Cold melody

Cold melody
part 11


از اون شبِ تب و لرز، همه‌چیز تغییر کرده بود. درست است که ظاهرِ ما هنوز همون محیطِ کاریِ سرد و جدی بود، اما زیرِ این پوسته‌یِ ظاهر، یه جریانِ برقِ قوی و خطرناک راه افتاده بود. دیگه خبری از اون "تنفرِ واقعی" نبود؛ حالا جایِ اون رو یه "کششِ عذاب‌آور" گرفته بود که هر دومون ازش فرار می‌کردیم.

ساعتِ ۳ نصفه‌شب بود. من داشتم توی استودیو رویِ اکولایزرِ یه ترکِ جدید کار می‌کردم. یونگی هم پشتِ میزِ خودش نشسته بود و داشت با خودکارِ توی دستش بازی می‌کرد. اما تمرکزش صفر بود. می‌دونستم که اونم مثلِ من، درگیرِ این سکوتِ خفه‌کننده است.

برگشتم که یه فایلی رو بهش نشون بدم، اما تا برگشتم، دیدم داره مستقیماً به من نگاه می‌کنه. نگاهش دیگه سرد نبود؛ پر از یه خشمِ مبهم و در عین حال، درماندگی بود.

قبل از اینکه چیزی بگم، از جاش بلند شد و با قدم‌هایِ بلند اومد سمتِ میزِ من. فاصله‌یِ بینمون در چند ثانیه به صفر رسید.

— «داری چی کار می‌کنی، ا.ت؟» صداش بم، گرفته و کمی لرزون بود.

من که از این نزدیکیِ ناگهانی نفس تو سینه‌ام حبس شده بود، عقب عقب رفتم تا پشتم به میز خورد.
— «دارم... دارم کارم رو می‌کنم! فاصله... فاصله‌ام رو هم که حفظ کردم!»

اون با دستش لبه‌یِ میز رو گرفت و خودش رو جلو کشید، جوری که قفسه‌یِ سینه‌اش فاصله‌یِ بسیار کمی با من داشت.
— «تو فاصله رو حفظ کردی؟ پس چرا هر بار که بهت نگاه می‌کنم، حس می‌کنم تمامِ رشته‌هایِ کنترلم داره پاره میشه؟ چرا این‌قدر رویِ من اثر داری؟»

این جمله‌ها مثلِ تیر خلاص تویِ مغزم منفجر شد. دنیا دور سرم چرخید.
این اعترافِ غیرمستقیم، این جمله‌ای که از دهانِ مغرورترین آدمِ دنیا بیرون اومده بود، بندِ دلم رو پاره کرد.

من با چشم‌هایِ گرد شده بهش نگاه کردم. قلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بیرون. توی اون یک ثانیه، مثلِ برق‌گرفته‌ها متوجهِ حقیقت شدم: *من عاشقش شده بودم.* و بدتر از اون، *اون هم داشت به این حس اعتراف می‌کرد.*

صبر کن ببینم...

اما بلافاصله بعد از این کشف، ترسِ عظیمی مثلِ موجِ یخ‌زده‌ای روی سرم ریخت.

*عاشقِ یونگی؟ ما؟ محاله! ما مثلِ دو تا قطبِ مخالفیم که اگه نزدیک هم بشیم، همه‌چیز منفجر میشه.*

مطمئنم یونگی از این حرفاش منظور دیگه ای داره!

من با ترس و با دست‌هایی که به شدت می‌لرزید، دستم رو گذاشتم رو سینه‌اش و هُلش دادم عقب.

چرا یهو فکر کردم عاشقتم شده!؟ واقعا که... بهتره نشون ندم که دربارش همچین فکری کردم.... اما نمیدونم چرا یهو دهنم باز شد و...

— «نه! این... این اشتباهه! ما نمی‌تونیم... ما همکاریم! من اصلاً... من ازت متنفرم!»

دروغ گفتم. بزرگ‌ترین دروغِ زندگی‌ام رو توی صورتش پرت کردم.

یونگی انگار که یه سیلیِ محکم خورده باشه، چند قدم رفت عقب. دستش رو کشید لایِ موهایِ پلاتینه‌اش و نفسِ عمیقی کشید. غرورش، دقیقاً مثلِ غرورِ من، داشت خفه‌اش می‌کرد.

اون با یه لبخندِ تلخ، تمسخرآمیز و کاملاً شکسته‌خورده نگاهی به من انداخت و گفت:
— «آره... حق با توئه. ما فقط همکاریم. معلومه که اشتباه فهمیدی!.»

برگشت و بدونِ اینکه حتی یک کلمه‌یِ دیگه بگه، از استودیو زد بیرون و در رو محکم پشتِ سرش بست.

صدایِ بسته شدنِ در، تویِ استودیویِ خالی پژواک پیدا کرد. من رویِ صندلی لیز خوردم و دست‌هام رو رویِ صورتم گذاشتم. اشک‌هام بالاخره جاری شدند؛ نه از رویِ نفرت، بلکه از رویِ دلتنگیِ عجیبی که همین الان، در حالی که فقط چند قدم اون‌طرف‌تر بود، توی وجودم ریشه دوانده بود. جنگِ درونیِ ما تازه شروع شده بود...

🖤🖤🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

پارت ۳۹

**پارت ۲۷**دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. ...

اسیر مافیا پارت ³سیاهی مطلق...ویو ا.ت بعد از اون دیگه چیزی ی...

دید پنهان انفجار اشکار

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶سالن خلوت شده بود.صدای...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

***### 🖤 **رمان / سناریو: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط