سرش باد کرده بود و کل صورتش قرمز شده بود تو تاریکی اینجوری بود دیگه تو نور چی باشه
اخه عصبی شدن اونم بخاطر ی لامپ
سعید:ببین بخوای با من لج کنی منم کم نمیارما سرم درد میکنه واسه اینکارا
همینجور بهم زل زده بود و منم ترسیده بودم نگاش خیلی بد بود چیکار میتونستم بکنم جز اینکه با مشت برم تو صورتش
بله با مشت رفتم تو صورتش رفت عقب و با دوتا دستاش صورتشو گرفت
ترسیدم رفتم سمتش که کاش نمیرفتم
چون... .
#part6
دستمو گرفت و به سمت نه صندلی نه دیوار تختتت منو به سمت تخت برد
محکم خواستم دستمو بکشم بیرون
که یهو محکم بغلم کرد و منو فشرد به خودش
من از ۱۰۰متری ی پسر رد میشدم
قلبم میومد تو حلقم حالا چرا الان
با اینکه تو بغل ی پسرم انقد آرومم
چراه؟؟!
منو از خودش جدا کرد و گوشه تخت ایستاد نشستم رو تخت دو انگشتش رو
گذاشت رو قفسه سینم و درازم کرد
پتوعم روم کشید و رفت سمت پنجره
ببینم من زیادی منحرفم یا مشکل ازونه
حالا هرچی گوشیمو از جیبم درآوردم
داداشم پی ام داده بود پیامو باز کردم
Dadash🩵:سلام من نمیتونم بیام امشب خوب بخوابی شب خوش
خدا لعنتت کنه نیما الان من چجوری خوب بخوابم تو فکر بودم که صدای بسته شدن در اومد
اولش فک کردم رفت ولی نرفته بود
پنجره رو باز کرد و به سیگارش فندک زد روی صندلی کنار پنجره نشسته بود
فک کردم چیکا کنم بره
پاشدم و با اخم رفتم چراغو خاموش کردم بدون نگا بهش رفتم به سمت تخت سنگینی نگاشو روم حس میکردم
همین که خواستم دراز بکشم مچ دستمو گرفت هولم داد به سمت دیوار و دستشو به دیوار تکیه زد تو صورتم خم شد دندوناشو داشت روهم فشار میداد
رگ کنار سرش باد کرده بود و کل صورتش قرمز شده بود تو تاریکی اینجوری بود دیگه تو نور چی باشه
اخه عصبی شدن اونم بخاطر ی لامپ
سعید:ببین بخوای با من لج کنی منم کم نمیارما سرم درد میکنه واسه اینکارا
همینجور بهم زل زده بود و منم ترسیده بودم نگاش خیلی بد بود چیکار میتونستم بکنم جز اینکه با مشت برم تو صورتش
بله با مشت رفتم تو صورتش رفت عقب و با دوتا دستاش صورتشو گرفت
ترسیدم رفتم سمتش که کاش نمیرفتم
چون... .
- ۹۴
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط