اینم قسمت جدید و همین نظرتون رو بگید
قسمت ۲۱ _ به دنبال قدرت تاریکی
اتاق تاریک و ساکت بود. فقط نور ضعیف شمعی گوشه میز، سایههایی لرزان روی دیوار میانداخت.
جین روی صندلی نشسته بود و زهل، که همه فکر میکردن اسمش "جیسونه"، دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. هوا سنگین بود... تا وقتی که تاریکی خودش رو نشون داد.
تاریکی:
«خب گوش کنین... تیکهی اولم رو پیدا کردم. بعد از کلی تمرکز، حسش کردم. شمال، توی حلقه تخریبشدهی دروغ.»
جین فوراً صاف نشست.
جین:
«چی؟ اونجا محل سکونت یکی از بچههای خاندان گویشاست...»
تاریکی قدمی جلو اومد. سایهها پشت سرش میلولیدن.
تاریکی:
«آره، واسه همین اونجان. بیشتر خاندانهای سلطنتی تو جاهایی زندگی میکنن که یه تکه از بدن من اونجا دفنه شده. نیروی تاریکی بیشتری جذب میکنن، قویتر میشن... اینم راز قدرتاشونه.»
جین و زهل نگاه معنیداری به هم انداختن.
جین و زهل با هم:
«خب... مثل اینکه یه مأموریت جدید داریم.»
صحنه عوض میشه.
لابی هتل هزبین.
جین با قدمهای محکم از پلهها پایین میاد. همه اونجا هستن: چارلی، واگی، انجل داست، الستر، نیفتی، هاسک، و حتی شرپنجس که یه لیوان قهوهی عجیب تو دستشه.
جین (رو به جمع):
«چند روزی نیستیم. یه کاری پیش اومده، مهمه. برمیگردیم، ولی مراقب اینجا باشید مخسوسن تو الستر .»
واگی با تعجب نگاهش میکنه، اما چیزی نمیپرسه. الستر فقط یه لبخند خفیف میزند اما معلومه بزور داره خشم خودش رو کنترل میکنه .
انجل زمزمه میکنه:
« باز قرار چی بشه ...»
جین و زهل، بدون حرف اضافهای، از در خارج میشن.
ساعتها بعد. جایی در مسیر حلقهی دروغ.
باد سرد میوزه. جین کت گرم و نرم رو سفت دور خودش پیچیده. مه یخزده همهجا رو پوشونده.
جین:
«زهل، خوب گوش بده. خاندان گویشا یکی از خاندانهای ریشهدار و مهمه. یکی از بچههاشون، استلاس، اخیراً از خاندان بیرون افتاده.»
زهل (متعجب):
«واسه چی؟»
جین:
«عاشق یه ایپ شده.»
زهل (با ناباوری):
«چی؟ ایپ؟ اونم یکی از وارثهای گویشا؟ جهنم داره به کجا کشیده میشه…»
جین (بیتفاوت):
«زیاد مهم نیست خیر سرت یه زمان یه ارتش رو رهبری میکردی ولی الان یه تخت خواب نداری برای خودت . الان هدفمون مهمونیایه که ِاستلا ــ یکی دیگه از بچههای گویشا ــ تو قصر یخی برگزار میکنه.»
زهل:
«فهمیدم. سر بقیه رو گرم میکنم، تو هم میری سراغ زیرزمین.»
جین (لبخند نیمهشیطانی):
«دقیقاً. وقتشه وارد قصر بشیم...»
(ادامه دارد...). (نوکرم👍)
اتاق تاریک و ساکت بود. فقط نور ضعیف شمعی گوشه میز، سایههایی لرزان روی دیوار میانداخت.
جین روی صندلی نشسته بود و زهل، که همه فکر میکردن اسمش "جیسونه"، دست به سینه به دیوار تکیه داده بود. هوا سنگین بود... تا وقتی که تاریکی خودش رو نشون داد.
تاریکی:
«خب گوش کنین... تیکهی اولم رو پیدا کردم. بعد از کلی تمرکز، حسش کردم. شمال، توی حلقه تخریبشدهی دروغ.»
جین فوراً صاف نشست.
جین:
«چی؟ اونجا محل سکونت یکی از بچههای خاندان گویشاست...»
تاریکی قدمی جلو اومد. سایهها پشت سرش میلولیدن.
تاریکی:
«آره، واسه همین اونجان. بیشتر خاندانهای سلطنتی تو جاهایی زندگی میکنن که یه تکه از بدن من اونجا دفنه شده. نیروی تاریکی بیشتری جذب میکنن، قویتر میشن... اینم راز قدرتاشونه.»
جین و زهل نگاه معنیداری به هم انداختن.
جین و زهل با هم:
«خب... مثل اینکه یه مأموریت جدید داریم.»
صحنه عوض میشه.
لابی هتل هزبین.
جین با قدمهای محکم از پلهها پایین میاد. همه اونجا هستن: چارلی، واگی، انجل داست، الستر، نیفتی، هاسک، و حتی شرپنجس که یه لیوان قهوهی عجیب تو دستشه.
جین (رو به جمع):
«چند روزی نیستیم. یه کاری پیش اومده، مهمه. برمیگردیم، ولی مراقب اینجا باشید مخسوسن تو الستر .»
واگی با تعجب نگاهش میکنه، اما چیزی نمیپرسه. الستر فقط یه لبخند خفیف میزند اما معلومه بزور داره خشم خودش رو کنترل میکنه .
انجل زمزمه میکنه:
« باز قرار چی بشه ...»
جین و زهل، بدون حرف اضافهای، از در خارج میشن.
ساعتها بعد. جایی در مسیر حلقهی دروغ.
باد سرد میوزه. جین کت گرم و نرم رو سفت دور خودش پیچیده. مه یخزده همهجا رو پوشونده.
جین:
«زهل، خوب گوش بده. خاندان گویشا یکی از خاندانهای ریشهدار و مهمه. یکی از بچههاشون، استلاس، اخیراً از خاندان بیرون افتاده.»
زهل (متعجب):
«واسه چی؟»
جین:
«عاشق یه ایپ شده.»
زهل (با ناباوری):
«چی؟ ایپ؟ اونم یکی از وارثهای گویشا؟ جهنم داره به کجا کشیده میشه…»
جین (بیتفاوت):
«زیاد مهم نیست خیر سرت یه زمان یه ارتش رو رهبری میکردی ولی الان یه تخت خواب نداری برای خودت . الان هدفمون مهمونیایه که ِاستلا ــ یکی دیگه از بچههای گویشا ــ تو قصر یخی برگزار میکنه.»
زهل:
«فهمیدم. سر بقیه رو گرم میکنم، تو هم میری سراغ زیرزمین.»
جین (لبخند نیمهشیطانی):
«دقیقاً. وقتشه وارد قصر بشیم...»
(ادامه دارد...). (نوکرم👍)
- ۱۴.۶k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط