푸른 하늘처럼 어둡다
푸른 하늘처럼 어둡다
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ⁴
امیلی منو تا دم در جایی که گفت برد.
یه لبخند گرم بهم تحویل داد بعد خودش رفت
نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم. با صدای بیا تویی که شنیدم داخل شدم. دو مرد توی اتاق حضور داشتن. مرد ی که بلند قامت تر بود بنظر می رسید چهل و خورده ای سال داشته باشه، سیاه پوست بود. کچل بود و سیبیل باریکی
داشت. از چهره اش بنظر می رسید که مرد خیلی قانون مدار و منضبطی باشه.
مردی که کنارش ایستاده بود دقیقا نقطه مقابلش که قطعا مک وایر بود ظاهرش مخالف کاپتان بود
سفید پوست، قدش کمی کوتاه تر بود اما هیکلی ورزیده تر داشت، چند رشته از موهای بورش روی صورتش ریخته بود و نگاه ابیش سرد و سخت بنظر
میرسید . اونقدر سرد و موشکافانه که حس کردم هر لحظه امکان داره بمیرم
هیچ تغییری نکرده بود فقط سرد تر از قبل بود
کاپیتان کیمبر با دست اشاره کرد که بشینم . پروندمو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم و سعی کردم تا حد امکان خودمو ریلکس جلوه بدم.
کاپیتان که پروندمو باز کرد ارزو کردم کاش الان زمان متوقف بشه و کلا محو بشم
دیدم که نگاهی سرسری بهم انداخت.
"خب جناب کیم درسته ؟"
"بله"
"اینطور که میبینم با بالاترین نمره تونستین فارق التحصیل بشین"
"....."
"انگیزتون برای این رشته"
دهنم خشک شده بود و حس می کردم صدام خش دار شده باشه. با لحن به اصلاح ارومی گفتم:
"توی بچگی یه قتل نزدیک محلمون اتفاق افتاد ، و متاسفانه یکی از دوستای من بود و منم شاهد مرگش بودم ، اون حس که نتونستم کاری کنم تبدیل شد به اینکه چرا نباید بتونی و این شد انگیزه"
"یعنی فقط همین مورد؟"
سری تکون دادم
نگاه دوباره ای به پرونده کرد و گفت:
"دلیل جالبیه"
متوجه شدم که الکساندر توجه اش به مکالمه جلب شد درحالیکه تا الان جور ی برخورد کرده بود انگار من اینجا حضور ندارم. نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول خوندن برگه های پیش روش شد .
یا شاید میخواست اینطور به نظر برسه مشخص بود اصلا توجهی نداره چی دستشه
کاپیتان گفت :
"شما توی پایگاه قبلی که کار میکردین فوقالعاده
بودین از عملیات های میدانی بزرگ گرفته تا حل کردن پرونده هایی بسته و حتی غیر ممکن"
"خب چه میشه گفت"
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ⁴
امیلی منو تا دم در جایی که گفت برد.
یه لبخند گرم بهم تحویل داد بعد خودش رفت
نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم. با صدای بیا تویی که شنیدم داخل شدم. دو مرد توی اتاق حضور داشتن. مرد ی که بلند قامت تر بود بنظر می رسید چهل و خورده ای سال داشته باشه، سیاه پوست بود. کچل بود و سیبیل باریکی
داشت. از چهره اش بنظر می رسید که مرد خیلی قانون مدار و منضبطی باشه.
مردی که کنارش ایستاده بود دقیقا نقطه مقابلش که قطعا مک وایر بود ظاهرش مخالف کاپتان بود
سفید پوست، قدش کمی کوتاه تر بود اما هیکلی ورزیده تر داشت، چند رشته از موهای بورش روی صورتش ریخته بود و نگاه ابیش سرد و سخت بنظر
میرسید . اونقدر سرد و موشکافانه که حس کردم هر لحظه امکان داره بمیرم
هیچ تغییری نکرده بود فقط سرد تر از قبل بود
کاپیتان کیمبر با دست اشاره کرد که بشینم . پروندمو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم و سعی کردم تا حد امکان خودمو ریلکس جلوه بدم.
کاپیتان که پروندمو باز کرد ارزو کردم کاش الان زمان متوقف بشه و کلا محو بشم
دیدم که نگاهی سرسری بهم انداخت.
"خب جناب کیم درسته ؟"
"بله"
"اینطور که میبینم با بالاترین نمره تونستین فارق التحصیل بشین"
"....."
"انگیزتون برای این رشته"
دهنم خشک شده بود و حس می کردم صدام خش دار شده باشه. با لحن به اصلاح ارومی گفتم:
"توی بچگی یه قتل نزدیک محلمون اتفاق افتاد ، و متاسفانه یکی از دوستای من بود و منم شاهد مرگش بودم ، اون حس که نتونستم کاری کنم تبدیل شد به اینکه چرا نباید بتونی و این شد انگیزه"
"یعنی فقط همین مورد؟"
سری تکون دادم
نگاه دوباره ای به پرونده کرد و گفت:
"دلیل جالبیه"
متوجه شدم که الکساندر توجه اش به مکالمه جلب شد درحالیکه تا الان جور ی برخورد کرده بود انگار من اینجا حضور ندارم. نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول خوندن برگه های پیش روش شد .
یا شاید میخواست اینطور به نظر برسه مشخص بود اصلا توجهی نداره چی دستشه
کاپیتان گفت :
"شما توی پایگاه قبلی که کار میکردین فوقالعاده
بودین از عملیات های میدانی بزرگ گرفته تا حل کردن پرونده هایی بسته و حتی غیر ممکن"
"خب چه میشه گفت"
- ۲.۴k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط