پارت ۱
پارت ۱
ویو جونگ کوک:صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و رفتم پایین صبحانه اماده کردم و خوردم.بعد رفتم یه دوش ۳۰ دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون لباسام رو پوشیدم و یکم گوشی دیدم.
ساعت نزدیکای ۷ بود که بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم به سمت بار.
.....
ویو تهیونگ:تو خواب ناز بودم که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم .
جیمین بود.(جیمین دوست تهیونگ و همکارشه که همسن تهیونگه)
تهیونگ:چیهههه.از خواب بیدارم کردییی.
جیمین با خنده:ببخشید آقای خوابالو.تقصیر من نیست که شما امروز باید بری محموله تحویل بگیری و بعدشم باید بری بار و قمار کنیییی.
تهیونگ مثل برق گرفته ها از خواب بلند شد و ساعت رو دید:(۳:۴۰)
تهیونگ:چرا زود تر زنگ نزدییی
جیمین:همین الان داشتی می خوردی منو.
تهیونگ:باشه خدافظ من برم حاضر شم.
جیمین:خدافظظظ...
...
بعد از مکالمشون.
ویو تهیونگ:بلند شدم رفتم حموم و یه کت شلوار مشکی پوشیدمو با بادیگارد هام به سمت ون حرکت کردیم.
اول رفتیم به سمت باند و محموله هارو تحویل گرفتیم
ساعت نزدیک هفت بود.
به سمت بار حرکت کردیم.
....
ویو جونگ کوک:رسیدن بار و رفتم داخل که رئیس باند منو صدا زد که برم پیشش.
رئیس(آقای هوانگ):جونگ کوک پسرم،امشب یه گروه مافیایی می خوان بیان اینجا تا قمار کنن.توهم باید بری سفارششون رو بگیری بعدش هم ببری.
جونگ کوک زبونش بند اومد و فقط به رئیسش زل زد.
اقای هوانگ:می دونم پسرم،ترسناکه،ولی...لطفا...باید بری.
جونگ کوک:باشه آقای هوانگ.(ناراحت)
....
گروه مافیایی تهیونگ و رقیبش اومدن.
ویو جونگ کوک:صبح ساعت ۱۰ بیدار شدم و رفتم پایین صبحانه اماده کردم و خوردم.بعد رفتم یه دوش ۳۰ دیقه ای گرفتم و اومدم بیرون لباسام رو پوشیدم و یکم گوشی دیدم.
ساعت نزدیکای ۷ بود که بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتم به سمت بار.
.....
ویو تهیونگ:تو خواب ناز بودم که با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم .
جیمین بود.(جیمین دوست تهیونگ و همکارشه که همسن تهیونگه)
تهیونگ:چیهههه.از خواب بیدارم کردییی.
جیمین با خنده:ببخشید آقای خوابالو.تقصیر من نیست که شما امروز باید بری محموله تحویل بگیری و بعدشم باید بری بار و قمار کنیییی.
تهیونگ مثل برق گرفته ها از خواب بلند شد و ساعت رو دید:(۳:۴۰)
تهیونگ:چرا زود تر زنگ نزدییی
جیمین:همین الان داشتی می خوردی منو.
تهیونگ:باشه خدافظ من برم حاضر شم.
جیمین:خدافظظظ...
...
بعد از مکالمشون.
ویو تهیونگ:بلند شدم رفتم حموم و یه کت شلوار مشکی پوشیدمو با بادیگارد هام به سمت ون حرکت کردیم.
اول رفتیم به سمت باند و محموله هارو تحویل گرفتیم
ساعت نزدیک هفت بود.
به سمت بار حرکت کردیم.
....
ویو جونگ کوک:رسیدن بار و رفتم داخل که رئیس باند منو صدا زد که برم پیشش.
رئیس(آقای هوانگ):جونگ کوک پسرم،امشب یه گروه مافیایی می خوان بیان اینجا تا قمار کنن.توهم باید بری سفارششون رو بگیری بعدش هم ببری.
جونگ کوک زبونش بند اومد و فقط به رئیسش زل زد.
اقای هوانگ:می دونم پسرم،ترسناکه،ولی...لطفا...باید بری.
جونگ کوک:باشه آقای هوانگ.(ناراحت)
....
گروه مافیایی تهیونگ و رقیبش اومدن.
- ۵۴۵
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط