پارت ۴۱
ساعت ۲ نصف شب. یهو، یه صدای انفجار آروم از طبقهی پایین اومد. همهجا تاریک شد. برق کل ساختمون قطع شد.
از خواب پریدم. تو تاریکی مطلق بودم.
· ت... تهیونگ؟
صدایی نیومد. قلبم ایستاد. از تخت پایین اومدم. دستم رو جلو گرفتم. قدم به قدم.
· تهیونگ؟ کجایی؟
یهو، پایم به چیزی گیر کرد. با یه جیغ، تعادلم رو از دست دادم و افتادم. روی یه چیز نرم و سفت. یه نالهی آروم شنیدم.
& اوف...
· ت... تهیونگ؟!
دستم رو گذاشتم روی سینهش. زیرم بود. من روش افتاده بودم. صورتم انقدر نزدیک صورتش بود که گرمای نفسش رو حس میکردم.
& لعنت بهت! ...
رنگم پرید. سریع خواستم بلند شم، ولی تو تاریکی دستم رو اشتباهی گذاشتم روی صورتش. انگشتم به لبش خورد. هر دو یه لحظه خشک شدیم.
یهو، گوشی تهیونگ که روی زمین افتاده بود، روشن شد. یه پیامک اومد. نور گوشی تو تاریکی، صورت تهیونگ رو روشن کرد. یه تیکه از پیام پیدا بود.
«چه صحنهی رمانتیکی. حیف که من فقط از پشت دوربین میبینم.»
تهیونگ رنگش پرید. منو از روی خودش کنار زد و بلند شد.
& لعنت بهشون
· کیه؟
& (گوشی رو برداشت) به تو مربوط نیس اون برق رو قطع کرد. و حالا داره از پشت دوربینهای نگهبانی نگاهمون میکنه.
· ی... یعنی چی؟ یعنی ما رو میبینه؟
& آره. همهی حرکاتمون رو.
گوشی دوباره روشن شد. پیامک جدید:
«تهیونگ جان، عروست خیلی نازه. مخصوصاً وقتی از ترس میلرزه. فکر کنم نگهبانهات رو هم خریده باشم. چطوره یه بازی کنیم؟ من دوربینها رو میبینم، تو باید حدس بزنی کدوم در امنه. اگه اشتباه بری... خب، میدونی.»
تهیونگ گوشی رو تو دستش فشار داد. عصبانی.
& (به من نگاه کرد) باید از اینجا بریم. ولی اون همهجا رو میبینه. حتی تو تاریکی.
· خ... خب چیکار کنیم؟
& (دستش رو دراز کرد) دستم رو بگیر. محکم. و هر جا رفتم، تو هم بیا. حتی اگه ترسیدی. حتی اگه نفهمیدی. فقط ولم نکن.
دستش رو گرفتم. محکم. تو تاریکی، دستش تنها لنگر من بود.
از اتاق بیرون رفتیم. راهرو تاریک بود. تهیونگ آروم راه میرفت. من پشت سرش. یهو، ایستاد.
& (زمزمه کرد) دوربین راهرو رو دیدم. ژان وی داره نگاهمون میکنه. باید یه جوری گولش بزنیم.
· چ... چطوری؟
& (برگشت. تو تاریکی، صورتش رو نزدیک صورت من آورد) باید یه کاری کنیم که حواسش پرت بشه.
· م... مثلاً چی؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. بعد، دستش رو گذاشت پشت گردنم. صورتم رو نزدیک صورتش کشید.
& مثلاً این...
و لبهاش رو گذاشت روی لبهام. تو تاریکی مطلق. وسط یه راهروی سرد. با یه دیوونه که از پشت دوربین نگاه میکرد. و قلب من، برای اولین بار، از ترس نبود که تند میزد.
از خواب پریدم. تو تاریکی مطلق بودم.
· ت... تهیونگ؟
صدایی نیومد. قلبم ایستاد. از تخت پایین اومدم. دستم رو جلو گرفتم. قدم به قدم.
· تهیونگ؟ کجایی؟
یهو، پایم به چیزی گیر کرد. با یه جیغ، تعادلم رو از دست دادم و افتادم. روی یه چیز نرم و سفت. یه نالهی آروم شنیدم.
& اوف...
· ت... تهیونگ؟!
دستم رو گذاشتم روی سینهش. زیرم بود. من روش افتاده بودم. صورتم انقدر نزدیک صورتش بود که گرمای نفسش رو حس میکردم.
& لعنت بهت! ...
رنگم پرید. سریع خواستم بلند شم، ولی تو تاریکی دستم رو اشتباهی گذاشتم روی صورتش. انگشتم به لبش خورد. هر دو یه لحظه خشک شدیم.
یهو، گوشی تهیونگ که روی زمین افتاده بود، روشن شد. یه پیامک اومد. نور گوشی تو تاریکی، صورت تهیونگ رو روشن کرد. یه تیکه از پیام پیدا بود.
«چه صحنهی رمانتیکی. حیف که من فقط از پشت دوربین میبینم.»
تهیونگ رنگش پرید. منو از روی خودش کنار زد و بلند شد.
& لعنت بهشون
· کیه؟
& (گوشی رو برداشت) به تو مربوط نیس اون برق رو قطع کرد. و حالا داره از پشت دوربینهای نگهبانی نگاهمون میکنه.
· ی... یعنی چی؟ یعنی ما رو میبینه؟
& آره. همهی حرکاتمون رو.
گوشی دوباره روشن شد. پیامک جدید:
«تهیونگ جان، عروست خیلی نازه. مخصوصاً وقتی از ترس میلرزه. فکر کنم نگهبانهات رو هم خریده باشم. چطوره یه بازی کنیم؟ من دوربینها رو میبینم، تو باید حدس بزنی کدوم در امنه. اگه اشتباه بری... خب، میدونی.»
تهیونگ گوشی رو تو دستش فشار داد. عصبانی.
& (به من نگاه کرد) باید از اینجا بریم. ولی اون همهجا رو میبینه. حتی تو تاریکی.
· خ... خب چیکار کنیم؟
& (دستش رو دراز کرد) دستم رو بگیر. محکم. و هر جا رفتم، تو هم بیا. حتی اگه ترسیدی. حتی اگه نفهمیدی. فقط ولم نکن.
دستش رو گرفتم. محکم. تو تاریکی، دستش تنها لنگر من بود.
از اتاق بیرون رفتیم. راهرو تاریک بود. تهیونگ آروم راه میرفت. من پشت سرش. یهو، ایستاد.
& (زمزمه کرد) دوربین راهرو رو دیدم. ژان وی داره نگاهمون میکنه. باید یه جوری گولش بزنیم.
· چ... چطوری؟
& (برگشت. تو تاریکی، صورتش رو نزدیک صورت من آورد) باید یه کاری کنیم که حواسش پرت بشه.
· م... مثلاً چی؟
تهیونگ یه لحظه مکث کرد. بعد، دستش رو گذاشت پشت گردنم. صورتم رو نزدیک صورتش کشید.
& مثلاً این...
و لبهاش رو گذاشت روی لبهام. تو تاریکی مطلق. وسط یه راهروی سرد. با یه دیوونه که از پشت دوربین نگاه میکرد. و قلب من، برای اولین بار، از ترس نبود که تند میزد.
- ۱۳.۰k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط